|
سلام دوستان
میبخشین که یکم امروز دیر آپیدم چون امتحان میان ترم داشتم الان رسیدم
و اما امروز داستان تموم میشه...نمیدونم بر داشتتون از این داستان که واقعی هم هستش چی می تونه باشه
اگه واستون زحمتی نیس تو نظرات منو از برداشتای خودتون بی نصیب نزارین
و اما از دوستانی که تا آخر این داستان منو داستانمو تحمل کردن ممنونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
بازنـــــــــــــــده(قسمت شانزدهم و پایانی)
روز ها پشت هم ميرفتن واسه منم اصلا مهم نبود الناز چشه از روزي که با الناز دوست شده بودم 1 ماه گذشته بود خيلي بهش توجه ميکردم ولي الناز از اين رابطه ما رنج ميبرد اينو از چشاش ميشد خوند.البته الناز هم حق داشت اون واقعا منو دوست داشت دلش ميخواست ما هم مثل همه رابطه نزديک داشته باشيم همديگه رو بخوبي لمس کنيم ولي بخاطر مريضي الناز اين امکان نداشت و يه چيز ديگه که هردومون رو آزار ميداد اين بود که ما هم يه روزي تموم ميشديم بهر حال بقول خودش الان نه 1 سال ديگه 2 سال ديگه يا هرچي يه روزي ميرسيد که ويروس HIV الناز رو از پا در مياورد. نميدونم شايدم واقعا رابطه ما يه رابطه منطقي نبود.
روي تختم دراز کشيده بودم الناز خودش رو انداخت روي من پيشونيم رو بوس کرد خودش رو محکم بهم فشار داد گفت جيگر من چطوره؟ سرم تکون دادم گفتم بخوبي تو نميرسم خنديد گفت از چي نارحتي من مردم؟ موهاش رو ناز کردم گفتم اي کاش من ميمردم راحت ميشديم.اخمي کرد گفت اينجوري صحبت نکن نارحت ميشم به چشاش نگاه کردم غم رو ميشد تا تهش خوند گفتم چشم.10 روز ديگه گذشت منم کم کم با اين نوع رابطه عادت کرده بودم بحث اصلا سر سکس و اين حرفا نبود رابطه ما زياد منطقي نبود ولي تنها توجيه اينه که دل منطق نميشناسه...
الناز رو جلو برج خونشون پياده کردم خودمم پياده شدم رفتم سمتش خودش رو انداخت تو بغلم گفت مراقب خودت باش خنديدم گفتم چته؟ باز پريود شدي؟ زد روي سينم گفت بي تربيت خوبي به تو نيومده؟ خنديدم گفتم نه اصلا گفت پس مراقب خودت نباش روي پيشونيش رو بوس کردم گفتم ولي تو خيلي باش آروم خنديد تو صورتم خيره شد نميدونم چرا غمش بيشتر از هميشه بود تا ديد دارم چشاش رو نگاه ميکنم سريع چشاش رو بست گفت از تو هرچيزي بر مياد چشم خوني ميکني خنديدم گفتم اي کلک چي پشت چشات قايم کردي که من نبايد ببينم؟ چشاش هنوز بسته بود زبونش رو در آورد گفت فضول! کشيدمش تو بغلم سرش رو محکم به سينم فشار دادم گفت ارا جونم؟ گفتم هوم؟ گفت يه بار ديگه ميگي؟ خنديدم گفتم آهاي ملت بيايين جمع شين ببينين بعد صدام رو صاف کردم گفتم دوستت دارم! خودش رو محکم بهم فشار داد بعد رفت سمت خونشون منم به ماشينم تکيه دادم رفتنش رو نگاه ميکردم يکم رفت برگشت سمت من داد زد ارا دوستت دارم مراقب خودت باش براش دست تکون دادم الناز رفت. يکمي فکر کردم ياد شهرزاد افتادم با حماقتي که کرد (خود کشي) دلم حوري ريخت پايين گفتم نکنه اين ديوونه شده؟ ميخواستم برم پيشش باز گفتم ولش کن بابا فکرش و منحرف نکن سرم رو تکون دادم سوار ماشينم شدم رفتم.
فرداش الناز زنگي نزد گفتم بزار استراحت کنه فردا ميرم پيشش.غروب از باشگاه برگشتم يه دسته گل خوشگل گرفتم با همون وضع (بعد از باشگاه) رفتم سمت خونشون دلم ميخواست عمر کوتاهش پر از شادي باشه درسته که اين شادي به قيمت اشکاي خوني من تموم ميشد ولي دل اين حرفارو نميشناخت فقط ميخواستم عمر کوتاهش پر از لبخند باشه.جلو خونشون پياده شدم زنگ زدم بهش سانيا گوشي رو برداشت يکم خبر احوال کرديم گفتم گوشي رو بده الناز گفت الان ميام پايين گفتم راضي به زحمت نيستم به الناز بگو پايين واسادم.
