تبليغاتX
داستانهای عاشقانه و دلتنگیهای عاشقانه
 
اقتدار دل شکسته به اندوهي ست که سروده نمي شود
   
  سلام دوستان

 

امیدوارم سال جدید رو با خوبی شروع کرده باشید و همچنین سال پر از خوبی و خوشی رو براتون آرزو میکنم

 

حماقت...


ساعت از سه شبم گذشته برو يکم بخواب تا صبح ببينم چه خاکي تو سرم کنم......
نه مگه من مي تونم بخوابم تو اين وضعيت دخترم فرار کرده....همش تقصير توي
واسه چي تقصير من؟!
يادته چقدر محدودش کردي؟يادته تا تلفن حرف مي زد مي گفتي با کي حرف مي زني؟اجازه نمي دادي پاشو بذار از خونه بيرون يادته؟
بس کن زن من صلاحش رو مي خواستم اون بايد.......
نه محمود من ديگه نمي تونم باهات زندگي کنم تو مريضي...................
الان چهار سال از اون روز مي گذره...مامانم از بابام جدا شد منو مامانم خيلي سعي کرديم اونو پيدا کنيم....تا سه روز پيش که بالاخره تونستيم به نتيجه برسيم.........
که تلفن زنگ زد من تلفن رو برداشتم.....صداي يه زن بود..........
الو منزل تقوي زاده؟
بله بفرماييد؟
تويي نگين؟
بله شما؟
منم نازنين.....
ماتم برد بعد از چهار سال نازنين زنگ زده.....
الو نگين؟
نازنين تويي؟تو اين مدت کجا بودي هيچ مي دوني که منو مامان کجاها دنبالت گشتيم......
ببين نگين مي خوام ببينمت مي توني به اين آدرسي که مي دم بياي؟فقط مي خوام که قول بدي به مامان همنگي باشه؟
آخه چرا؟
نمي خوام بفهمه بعدا مي فهمي باشه؟........
وقتي آدرس رو ازش گرفتم نمي دونستم خوشحال باشم يا ناراحت از طرفي نگران که چرا گفته حتي به مامان هم نگم........
ساعت نزديک چهار بود که رفتم تو همون پارکي که قرار گذاشته بود........
نشستم رو يکي از نيمکت ها بعد از يکم معطلي ديدم که يه زني واستاده کنارم منو نگاه مي کنه يه نگاه بهش کردم ديدم آرايش غليظي داره تنها فکري که نمي کردم که اون نازنين باشه.........
نگين نشناختي؟!منم نازنين.....
واي خدا اين يعني همون خواهر منه که حتي يه تار موشم کسي تو خيابون نمي ديد.......حالا با اين آرايش...تو اين چهار سال کلي تغيير کرده بود.......
تو اون لحظه تنها کاري که کردم اين بود که بغلش کنم وگريه کنم...........
نازنين چرا اينقدر عوض شدي؟
داستانش طولانيه..... نگين راستي حاله مامانو بابا چطوره؟
چي مي خواستي باشه از هم جداشدن از بابا که خبري ندارم ولي مامان هنوزم دنبالته پاشو بيا بريم خونه به خدا مامان خيلي خوشحال مي شه باورت نمي شه تو اين چهار.......
بسه نگين نمي خوام چيزي بشنوم.......نميدونم اينو گفت انگار بغض کرده بود روش از من برگردوند و ادامه داد......
ببين نگين امروز واسه اين اومدم که ازت يه خواهش دارم همين.....
حسابي گيج شده بودم....نازنين مگه نمي خواي بياي مامان ببينت؟
نه نمي تونم......
واسه چي نمي توني؟تو چي خيال کردي....مگه مامان با تو چي کار کرد که اين جور داري اذيتش مي کني......
خفه شو نگين....نازنين خيلي فرق کرده بود هم قيافه هم اخلاق.....
بذار از اول برات بگم...
چهار سال قبل يادته بابا چقدر منو اذيت کرد؟يادته وقتي بهش خبر دادن من با اکبر دوست شدم چقدر منو کتک زد ديگه تا دمه در مدرسه هم ميومد دنبالم....هميشه دوستام مسخرم مي کردن که مگه من هنوز بچم که بابام منو تا مدرسه مياره يادته اينارو؟
_آره يادمه.....
مي دوني ديگه برام زندگي تو اون وضعيت غير ممکن شده بود.....با هزار زحمت يه روز اکبر رو ديدم.....هموني که الان مايه بدبختيم شد......من اون موقع اکبر رو خيلي دوست داشتم....همون دوست داشتن بود که چشام رو بست......يه روز تونستم با هزار زحمت ببينمش.........بهش گفتم:
_اکبر به خدا زندگي برام تو اون خونه غير ممکنه بابام سر هر چيزي بهم گير ميده يا کتکم همش مي زنه.......تورو خدا يه کاري کن اصلا بيا باهم ازدواج کنيم؟
ببين نازنين منم دلم مي خواد باهات ازدواج کنم ولي تو مي دوني من کاردرست حسابي ندارم....باباتم از من اصلا خوشش نمياد بيا از اون خونه بيرون وقتيم بابات بفهمه کار از کار گذشته چطوره؟
اون موقع زياد درست حسابي منظورش رو نفهميدم...اولش خيلي ترسيدم....
گفتم:جدي مي گي اکبر منظورت اينه فرار کنم!
با ملايمت گفت:آره فرار مي کنيم همين امروز بعدم ازدواج مي کنيم اون وقت باباتم مجبور مي شه که قبول کنه تازه بعدم بابات به منم کمک مي کنه که يه کار خوبي پيدا کنم قبول مي کني؟
من اکبر رو واقعا دوسش داشتم حاظر بودم براش هر کاري کنم....ديگم نمي خواستم بر گردم تو اون خونه که حتي واسه آب خوردنم هم بايد توضيح مي دادم...تو اين فکرو خيالا بودم که يه دفعه صداي اکبر رو شنيدم.....
کجايي....حواست نيست....قبوله؟
مطمئني که اين کار درسته؟
معلومه که مطمئنم ما هردوتامون همديگرو دوست داريم پس همچي حله کلي فکر کردم...عزيزم بمن اعتماد کنم باشه؟
نمي دونم اگه مي گي درسته حتما درسته.....
خيلي خوبه مي دونستم که بهترين راه رو انتخاب مي کني الان برو خونه پول يا طلا هست يواشکي بيار من اينجا منتظرت مي شم که بريم بعد خونه يکي از دوستام......
آخه.....حرفم رو قطع کرد....
ببين امانت ورمي داري ما بعد ازدواج همرو بر مي گردونيم بالاخره ما پول لازم داريم....
حدود هشتاد هزارتومن تونستم از پولي که واسه پس انداز بود رو بردارم با يکم از طلاهاي مامان رو..همش رو دادم به اکبر ساعت نزديکاي شيش بود که رسيديم خونه دوستش تو ورامين......
اسمه دوستش حسين بود يه آدمه آشغال........
وقتي داشتم مي رفتم تو خونه دمه گوش اکبر يه چيزي گفت نفهميدم چي گفت ولي اکبر سرش رو تکون داد........من با خودم همش مي گفتم حتما اين کاري که مي کنم درسته..... بالاخره تمام اين قضايا تموم مي شه......................................................

 

وقتي داشتم مي رفتم تو خونه دمه گوش اکبر يه چيزي گفت نفهميدم چي گفت ولي اکبر
سرش رو تکون داد.............
من با خودم همش مي گفتم حتما اين کاري که مي کنم درسته بالاخره تمام اين قضايا تموم مي شه....
يه يساعتي گذشته بود تازه دلم واسه خونوادم تنگ شده بود هي با خودم مي گفتم نکنه اشتباه....تو اون لحظه يه آن احساس کردم که با اذيت هايي که پدرم مي کرد باز دوسش دارم.....ولي کار از کار گذشته بود....اگه بر مي گشتم خونه بابام...
ساعت نزديک هاي هشت شب بود که حسين به بهونه اينکه غذا بگيره رفت بيرون...خونه حسين خيلي کوچيک بود حتي يه اتاقم نداشت.....
وقتي حسين به بهونه غذا رفت بيرون....
اکبر اومد نزديکم اصلا فکر نمي کردم که......
دستش رو به يه نحوي گذاشت رو دستم تازه دوزاريم افتاد چه قصدي داره.....
اکبر داري چي کار مي کني اين قرار ما نبود؟
ببين عزيزم ما وقتي ميتونيم با هم ازدواج کنيم که همديگرو...
باورم نمي شد اکبر اين جور باهام حرف بزنه...
اکبر من از خونه بابام فرار نکردم که اينجور تو باهام کني مي فهمي
عزيزم مجبوريم حالا چه دلت بخواد چه دلت نخواد.....
وقتي ديد حرف فايده اي نداره با زور................
مي دوني نگين تو اون لحظه از خودمم بدم اومد...همون موقع تصميم گرفتم بر گردم ولي بعد از اين جريان حتما بابام منو مي کشت....يعني برام راهي نموند........
ساعت نزديکاي 10 بود که حسين با کباب بر گشت خونه رفتار حسين باهام عوض شده بود سر سفره بهم گفت:
نازنين جون تو اين دو ساعت بهت حسابي با اين اکبر خوش گذشت؟
سرخ شدم...چي؟! منظورتون رو نمي فهمم!
اکبر:عزيزم حسين از خودمون مي توني باهاش راحت صحبت کني...آره حسين جون نمي دوني چه بدني داره اين خوشگله.
خدايا يعني اين اکبر داره اينا رو مي گه اوني که از گل بهم پايين تر نمي گفت.....
اکبر مي فهمي داري چي ميگي؟؟؟
آره عزيزم حسينم دل داره مگه نه حسين؟!
منم دل دارم چطور به اکبر حال بدي به من ندي.........همون جا حمله کردن بهم........
از همون شب بدبختيام شروع شد.....
من تا حالا فکر مي کرم اگه اکبر بيکاره حداقل سالمه...
از فرداش فهميدم تو کار پخش مواد مخدر...منم شدم وسيله کسب درآمدش منو تو اون خونه زنداني کرده بودن...هر روز با چندتا لجن مجبور بودم س.ک.س داشته باشم.......اونا حتي يه قرون پولم بهم نمي دادن....تا ميومدم چيزي بگم کتکم مي زدن اونقد مي زدن که از هوش برم اکبر مي دونست من اگه برگردم خونه از اينم وضعم بدتر.......
دوماه تو اون کثافت دوني بودم.....مي دوني نگين تو اون دوماه با کيا بودم باهام چي کار کردن......
بالاخره تونستم از اونجا فرار کنم با يه سرووضع نامناسب هرجور بود خودمو رسوندم تهران........
همون شب اول که تو پارک خوابيدم نگهباني پارک خواست به پليس زنگ بزنه که فرار کردم....
ساعت نزديکاي 10شب بود کنار خيابون قدم مي زدم مونده بودم تا صبح کجا برم...
از کنارم ماشيناي جورواجور رد مي شد....
خانوم خشگله در خدمت باشيم......شبي چند مي گيري.......ناز نکن بيا سوار شو......اي جون هيکلت روبخورم......اون شب واقعا ترسيده بودم اون تيکه هايي که الان برام عاديه اون شب دفعه اول بود اونارو مي شنيدم.....تو زمستون بود هوا خيلي سرد بود منم لباسه درست حسابي نداشتم.....از مامورام مي ترسيدم...هيچ جا نداشتم که برم...ساعت نزديکاي 2شب بود.....يه پرايد اومد کنارم بوق زد فکر کردم اول باز از همون مزاحماس...ولي ديدم نه دو تا دخترن......
دختر اين مو قع شب تو اين سرما چي کار مي کني بيا سوار شو
اولش ترسيدم ولي لحنشون خيلي مهربون بود...
بيا نترس ما که کاريت نداريم....
با خودم گفتم اينا حتما آدماي درستي هستن.....
خوب خشگله اسمت چيه؟
نازنين....
اين موقع شب تو خيابون چي کار مي کني فرار کردي؟
فرار!....نه
صداي خندشون بلند شد.....
الي حتما اين موقع شب اومده هواخوري!!!
دختر ما خودمون اين کاريم نمي خواد دروغ بگي مي خوايم کمکت کنيم.....
با خودم گفتم حتما مي خوان کمکم کنن وگرنه دليلي نداره منو سوار کنن...منم تمام ماجرارو براشون گفتم....
ماشينو نگه داشتن.....
بعد اون دختر کناره راننده اسمش ماندانا بود بهش مي گفتن ماني..
گفت:.ببين نازنين تو مي توني با ما زندگي کنه هيچ مسئله اي نيست اگه دختر عاقلي باشي مي توني خوب پول در بياري وگرنه همين الان پياد شو؟
نازنين:چي کار بايد کنم؟!
نيشخندي زدو گفت يعني نمي دوني؟!
نازنين:نه!
خيلي ساده اي همون کاري که تو اين دو ماه مي کردي فهميدي؟!
نمي دونستم عصباني باشم يا ناراحت در ماشين رو باز کردم...
الي گفت:ببين ما منتظر هستيم اگه نظرت عوض شد...
در ماشين رو با شدت بستم هوا خيلي سرد بود داشت نم نم برف ميومد هيچ جا نداشتم برم.......با خودم مي گفتم بقول مامان بزرگم که دختر بايد هميشه نجابتش روحفظ کنه حتي اگه داره مي ميره...ولي نمي شد مامان بزرگمم اگه تو وضع من بود چي کار مي کرد.......فکر کنم ده دقيقه اي گذشت....که مجبور شدم برگردم تو ماشين.....
ماني:ديدي برگشتي!مي دونستم دختر عاقلي هستي....حالا چند وقت غذا نخوردي؟!
دوروزي ميشه...........
ماشين حرکت کرد...................
وارد خونه اي شدم که هروز آدماي جورواجوري رفت و آمد مي کردن...تا اينکه مامورا ريختن تو خونه همرو گرفتن من نمي دونم بايد اسمش رو گذاشت خوش شانسي يا بدشانسي اون روز خونه نبودم.....هر چند ديگه نياز به امسال الي يا ماني نداشتم ديگه اون دختر ساده هم نبودم.......
نمي خوام بيشتر از اين برات بگم نگين............
باورم نمي شد اينارو از زبون خواهرم شنيده باشم گريش گرفت...منم گريم گرفت.....
همون جوري که بغض کرده بود ادامه داد...مي دوني نگين هميشه آرزوي يه بچه داشتم......الانم اومدم ازت يه خواهش کنم من ايدز گرفتم....شايد تا چند سال ديگه واسه هميشه از اين زندگي کثافت راحت بشم....ولي تا اون موقع مي خوام هرچي مي تون پسرارو آلوده کنم.....فقط اينو مي خوام اگه روزي کسي به نامه مهناز زنگ زد بدون يعني من مردم فقط کاراي بعد از مرگم رو درست کن همون کارايي که واسه همه مي کنن.......
زدم زير گريه.......هنوز باورم نمي شد خواهرم اينارو مي گه.....که نازنين پاشد و با سرعت رفت... داد زدم نازنين...نازنين....رو نيمکت يه کاغذ ديدم.....
بازش کردم نوشته بود:
نگين عزيز مواظب بابا و ماما باش منتظر تلفن مهنازم باش هيچوقتم راجع به من به ماما چيزي نگو حتي وقتي مردم....بهم قول بده...............................
دوست دارم
نازنين.
از اون روز هربار تلفن زنگ مي زنه فکر مي کنم که مهناز......................................................

 

 

 

ایام به کامتون

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
  با سلام
اول از همه به خاطر اينکه زنگ تفريح يه کوچولو بيشترطول کشيد معذرت ميخوام


آخه نميدونيد تو اين مدت چه اتفاقاتي واسم افــــــــــــــــــــــــتاد که زندگيمو از اينرو يه اون رو کرد(البته ميتونم بگم فرخنده ترين اتفاق زندگيم)


بعدا سر فرصت همشو ميگم 
بيشتر از اين حاشيه نمي رم...يريم سراغ داستان راستي داستان قبلي چطور بود؟