سانيا اومد پايين خنديدم گفتم الناز کو؟ حمومه؟ يکمي نگام کرد گفت الناز رفت خنديدم گفتم کجا رفته موبايلش رو نبرده؟ سرش رو انداخت پايين يه کاغذ بهم داد گفت اين رو گذاشت واسه تو رفت اروپا کاغذ رو گرفتم گفتم اين کارا يعني چي؟ برگشت سمت برج آروم گفت الناز رو فراموش کن اون براي هميشه رفت سمت اروپا يکمي نگاش کردم داد زدم برو به جهنم با اين حرف زدنت دست گل رو انداختم زمين يه لگد کردم روش کاغذ رو باز کردم نوشته بود:
ارا جونم سلام ببخشيد بي خبر رفتم ولي اگه قراره منو تو يه روز تموم شيم بهتره که همينجا و همن الان تموم شيم. تو بزرگترين شادي هاي زندگيم رو ساختي ولي حيف که زندگي بهمون بيشتر از اين فرصت نداد. مراقب خودت باش تا هميشه دوستت دارم.راستي تازه فهميدم معنيه "تکيه بر باد چي بود" کاغذ رو مچاله کردم به آسمون نگاهي کردم هوا تازه تاريک شده بود. راستش زياد تعجب نکردم به 2 دليل. اول اينکه زندگي من تا بوده همين بوده و از روز اول مطمئن بودم يه دردسر ديگه تو راهه و به نوعي عادت داشتم دوم اينکه من يک بار ديگه تجربه همچين رابطه اي رو داشتم (فکر سمي) که آخر اون هم شهرزاد خودکشي کرد واسه هميشه ترکم کرد.به آسمون خيره بودم تنم شروع به لرزيدن کرد دستام رو گذاشتم روي سرم نشستم روي زمين تنم عرق سرد کرده بود اشکام ميچکيدن روي صورتم آروم گريه ميکردم به حال خودم به حال زندگي به حال تقاصي که پس ميدادم و تموم نميشد...
******
شب KFC سر همون ميزي که اونشب نشسته بودم نشستم به دوروبرم نگاهي کردم سر ميزي که جاسم اينا نشسته بودن 2تا پسر عرب نشسته بودن ميخنديدن نگام رو چرخوندم سر ميزي که الناز و سانيا نشسته بودن يه خانواده نشسته بودن که يه دختر 4.5 ساله ناز هم همراهشون بود.زنگ زدم به جاسم باورش نميشد من زنگ زدم کلي خبر احوال کرد آخرش گفت با حيفا اومديم خريد آروم گفتم قدر همديگه رو بدونين اميدوارم خوشبخت بشين تلفن رو قطع کردم يه سيگار روشن کردم به جمعيت شلوغي که توي هم ميلوليدن خيره شدم و مثل هميشه از خودم پرسيدم هدف ما از زندگي چيه؟ يه کام عميق از سيگارم گرفتم چشام رو تنگ کردم به ميزي که اونشب الناز و سانيا نشسته بودن خيره شدم ولي ديگه النازي نبود سانيايي نبود جاسمي نبود هيچ کس نبود مثل هميشه من بودم و من.موبايلم رو در آوردم بازش کردم آهنگ "تکيه بر باد" ياورم رو گذاشتم و به صندلي که اونشب الناز نشسته بود خيره شدم تمام خاطرات اونشب مثل فيلم زنده جلوي چشام بود يه کام ديگه از سيگارم گرفتم ياورم با تمام وجود ميخوند... من و تو چه بي کسيم وقتي تکيمون به باده - بد و خوبه زندگي ما رو دست گريه داده اي عزيز هم قبيله با تو از يه سرزمينم - تا به فردايي دوباره با تو هم قسم ترينم من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندوني - اين ديگه يه التماسه من ميخوام بيايي بموني... نيشخندي زدم گفتم شرط بندي خوبي بود و من بردم ولي تقدير با دست پر زور و نامردش محکم زد توي گوشم گفت بازنده تويي نه هيچ کسه ديگه.

اگر خواهان عشقي، ترک کردن را بياموز، ترک فقط يک نوع است: ترک خواست فردي. خداوندا! بادا که خواست «تو» و نه خواست من تحقق پذيرد. «جي.پي.وسواني»
تا یه داستان دیگه در امان خدا
Medium (Media) Blog
سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا!
دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
|