بازي روزگار


بعضي وقتا واسه بعضي چيزا هيچوقت سوالي نداريم و نخواهيم داشت نميدونم چرا بعضي ها مشکلاتي تو زندگيشون پيدا مي شه که بقيه ترکشون ميکنن مگه اون مشکلات رو خودشون خواستن..............مثه جريان رفيقم مهران نمي دونم وضعيتي که براش پيش اومد حق يا نا حق ولي اينو تو زندگي هميشه بهش معتقد بودم دوران خوشي زياد پايدار نيست ولي واسه مهران خيلي زود اين دوران تموم شد.....
من با مهران تو دانشگاه دوست شدم مهران يه بچه خيلي سرحال پر تحرک بود اکثرا هم با ما که رفيقاش بوديم مي گذروند وضعيت خونواديگيشون هم خيلي خوب بود وقتي دانشگاه قبول شد باباش بهش يه پرايد داد که ايکاش هيچوقت اين پرايد رو نمي داد.......................
وسطاي سال اول دانشگاه بود که سر يکي از کلاس ها هنوز استاد نيومده بود مهران اومد و چيزي گفت که همه ما حسابي تعجب کرديم تنها چيزي که به مهران نمي خورد عاشق شدن بود..............کلي تعجب کردم بهش گفتم مهران:سر کار گذاشتي.... تو...تو عاشق شدي؟!
خيلي جدي گفت:آره مگه من چمه؟
گفتم:هيچي ولي تو که مي گفتي که دوست نداري با کسي دوست بشي پس چي شد؟
يکم فکر کرد بعد گفت:خوب حالا که شده......حالا چقدر گير ميدي ببين محمد من فردا شب مي خوام برم ياسمن بيرون توهم دوست داري بياي؟
خوب منم که حسابي کنجکاو شده بودم گفتم:آره حتما ميام.............
الان که اينارو مينويسم نميدونم دلم بايد به حاله رفيقم بسوزه که يعدفه براش اون اتفاق ميوفته.................نميدونم ولي واقعا موندم به چه گناهي اين اتفاق براش بايد ميوفتاد.............
فردا شب..........طرفاي ساعت 8 اومد مهران دنبالم با پرايدش اومد..........هروقت بچه ها اينو با پرايدش ميديدن کلي مسخرش مي کردن آخه قد مهران بلند بود انگار خودشو با زور تو ماشين جا ميداد...........
رفتيم رستوران با مهران، ياسمن اونجور که فهميدم ياسمن دانشجو تو اصفهان موقع تعطيلات که اومده تهران با مهران آشنا شده.............................
از اينجا به بعدش رو مهران برام گفته و من دارم مي نويسم..................
من با ياسمن واقعا روزايه خوبي داشتم يه روز بهش گفتم ياسمن بهم قول مي ديم که تا آخر عمر باهم باشيم؟
خنديدو گفت:معلومه که قول مي دم مهران من عاشقتم......
ولي حيف که اين دوران داشت تموم مي شد من از جريان ياسمن و مهران خيلي کم مي دونم چون واقعا غمگين کننده اس جراتم ندارم از مهران بيشتر بپرسم...........چون واقعا ناراحت مي شه حتي فکرش رو کنه..............
حدود چند ماه گذشت تا اينکه يه روز مهران با يه جعبه شيريني اومد دانشگاه.....
گفت:بچه ها يه خبر خيلي خوب من دارم نامزد مي کنم هفته ديگم ياسمن مياد تهران که بريم وسيله اينا بخريم واقعا خوشحال شدم هم من هم بقيه رفيقا......
خوب نامزديه رفيقمونه درست سه روز بعد از اين بود که ورق برگشت انگار تقدير مي خواست يه چيز ديگه بشه مهران با سرعت زياد تو اتوبان چرخه ماشينش در مي ره و ماشين.......
مهران هشت ماه تو بيمارستان بستري ميشه نمي خوام بگم که تو اين هشت ماه چه روزايي رو ياسمن گذروند چه شب هايي پشت در بيمارستان بود چقدر گريه کرد که خدا مهرانش رو بهش بر گردونه ولي............................
مهران بعد از حدود هشت ماه از بيمارستان مرخص شد مهرانو ياسمن عاشق هم بودن ولي تقدير اونارو واسه هميشه از هم جدا کرد.........مهران قطع نخاع شده بود........آره واسه هميشه فلج شده بود وقتي ياسمن اين خبرو شنيد همونجا تو بيمارستان بيهوش شد........
ديگه کمتر ياسمن مي رفت ديدن مهران.....خواهر مهران به ياسمن گفت:اگه بخواي مي توني از زندگي مهران خارج شي تا قبل از اينکه اونو به خودت اميدوار کني اگه هم مي خواي مي توني تا آخر با مهران باشي.................
اينجا بود که تصميم سختي بايد ياسمن مي گرفت يا مي موند و با اين شکل با مهران زندگي مي کرد يا مي رفت دنبال يه زندگي بهتر به نقطه اي رسيده بود که بايد ثابت کنه اون حرفي که يه زماني به مهران زده رو چقدر بهش ايمان داره............
روز تولد مهران ياسمن مي ره خونشون ديدنش اما با چشمي گريون........بعد از يکم صحبت خيلي سعي ميکنه يه جوري حرفشو بگه که مهران ناراحت نشه بالاخره با منو من ميگه....
ببين مهران:امروز واسه هميشه همه چي بين ما تموم ميشه از امروز ديگه به ديدنت نميام تو هم ديگه به من فکر نکن......باشه؟
ياسمن هرچي منتظر شد حرفي بشنوه ولي هيچي نشنيد...... مهران سرشو از ياسمن برگردوند انگار نمي خواست که ياسمن گريشو ببينه...........و بدون هيچ حرفي که مهران به ياسمن بزنه................................ ياسمن رفت..............
از اون روز به بعد که مهران خيلي کم حرف مي زنه به يه نقطه همش خيره مي شه خدا مي دونه تو سرش چي ميگذره شايد به اينکه يه روز اونو ياسمن بهم قل دادن باهم باشن ولي......با خودش شايد فکر ميکنه به چه گناهي اينجور شد................
ياسمن حدود يه سال بعد با يکي از همکلاسيهاش تو همون اصفهان ازدواج ميکنه.................. مهران بعضي وقتي از ياسمن ازم مي پرسه ولي جرات ندارم حتي بهش يه کلمه بگم...................گريم گرفته واقعا کار ياسمن درست بوده؟ اونو تو اين وضعيت رها کرد؟.................................................................................
دوستان الان که اين داستان رو نوشتم واقعا حالم گرفته شد...احساس شما چيه؟

 

عشق من

اميدوارم ايام به کامتون باشه

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
  سلام عزیزان

حالتون هم که ۱۰۰۰ ماشالله توپه توپه

اول کار چند تا مطلب هستش که بهتره بدونین

 

۱.اولش اینو بگم که چون میخواستم یکم استراحت کنم

واسه همون چند روزی آپ نکردم

 

2. بعدشم شاید تا آخره امتحانایه ترم آپ نکردم شایدم آپ

کردم خودمم نمیدونم...البته فکر نکنین بچه ی درس

خـــــــــونیم هــــــــــــا...نه بابا خدا کمک میکنه یه جوری

پاس میکنیم میرن

 

اگه هم دلتون میخواد که داستان ها رو بازم آپ کنم باید یکم

صبر کنین چون فعلا با خودم درگیرم

 

راستی تا یادم نرفته بگم که اگه خواستین میتونین داستان

کامل بازنده رو ازاینجـــــــــــــــــــــــا دانلود کنین(البته سانسور نشده)

  

فصل ها

ادمك اخر دنياست بخند
ادمك مرگ همين جاست بخند
دست خطي كه تو را عاشق كرد
شوخيه كاغذيه ماست بخند
ادمك خر نشوي گريه كني
كل دنيا يه سراب بخند
ان خدايي كه بزرگش خواندي
به خدا مثله تو تنهاست بخند


ادمك تنها نشين پرواز كن
عشق را از جهان اغاز كن
ادمك اسمان در بر گير
مرگ در كمين است
دفتر عشق را دوباره باز كن
ادمك تنهايي سخته بخدا
دل من ميگيره اينجا بخدا
ادمك دلم برات تنگ شده است
ادمك قدر تورو دارم بخدا


فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گريه چه زيباست، بخند
تازه انگار که فرداست ، بخند
راستي آنچه به يادت داديم
پر زدن نيست که درجاست ، بخند
آدمک نغمه ي آغاز نخوان
به خدا آخر دنياست ، بخند
*****************************************************

اقتدار دل شکسته به اندوهی ست که سروده نمی شود
بای

 

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
  سلام دوستان

میبخشین که یکم امروز دیر آپیدم چون امتحان میان ترم داشتم الان رسیدم

و اما امروز داستان تموم میشه...نمیدونم بر داشتتون از این داستان که واقعی هم هستش چی می تونه باشه

اگه واستون زحمتی نیس تو نظرات منو از برداشتای خودتون بی نصیب نزارین

و اما از دوستانی که تا آخر این داستان منو داستانمو تحمل کردن ممنونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

 

بازنـــــــــــــــده(قسمت شانزدهم و پایانی)

روز ها پشت هم ميرفتن واسه منم اصلا مهم نبود الناز چشه از روزي که با الناز دوست شده بودم 1 ماه گذشته بود خيلي بهش توجه ميکردم ولي الناز از اين رابطه ما رنج ميبرد اينو از چشاش ميشد خوند.البته الناز هم حق داشت اون واقعا منو دوست داشت دلش ميخواست ما هم مثل همه رابطه نزديک داشته باشيم همديگه رو بخوبي لمس کنيم ولي بخاطر مريضي الناز اين امکان نداشت و يه چيز ديگه که هردومون رو آزار ميداد اين بود که ما هم يه روزي تموم ميشديم بهر حال بقول خودش الان نه 1 سال ديگه 2 سال ديگه يا هرچي يه روزي ميرسيد که ويروس HIV الناز رو از پا در مياورد. نميدونم شايدم واقعا رابطه ما يه رابطه منطقي نبود.

روي تختم دراز کشيده بودم الناز خودش رو انداخت روي من پيشونيم رو بوس کرد خودش رو محکم بهم فشار داد گفت جيگر من چطوره؟ سرم تکون دادم گفتم بخوبي تو نميرسم خنديد گفت از چي نارحتي من مردم؟ موهاش رو ناز کردم گفتم اي کاش من ميمردم راحت ميشديم.اخمي کرد گفت اينجوري صحبت نکن نارحت ميشم به چشاش نگاه کردم غم رو ميشد تا تهش خوند گفتم چشم.10 روز ديگه گذشت منم کم کم با اين نوع رابطه عادت کرده بودم بحث اصلا سر سکس و اين حرفا نبود رابطه ما زياد منطقي نبود ولي تنها توجيه اينه که دل منطق نميشناسه...

الناز رو جلو برج خونشون پياده کردم خودمم پياده شدم رفتم سمتش خودش رو انداخت تو بغلم گفت مراقب خودت باش خنديدم گفتم چته؟ باز پريود شدي؟ زد روي سينم گفت بي تربيت خوبي به تو نيومده؟ خنديدم گفتم نه اصلا گفت پس مراقب خودت نباش روي پيشونيش رو بوس کردم گفتم ولي تو خيلي باش آروم خنديد تو صورتم خيره شد نميدونم چرا غمش بيشتر از هميشه بود تا ديد دارم چشاش رو نگاه ميکنم سريع چشاش رو بست گفت از تو هرچيزي بر مياد چشم خوني ميکني خنديدم گفتم اي کلک چي پشت چشات قايم کردي که من نبايد ببينم؟ چشاش هنوز بسته بود زبونش رو در آورد گفت فضول! کشيدمش تو بغلم سرش رو محکم به سينم فشار دادم گفت ارا جونم؟ گفتم هوم؟ گفت يه بار ديگه ميگي؟ خنديدم گفتم آهاي ملت بيايين جمع شين ببينين بعد صدام رو صاف کردم گفتم دوستت دارم! خودش رو محکم بهم فشار داد بعد رفت سمت خونشون منم به ماشينم تکيه دادم رفتنش رو نگاه ميکردم يکم رفت برگشت سمت من داد زد ارا دوستت دارم مراقب خودت باش براش دست تکون دادم الناز رفت. يکمي فکر کردم ياد شهرزاد افتادم با حماقتي که کرد (خود کشي) دلم حوري ريخت پايين گفتم نکنه اين ديوونه شده؟ ميخواستم برم پيشش باز گفتم ولش کن بابا فکرش و منحرف نکن سرم رو تکون دادم سوار ماشينم شدم رفتم.

فرداش الناز زنگي نزد گفتم بزار استراحت کنه فردا ميرم پيشش.غروب از باشگاه برگشتم يه دسته گل خوشگل گرفتم با همون وضع (بعد از باشگاه) رفتم سمت خونشون دلم ميخواست عمر کوتاهش پر از شادي باشه درسته که اين شادي به قيمت اشکاي خوني من تموم ميشد ولي دل اين حرفارو نميشناخت فقط ميخواستم عمر کوتاهش پر از لبخند باشه.جلو خونشون پياده شدم زنگ زدم بهش سانيا گوشي رو برداشت يکم خبر احوال کرديم گفتم گوشي رو بده الناز گفت الان ميام پايين گفتم راضي به زحمت نيستم به الناز بگو پايين واسادم.

سانيا اومد پايين خنديدم گفتم الناز کو؟ حمومه؟ يکمي نگام کرد گفت الناز رفت خنديدم گفتم کجا رفته موبايلش رو نبرده؟ سرش رو انداخت پايين يه کاغذ بهم داد گفت اين رو گذاشت واسه تو رفت اروپا کاغذ رو گرفتم گفتم اين کارا يعني چي؟ برگشت سمت برج آروم گفت الناز رو فراموش کن اون براي هميشه رفت سمت اروپا يکمي نگاش کردم داد زدم برو به جهنم با اين حرف زدنت دست گل رو انداختم زمين يه لگد کردم روش کاغذ رو باز کردم نوشته بود:

ارا جونم سلام
ببخشيد بي خبر رفتم ولي اگه قراره منو تو يه روز تموم شيم بهتره که همينجا و همن الان تموم شيم. تو بزرگترين شادي هاي زندگيم رو ساختي ولي حيف که زندگي بهمون بيشتر از اين فرصت نداد. مراقب خودت باش تا هميشه دوستت دارم.راستي تازه فهميدم معنيه "تکيه بر باد چي بود"
کاغذ رو مچاله کردم به آسمون نگاهي کردم هوا تازه تاريک شده بود. راستش زياد تعجب نکردم به 2 دليل. اول اينکه زندگي من تا بوده همين بوده و از روز اول مطمئن بودم يه دردسر ديگه تو راهه و به نوعي عادت داشتم دوم اينکه من يک بار ديگه تجربه همچين رابطه اي رو داشتم (فکر سمي) که آخر اون هم شهرزاد خودکشي کرد واسه هميشه ترکم کرد.به آسمون خيره بودم تنم شروع به لرزيدن کرد دستام رو گذاشتم روي سرم نشستم روي زمين تنم عرق سرد کرده بود اشکام ميچکيدن روي صورتم آروم گريه ميکردم به حال خودم به حال زندگي به حال تقاصي که پس ميدادم و تموم نميشد...

******

شب KFC سر همون ميزي که اونشب نشسته بودم نشستم به دوروبرم نگاهي کردم سر ميزي که جاسم اينا نشسته بودن 2تا پسر عرب نشسته بودن ميخنديدن نگام رو چرخوندم سر ميزي که الناز و سانيا نشسته بودن يه خانواده نشسته بودن که يه دختر 4.5 ساله ناز هم همراهشون بود.زنگ زدم به جاسم باورش نميشد من زنگ زدم کلي خبر احوال کرد آخرش گفت با حيفا اومديم خريد آروم گفتم قدر همديگه رو بدونين اميدوارم خوشبخت بشين تلفن رو قطع کردم يه سيگار روشن کردم به جمعيت شلوغي که توي هم ميلوليدن خيره شدم و مثل هميشه از خودم پرسيدم هدف ما از زندگي چيه؟ يه کام عميق از سيگارم گرفتم چشام رو تنگ کردم به ميزي که اونشب الناز و سانيا نشسته بودن خيره شدم ولي ديگه النازي نبود سانيايي نبود جاسمي نبود هيچ کس نبود مثل هميشه من بودم و من.موبايلم رو در آوردم بازش کردم آهنگ "تکيه بر باد" ياورم رو گذاشتم و به صندلي که اونشب الناز نشسته بود خيره شدم تمام خاطرات اونشب مثل فيلم زنده جلوي چشام بود يه کام ديگه از سيگارم گرفتم ياورم با تمام وجود ميخوند...
من و تو چه بي کسيم وقتي تکيمون به باده - بد و خوبه زندگي ما رو دست گريه داده
اي عزيز هم قبيله با تو از يه سرزمينم - تا به فردايي دوباره با تو هم قسم ترينم
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندوني - اين ديگه يه التماسه من ميخوام بيايي بموني...
نيشخندي زدم گفتم شرط بندي خوبي بود و من بردم ولي تقدير با دست پر زور و نامردش محکم زد توي گوشم گفت بازنده تويي نه هيچ کسه ديگه.

 

همش تکراریه

 


اگر خواهان عشقي، ترک کردن را بياموز، ترک فقط يک نوع است: ترک خواست فردي. خداوندا! بادا که خواست «تو» و نه خواست من تحقق پذيرد. «جي.پي.وسواني»
 

تا یه داستان دیگه در امان خدا

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
 
سلام بچه ها
امروز قسمت ما قبل آخر رو داشته باشین
فردا هم فنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش

راستی قسمت 14 رو بنا به کارایی که مریم وآرا انجام داده بودن حذف کردم


بازنده(قسمت پانزدهم)

2 روز ديگه گذشت از الناز هيچ خبري نداشتم. غروب تو باشگاه بودم صدام کردن گفتن موبايلت همش زنگ ميخوره بيا جواب بده سريع رفتم موبايل گرفتم ديدم الناز 3 بار زنگ زده سريع شمارش رو گرفتم رفتم يه گوشه نشستم...
سلام
- سلام
خوبي؟
- بدنيستم تو چطوري؟
اتفاقا خيلي بدم چرا زنگ ميزدم جواب نميدادي؟
- (مکثي کرد) ببخشيد حالم خوب نبود بايد استراحت ميکردم
قانع کننده نيست ولي بيخيال. حالت بهتره؟
- آره کجايي؟ جواب نميدي؟
باشگاه زير تمرين بودم. نيم ساعت ديگه تمرينم تموم ميشه بيا اينجا
- نه ارا حال ندارم
به اندازه کافي اعصابم رو خورد کردي. پاشو بيا هم هوايي ميخوري هم اينکه خودم ميبينمت
- که چي بشه؟
دلم برات تنگ شده.منتظرم.باي
تلفن رو قطع کردم رفتم سر تمرين افکارم همچنان آشفته بود.نيم ساعت بعد لباس پوشيدم از باشگاه اومدم بيرون رفتم سمت ماشينم کيفم رو گذاشتم عقب يکم خودم رو مرتب کردم منتظر الناز موندم.چند دقيقه گذشت الناز نيمومد ولي مطمئن بودم که مياد واسه همين يه سيگار روشن کردم رفتم اونور تر همونجايي دفعه اول واساده بوديم باد ميخورد تو صورتم چشام رو تنگ کردم يه کام عميق از سيگارم گرفتم يکم گذشت يکي دستش رو گذاشت روي چشام گرماي وجود الناز رو پشتم حس کردم دستش رو برداشتم برگشتم سمتش محکم بغلش کردم سرش رو گذاشت رو شونم همونجايي که مريم گاز گرفته بود فشار داد احساس کردم مغز استخونم تير کشيد ولي به روي خودم نياوردم مهم الناز بود و بس. يکم گذشت آروم سرش رو بردم عقب تو چشاي هم خيره شديم سرش رو انداخت پايين گفت ببخشيد گفتم مهم نيست مهم فقط توئي که الانم سالم جلوم واسادي همين برام بسه آروم خنديد سيگارم رو از دستم گرفت خودش شروع کرد به کام گرفتن منم رفتم اونور تر به آسمون خيره شدم باد ميزد تو صورتم نميدونستم بايد خوشحال باشم يا ناراحت چند لحظه بعد از پشت بغلم کرد سرش رو گذاشت روي شونم گفت دوستت دارم من چيزي نگفتم مکثي کرد گفت اگه نگي حق داري ارا باور کن من و تو بدرد هم نميخوريم من محکوم به مرگم شايد الان شايد 5 سال ديگه. با تمام وجود ميسوختم ولي حرفي نميزدم سرش رو به شونم فشار داد گفت تو لياقتت خيلي بيشتر از منه دستش رو از روي سينم برداشتم برگشتم سمتش تو صورتش خيره شدم خشم از چشام ميزد بيرون الناز با ترس نگام ميکرد سرم رو تکون دادم محکم زدم تو گوشش دورخودش چرخيد چند متر اونور تر افتاد روي زمين يه دستي تو موهام کشيدم بهش خيره شدم از دهنش خون ميريخت بيرون با وحشت نگام ميکرد رفتم جلو دستش رو گرفتم بلندش کردم مثل گنجشک تمام تنش ميلرزيد گفتم لبات رو بزار روي لبام خودش رو کشيد عقب چند متر ازم فاصله گرفت گفت ارا تو اعصابت خورده توروخدا آروم باش بعد سريع با لباسش خوني که از لبش ميريخت رو پاک کرد رفتم جلو اون رفت عقب تر بغض کرده بود داشت گريه ميافتاد گفت ارا تو رو خدا آروم باش تو اعصابت خورده الان کنترلت رو از دست دادي يکمي آروم شدي با هم صحبت ميکنيم. الناز راست ميگفت من حاليم نبود چيکار ميکنم شرايط و سختي ها کاملا روي من سوار بودن ديوونه شده بودم ميخواستم خون لباي الناز رو بخورم که منم ايدز بگيرم!

شايدم حق داشتم نميدونم بهرحال انسان گاهي اسير شرايط ميشه. الناز بازم رفت عقب تر گفت من ميرم دهنم رو بشورم تو همينجا باش يکم آروم شدي ميام بعد سريع رفت سمت فروشگاه اونور خيابون.واقعا نميدونستم چيکار کنم تکيه دادم به ماشينم نشستم روي زمين چنگ زدم توي موهام يکم گذشت حالم بهتر شده بود حد اقل خشمم کمتر بود پاشدم چند دقيقه بعد الناز اومد يه بطري آب داد دستم گفت بخور يکمي آب خوردم الناز اومد پيشم دستش رو گرفتم گفتم ببخشيد کنترلم رو از دست دادم ولي به خدا يه بار ديگه از اون حرفا بزني ايندفعه اون کارو انجام ميدم.سرش رو انداخت پايين گفت ببخشيد تکرار نميشه گفتم بشين بريم گفت ماشين رو چيکار کنم؟ گفتم بشين بعدا مياييم ميگيريم سوار ماشينم شديم رفتيم سمت دريا.ماشين رو پارک کردم الناز هم پياده شد گفتم واسا الان ميام بعد فندک و بسته سيگارم رو برداشتم پياده شدم تو شيشه هاي دودي ماشينم به خودم نگاهي کردم يه تيشرت قرمز چسبون تنم بود بدنم مثل هميشه بعد از تمرين ورم کرده بود دستي روي موهام کشيدم فندک و بسته سيگار رو گذاشتم تو جيبم رفتم پيش الناز يکمي نگام کرد تيشرت چسبيده بود به بدنم که ورم داشت زده بود بيرون دستش رو گذاشت رو سينم گفتم سوتين که واسم نخريدي حالا دست هم ميزني؟ خنديد گفت در همه حال بي تربيتيت رو ثابت ميکني! يهو روي دستام بلندش کردم (يه دستم زير پاهاش بود يه دستم زير سرش) الناز يه جيغ زد گفت ديوونه! يکمي به صورتش خيره شدم پيشونيش رو بوس کردم رفتيم سمت دريا الناز هي ميگفت ارا بزارم زمين منم ميگفتم آقا گفته مثل سايه همراتون باشم! رفتيم کنار دريا آفتاب داشت غروب ميکرد آسمون يه جوري شده بود که سنگ گريه ميافتاد دوباره روي پيشونيش رو بوس کردم گفتم گوشاتو وا کن ميخوام يه چيزي بگم به خورشيد که داشت غروب ميکرد خيره شده بود گفت بگو يکمي سکوت کردم گفتم دوستت دارم.مکثي کرد نگاهش چرخيد روي صورتم منم به صورتش نگاهي کردم اشک توي چشاش حلقه زده بود سرش رو توي سينم فشار داد گفت من بيشتر بعد آروم گريه ميکرد منم به غروب خورشيد خيره شيده بودم...

هوا تاريک شده بود آروم گذاشتمش پايين خودم نشستم روي زمين اونم پشت به من نشست توي بغلم سرم رو گذاشتم کنار گوشش گفتم ميشه يه اعترافي بکنم؟ آروم گفت اگه فقط يکيه آره.گفتم يکيه ولي اندازه 10 تاست! دستم رو فشار داد گفت چيکار کردي؟ سکوت کردم گفتم اگه دوست داشتي همينجا ميتوني منو بکشي خنديد گفت انقدر کار بد بوده؟ گفتم خيلي بدتر با حکم مرگ.دستم رو محکم چنگ زد گفت نه؟ آروم سرم رو چسبوندم به پشت سرش گفتم ببخشيد حالام اختيارم دست توئه.سکوت کرد چيزي نگفت گفتم الناز ببخشيد گفت ما آدما هر غلطي خواستيم ميکنيم بعدم راحت ميگيم ببخشيد! ببخشيد تو به درد من ميخوره؟ خيانت کردي ميگي ببخشيد؟ منم اينکارو ميکردم تو ميبخشيدي؟ چيزي نگفتم يکمي سکوت بين ما بود گفتم الناز جونم ببخشيد بازم چيزي نگفت البته حق داشت درسته که مست بودم ولي خداييش من نامردي کرده بودم.گوشش رو بوس کردم گفتم الناز مست بودم نفهميدم چه غلطي کردم آروم گفت شايدم حق داشته باشي بالاخره تو هم به سکس نياز داري ولي وقتي با کسي که دوسش داري نتوني سکس کني بايد چيکار کني؟ گفتم بزن بکش منو ولي اينجوري نگو طاقت ندارم دستم رو محکم فشار داد گفت کي بود؟ سکوت کردم برگشت تو صورتم خيره شد گفت پرسيدم کي بود؟ سرم رو اندختم پايين زد رو سينم گفت مريم؟ بازم چيزي نگفتم بلند داد زد تو نميدوني من به اون حساسم؟ بازم سکوت کردم يعني چي داشتم که بگم؟ اشکاش رو پاک کرد گفت خيلي نامردي اين همه منتظر موندم تا حرف نگفته رو بگي حالام که بعد از عمري گفتي دوستت دارم زهرم کردي به تو ميگن مرد؟ آروم گفتم نه! پاشد رفت اونور تر آروم گريه ميکرد منم که چيزي نميتونستم بگم. بقول قديميا توبه گرگ فقط مرگه. الناز همچنان گريه ميکرد آروم پاشدم رفتم پيشش گفتم غلط کردم ببخشيد آروم سرش رو تکون داد فقط گريه ميکرد گفتم حالا که راستش رو بهت گفتم ببخشش زد روي شونم با گريه گفت خر خودتي اينو بخاطر من نگفتي بخاطر خودت گفتي که عذاب وجدان ولت کنه. آروم سرم رو تکون دادم لبم رو گاز گرفتم مونده بودم چي بگم يکم مکث کردم گفتم ميخوام باهات سکس کنم!!!

گفت ارا ولم کن خسته شدم دوباره گفتم الناز من ميخوام باهات سکس کنم تو يه رابطه 2طرفه اين حقه منه زد روي سينم گفت ارا ولم کن ميفهمي؟ ولم کن بزار به درد خودم بسوزم کشيدمش سمت خودم گفتم سکس کنم چي ميشه؟ ايدز ميگيرم؟ به درک بزار بگيرم اصلا بزار 1000 تا مرض بگيرم زندگيم از ايني که هست بدتر ميشه؟ من چيزي واسه از دست دادن دارم؟ ميدونست عصباني شدم فقط با وحشت نگام ميکرد دوباره بلند گفتم من چيزي واسه از دست دادن دارم؟ جوابي نداد فکرهاي سمي داشتن وجودم رو به آتيش ميکشيدن يکمي بهش نگاه کردم گفتم الناز تو از گذشته من خبر نداري اگه فقط يکمش رو برات بگم خودت حساب کار دستت مياد ميفهمي حق با منه آروم گفت ارا نه چيزي ميشنوم نه بهت حقي ميدم يکمي بهش نگاه کردم هولش دادم پرت شد عقب آروم شروع کردم به قدم زدن يه سيگار روشن کردم با حرص کام ميگرفتم به عالم و آدم فحش ميدادم 10.15 متري ازش دور شدم داد زد ارا همش همين بود؟ بلند داد زدم همش همين بود همش تکيه بر باد بود از اولشم بهت گفتم همش همينه دوباره با خشم از سيگارم کام ميگرفتم دور ميشدم شايد 30 متر دور نشده بودم صداي جيغ اومد برگشتم پشتم رو نگاه کردم الناز افتاده بود زمين اونايي که اونجا بودن جيغ ميزدن سيگارم از دستم افتاد يهو دويدم سمت الناز ديدم افتاده زمين چشاش بسته شده از ترس داشتم ميمردم سريع بغلش کردم بردمش سمت ماشين بطري آب رو در آوردم ريختم روي صورتش يکمي با پشت دستم زدم تو صورتش پلکاش تکون خوردن دوباره زدم تو صورتش يه سرفه کرد خيالم راحت شد يکمي صبر کردم صورتش رو بوسيدم آروم چشاش رو وا کرد گفتم الناز حالت خوبه؟ آروم گفت آره روي چشاش رو بوسيدم گفتم چي شد يهو؟ گفت نميدونم بيحال شدم افتادم سرش رو تو سينم فشار دادم گفتم بدون تو من چه غلطي بکنم؟ آروم خنديد گفت نترس فعلا که زنده ام چند بار ديگه صورتش رو بوسيدم تو چشاش خيره شدم گفتم تا هميشه دوستت دارم...

ادامه دارد ...

 


درون هر کسي قدرت انجام کارها، دانستن و عشق ورزيدن هست. تفاوت انسانها در استفاده‌ي آنها از اين قدرت است.
«جي.پي.وسواني»
 
خوش باشین
بای بای

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
  سلام عزیزان

فکر کنم فردا پس فردا این داستان هم تموم بشه تا ببینیم خدا چی میخواد

حالا این قسمتو داشته باشین تا بعد

 

بازنــــــــــــــــــــــــــده(قسمت سیزدهم)

به خودم اومدم ديدم مامان الناز رو سرم واساده به صورتم آب ميزنه با نگراني گفت عزيزم حالت خوبه؟ آروم سرم رو تکون دادم گفتم خوبم دستم رو گرفت آروم از جام پاشدم الناز رو تختش نشسته بود آروم گريه ميکرد به دورو برم نگاه کردم خدارو شکر جز مامان الناز کسي نبود احتمالا اومده بوده ببينه کجام که ديده من بيحال افتادم.دست مامان الناز تو دستم بود به الناز نگاهي کردم بعد به مامانش آروم دستش رو ول کردم رفتم لبه تخت نشستم مامانش يه ليوان آب بهم داد گفت چي شده؟ سرم رو انداختم پايين چيزي نگفتم.الناز آروم گريه ميکرد مامانش نشست کنارم دست کشيد روي سرم اولين بار بود که يه مادر رو سرم دست ميکشيد درسته که مادر خودم نبود ولي احساس کردم يکي از قشنگ ترين لحظه هاي زندگي همينه که من تا حالا تجربه نکرده بودم.آروم گفت الناز باهات در مورد مريضيش صحبت کرد؟ سرم رو تکون دادم مامانش سرم رو گرفت تو بغلش تا حالا همه بهم گفته بودن وقتي سرم رو ميزارم تو بغلت بهترين آرامش دنيا رو دارم ولي حالا اين من بودم که بايد اين حرف رو ميزدم. آره آغوش يه مادر بزرگترين آرامش دنياست...

يکم بعد گفت فقط من و سانيا از مريضي الناز خبر داريم و حالام تو خودم رو کشيدم عقب آروم رفتم پنجره رو باز کردم به بيرون خيره شدم يه سيگار روشن کردم احساس ميکردم دارم از پا در ميام خودم باورم نميشد زندگي چقدر راحت داره منو بازي ميده.يه کام از سيگارم گرفتم به پايين نگاه کردم چشام رو تنگ کردم گفتم همين الان خودت رو براي هميشه راحت کن يکم خودم رو بيشتر خم کردم به پايين زل زدم چندتا قطره اشک از چشام چکيد چشام رو بستم گفتم ديگه بسه همينجا بسه يکي دستش رو گذاشت پشت شونم به خودم اومدم برگشتم ديدم مامان الناز با ترديد نگام ميکنه اشک رو توي چشام ديد دستش رو کشيد روي چشام گفت زندگي پر از اتفاقاي عجيبه که براي هرکسي پيش مياد دوباره به بيرون نگاهي کردم يه کام عميق از سيگارم گرفتم گفتم زندگي من همش اتفاقاي عجيب بوده دفعه اولم نيست.صورتم رو بوس کرد گفت الناز بايد از اول همه چيز رو ميگفت چون تو حق زندگي داري تو بايد هميشه سالم باشي سرم رو تکون دادم گفتم زندگي هميشه واسم ممنوع بوده.از روزي که...

يکم بعد مامانش رفت بيرون از اتاق به الناز نگاهي کردم گوشه تختش نشسته بود سرش رو گرفته بود بين دستاش رفتم سمتش خواستم دستش رو بگيرم خودش رو کشيد عقب گفت برو با تعجب بهش نگاه کردم گفتم ميشه ديگه بيشتر از اين نشکني منو؟ سرش رو تکون داد گفت برو دستش رو گرفتم داد زد گفت برو راحتم بزار. با سر تاييد کردم واقعا دلم بيشتر از هميشه شکست يعني نشکست خورد شد آروم گفتم استراحت کن فردا بهت زنگ ميزنم سرم رو انداختم پايين آروم رفتم سمت در با گريه گفت من ديگه به دردت نميخورم يه نگاهي بهش کردم آروم و بيحال گفتم خفه شو الناز دارم ميافتم به زور سر پا واسادم يکم ديگه حرف بزني اون روي سگم مياد بالا اگه زنده بودم فردا بهت زنگ ميزنم چون دلم برات تنگ ميشه بعد کشون کشون از اتاق رفتم بيرون مامان الناز اومد پيشم گفتم من رو پام نميتونم واسم از همه عذر خواهي کنين بعد کشون کشون رفتم سمت در خروجي مامانش اومد جلو در گفت مواظب خودت باش حالت خيلي بده خنديدم گفتم عادت کردم بعد دستش رو گرفتم گفتم مواظبش باش واسم مهم نيست مريضه يا سالمه مهم اينه که دوستش دارم امشب باهاش صحبت کن بگو ارا گفته فردا بهش زنگ ميزنم چيزي که منتظرش بود رو 10 بار تکرار ميکنم مامانش يه لبخندي زد گفت ممنون از دل بزرگي که داري منم حتما بهش ميگم. سرم رو تکون دادم کشون کشون رفتم سمت آسانسور.
تو راه 10 باز نزديک بود تصادف کنم آخرش هم ديدم واقعا دارم ميافتم کنار ساحل واسادم ساعت 11 شب بود رفتم سمت دريا آروم آروم قدم برميزدم باد خنک ميزد تو صورتم به سيگار روشن کردم همينجوري که آروم قدم بر ميداشتم باد ميخورد تو صورتم با خودم زمزمه ميکردم...
پرسه در خاک غريب پرسه بي انتهاست - هم گريز غربتم زادگاه من کجاست؟
تو شباي پرسه دلواپسي که ميخوام دنيا رو فرياد بزنم - به کدوم لهجه ترانه سر کنم؟ به کدوم زبون تو رو داد بزنم؟
گم و گيج و تلخ و بي گذشته ام توي شهري که پناهگاه به من - از کدوم طرف ميشه بهم رسيد؟ همه کوچه ها به غربت ميرسن...
******
اونشب تا نزديک صبح همونجا نشسته بودم.تا ظهر دنبال کارام بودم ظهر مثل هميشه رفتم باشگاه ولي واقعا داغون بودم اصلا نميفهميدم دارم چيکار ميکنم فقط جسمم تکون ميخورد فکرم انقدر داغون و سمي بود که کنترلش از دست خودم خارج شده بود تو باشگاه موقع تمرين بهترين راه براي خالي کردن حرص و خشمم بود واسه همين نميفهميدم چيکار ميکنم فقط وزنه ها رو سنگين ميکردم زندگي مسخره از جلوي چشام مثل فيلم رد ميشد منم داد ميزدم تمرين ميکردم يکم بعد به خودم اومدم ديدم انقدر داد زدم و وزنه ها رو سنگين کردم همه دارن به من نگاه ميکنن محلي ندادم بازم سنگين تر کردم زندگيم از جلوي چشام رد ميشد من داد ميزدم ديگه داشتم از نفس ميافتادم مربيم اومد زد روي شونم گفت لباس بپوش برو يکم ديگه ادامه بدي يه بلايي سر خودت مياري با سرم تاييد کردم رفتم لباس بپوشم.
از باشگاه اومدم بيرون باد خورد توي صورتم رفتم سمت ماشينم کيفم رو گذاشتم عقب يکم به اونجايي که اونروز الناز بغلم کرده بود خيره شدم رفتم همونجا واسادم باد ميزد تو صورتم دستم رو گذاشتم روي سرم گفتم ديدي همش تکيه بر باد بود؟ دلم واسه الناز يه ذره شده بود سريع موبايلم رو در آوردم بهش زنگ زدم ولي جواب نداد 3.4 بار ديگه زنگ زدم بازم جواب نداد يه آهي کشيدم سرم رو تکون دادم اس ام اس زدم نوشتم "الناز گوشي رو بردار ميخوام يه چيزي بهت بگم" يکمي منتظر موندم بازم جوابي نيومد سرم رو انداختم پايين رفتم سمت ماشينم.
جلوي آينه واساده بودم سرم رو خشک ميکردم نا اميدي از صورتم معلوم بود احساس انزجار از چشام ميزد بيرون ولي چيکار ميشد کرد؟ يقه کيو بايد ميگرفت؟ سرنوشت انقدر مرد بود خودش رو نشون بده؟ نه تا بوده همين بوده زخم زده و خنديده.

مونده بودم چيکار کنم بازم به الناز زنگ زدم جواب نداد ميدونستم ميبينه ولي جواب نميده چون بقول خودش "ديگه بدرد من نميخورد" خيلي داغون بودم هرچي فکر کردم به نتيجه اي نرسيدم با نا اميدي به موبايلم خيره شده بودم يهو موبايلم زنگ خورد با 1000 اميد از جام پريدم آوردم بالا ولي ديدم شماره مريم افتاده.يکمي مکث کردم جواب دادم. زنگ زده بود خبر بگيره ديد داغونم صدام در نمياد پرسيد چي شده ولي چيزي نگفتم خيلي اصرار کرد گفتم در مورد النازه ديگه چيزي نگفتم مريم گفت کجايي؟ گفتم خونه گفت من ميام اونجا ببينم چي شده تو حالت خيلي بده يه چيزت ميشه چيزي نگفتم يعني اصلا تو حال خودم نبودم ذهنم همش جاهاي ديگه بود. نيم ساعت بعد مريم اومد در رو باز کردم قيافه منو ديد جا خورد گفت سالمي؟ با سرم تاييد کردم رفتيم توي نشيمن نشستيم روي مبل راحتي گفت بگو چي شده؟ يکمي سکوت کردم بعد همه ماجرا رو براش تعريف کردم باورش نميشد... مريم سرش رو تکون داد گفت ارا حالا که شده اگه واقعا دوسش داري باهاش بازي نکن بازم دوستش داشته باش نيشخندي زدم گفتم فکر کردي من جا زدم؟ موبايلم رو نشونش دادم گفتم ببين از غروب چقدر زنگ و اس ام اس زدم اون جواب نميده يکمي مکث کرد گفت عيبي نداره هرکسي باشه همين کارو ميکنه صبر کن خودش زنگ ميزنه فعلا خيلي ريخته بهم گفتم نميدونم چي بگم از جام پاشدم رفتم يه شيشه شامپاين آوردم با 2تا ليوان گذاشتم روي ميز گفتم بعد از چند ماه ميخوام مشروب بخورم يکمي نگام کرد گفت مگه مشروب برات ضرر نداره؟ در شامپاين رو باز کردم نيشخندي زدم گفتم خيلي چيزا واسم ضرر داره ليوان ها رو پر کردم چيزي نگفت ميدونست خيلي داغونم.ليوان رو آوردم بالا گفتم به سلامتي هيچکس! خنديد ليوانش رو آورد بالا گفت به سلامتي الناز يک ضرب خورديم.

بازهم پر کردم خورديم احساس ميکردم الکل روم اثر کرده ولي من کلا از اونايي ام که الکل 90% هم بخورم بازم حواسم سر جاشه نگاهي به مريم کردم اونم خيلي خورده بود واقعا مست بود يه سيگار روشن کردم تکيه دادم عقب احساس ميکردم مستي باعث شده همه چيز عميق تر از جلوي چشام رد شه با ولع خاصي از سيگارم کام ميگرفتم به گذشته اي که از جلوي چشام رد ميشد فکر ميکردم مريم اومد کنارم نشست آروم گفت تو چرا هميشه انقدر توي فکري؟ گفتم اگه تو هم جاي من بودي همين بودي گذشته من خيلي عجيبه خودمم باورم نميشه هميشه بازيچه روزگار بودم دستش رو گذاشت روي سينم گفت بي دليل اين اتفاقا نميافته سرم رو تکون دادم گفتم آره خودمم ميدونم.دستش رو کشيد توي موهام گفت غصه نخور يه روز همه چيز درست ميشه نيشخندي زدم سرم رو تکون دادم سيگارم رو خاموش کردم دستش رو گرفتم گفتم آره درست ميشه فقط 100 سال اولش سخته خنديد گفت چشم ببندي باز کني 100 سال ميره الان برنامه بريز واسه 100 سال دوم که ديگه تو دردسر نيافتي با سرم تاييد کرم مشروب زيادي روم اثر گذاشته بود حواسم بود چيکار ميکنم ولي کنترلم دست خودم نبود يه جورايي بي اختيار فقط نگاه ميکردم اونم بد تر از من بود!  مستي رو از چشاي هر دو مون ميشد خوند صورتش رو نزديک تر کرد چشاش رو بست لباي داغش رو آروم گذاشت روي لبام............
ادامه دارد.............

 

 


بزرگي مي‌گفت:
من از خدا خواستم به من توان و نیرو دهد
و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم.
من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد
و او پیش پایم مسائلی گذاشت تا آنها را حل کنم.
من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند
و او به من فکر داد تا برای رفاهم بیشتر تلاش کنم.
من از خدا خواستم به من شهامت دهد
و او خطراتی در زندگیم پدید آورد تا بر آنها غلبه کنم.
من از خدا خواستم به من عشق دهد
و او افراد زجرکشیده را نشانم داد تا به آنها محبت کنم.
من از خدا خواستم به من برکت دهد
و خدا به من فرصت هایی داد تا از آنها بهره ببرم.
من هیچکدام از چیزهایی را که از خدا خواستم، دریافت نکردم
ولی به همه ی چیزهایی که نیاز داشتم، رسیدم.


ما رو فراموش نکنین
بای

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
  سلام

خسته که نیستین؟اگرم خسته بودین چارش یه پس گردنیه

و اما اینم قسمت بعدی داستان

خوش بگذره!!!

 

بازنـــــــــــــده(قسمت دوازدهم)

خونشون طبقه 12 بود.در آسانسور باز شد يه خانم خارجي هم کنار من اومد داخل آسانسور تو آينه به خودم خيره شدو دستم رو گذاشتم رو گره کروات درست مثل سگي که به قلاده عادت نداره! هي با گره کروات ور ميرفتم آخرش برگشتم سمت خانمه گفتم من از کروات خوشم نمياد بايد کي رو ببينم؟ خانمه يهو جا خورد يه نگاهي بهم کرد گفت خب کروات نرن! گفتم نميشه دارم ميرم مهموني بايد کروات ميزدم! به سبد گل نگاه کرد خنديد گفت داري ميري خواستگاري؟ چشام گرد شد گفتم نه خدا نياره اون روز رو! ميرم خونه دوست دخترم مهموني دفعه اولمه خيلي هم رسميه مجبور شدم کروات بزنم! خنديد گفت خودت ميگي مجبور شدم پس تحمل کن تا تموم شه! همون موقع در وا شد گفتم شب خوش رفتم سمت خونه الناز اينا.الناز در رو وا کرد برام دست تکون داد رفتم داخل خونشون خيلي بزرگ بود نزديک بود گم بشم! الناز دستم رو گرفت در گوشم گفت از همون عطر زدي؟ گفتم انتخاب شما رو ميشه نزد؟ خنديد زد رو شونم گفت زبونتو مار بزنه همينجوري که دستم رو گرفته بود رفتيم سمت سالن پذيرايي يه پسر قد بلند و چهار شونه واساده بود بهش ميومد 26.7 سالي داشته باشه با يه مرد تقريبا 50 ساله خوش تيپ و با يه خانم 46.7 ساله که فتوکپي الناز بود! الناز اشاره کرد گفت مامان بابا داداشم بعد به من اشاره کرد گفت اينم دوست پسر گلم ارا! (تو دلم گفتم بلند بگو لا اله الي الله) رفتم سمت باباش باهاش دست دادم گفتم خيلي خوشبختم اونم يه لبخند زد گفت همچنين رفتم سمت مامانش دست دادم سبد گل رو دادم بهش گفتم به زيبايي شما نميرسه ولي بعنوان سمبل قشنگي تقديم به شما!( الهي مار بزنه اون زبون رو که رگ خوابه همه آدما دستته!) مامانش خنديد سبد رو گرفت گفت مرسي عزيزم خوش اومدي يه لبخندي زدم رفتم سمت داداشش دست دادم گفتم خوشبختم دستش رو گذاشت روي شونه هام گفت خوش اومدي پهلوون يه چشمک زدم رفتم جلو تر آروم در گوشش گفتم من به اونجا عمم خنديدم پلوون باشم! يه بار شدم واسه 7پشتم بسه قسم خوردم هميشه قهرمان باشم! خنديد گفت درکت ميکنم سر منم از اين بلا ها اومده دوباره سر شونم رو گرفت گفت خوش اومدي قهرمان خنديدم دستش رو گرفتم گفتم مرسي مربي.

تو سالن پذيرايي بوديم من روي مبل کنار داداشش نشسته بودم الناز رو به رومون بود باباش هم چند تا مبل اونور تر مامانش هم رفته بود سمت آشپزخونه يکم سکوت بود منم سرم رو انداختم پايين يکم بعد يه دختر فيليپيني (کارگر خونشون بود) چايي تعارف کرد الناز بهش گفت 10 بار گفتم چايي رو خودت بزار جلوي مهمون دختره گفت چشم بعد يه فنجان چايي گذاشت جلوم بعدم واسه داداش الناز گذاشت رفت سمت باباش يه چشمکي به الناز زدم خنديد زبون در آورد دو رو برم رو نگاه کردم خونشون هم بزرگ بود هم قشنگ و شيک معلوم بود مامانش واقعا خوش سليقست همون موقع مامانش اومد گفت عزيزم راحت باش غريبي نکن يه لبخندي زدم بعد به داداشش نگاهي کردم گفتم مربي اسمت رو نگفتي؟ يه نگاهي کرد گفت امير. آروم سرم رو بردم کنار گوشش با يه حالت خاصي (داش مشتي) گفتم ببين قربون منو نگاه نکن الان شدم بچه خوشگل 7.8 سال پيش بند 6 زندان شارجه مال خودم بود سيبيل داشتم اندازه موهاي سرت بهم ميگفتن اصغر سيبيل حالا شما يه نگاه به ما کردي اون حلال بود نگاه دوم رو بري اوضاع ستم ميشه منم ميگرخم همينجا تيزي به جونت ميزنم!! يهو داداشش زد رو پام با تمام وجود زد زير خنده! همه برگشتن مارو نگاه کردن مامانش با ترديد گفت چي شد؟ امير (داداشش) همچنان ميخنديد الناز گفت امير چته؟ خودم بزور جلو خندم رو ميگرفتم سرم رو انداخته بودم پايين هيچي نميگفتم! امير يکم ديگه خنديد به من گفت بگم چي گفتي؟ سرم پايين بود ابرو زدم اشاره کردم نه! الناز گفت امير داداشي بگو چي گفت؟ با من ابرو زدم نه! امير خنديد گفت ظاهرا ارا خان خيلي خوش مشربه من همچنان سرم پايين بود زير چشمي نگاه ميکردم الناز يکمي مکث کرد با حرص گفت آره خيلي حالا بعدا باهاش يه صحبتي دارم مامانش خنديد گفت اوا چرا اينجوري ميکنين پسر مردم يه شب اومده امير پاشو برو اونور اذيتش نکنين الناز چشاش گرد شد گفت ما اذيتش نکنيم؟ سرم رو آوردم بالا گفتم ببخشيد ولي الناز هميشه اذيتم ميکنه منم ديگه عادت کردم مامانش گفت الهي نباشم بعد الناز رو نگاه کرد گفت خيلي بد شدي! الناز با ناباوري به من نگاه ميکرد آروم گفت ببخشيد ديگه اذيتش نميکنم!

بوي پيپ اومد نگام رو چرخوندم ديدم باباش پيپ روشن کرده به روزنامه GULF NEWS خيره شده اصلا به ما توجه نميکرد! مامانش گفت ببخشيد عزيزم من رو سر اين کارگر نباشم فايده نداره شما راحت باشين من ميام بعد رفت سمت آشپزخونه.تا مامانش رفت الناز يه نگاهي به من کرد گفت پوستت رو ميکنم به امير نگاه کردم گفتم مربي جان تو شاهد باش اين چي گفت! امير خنديد گفت اين پوست منم ميکنه بعد شاهد تو باشم؟ الناز نيشخندي زد با حرص گفت ارا جونم عجله نکن کم کم با خونه ما آشنا ميشي!
هي با امير شوخي ميکردم ميخنديديم زمين و زمان رو به مسخره گرفته بودم! الناز اومد گفت زنگ زدم ساني هم الان مياد يکمي نگاش کردم گفتم تنها ديگه؟ گفت نخير با خاله جونم مياد گفتم باشه راشون نميديم! الناز بلند گفت اوا؟ امير خنديد زد رو پام گفت بابا تو ديگه از کجا اومدي؟ گفتم از زندان ديگه مگه در گوشت نگفتم؟ الناز يکمي واسم ادا در آورد رفت پيش مامانش.نيم ساعت بعد سانيا و مامانش اومدن ساني تا منو ديد خنديد يه ادا در آورد مامانش اومد دست داد گفت خوشبختم پسرم منم لبخندي زدم گفتم همچنين مامانش هم خيلي خوشگل بود ولي يکم زيادي اخم داشت معلوم بود همچين از اين خانم هاي جدي و مقرراتيه (تو دلم گفتم ساني حق داره سگ دوبرمن بشه) رفت رو يه مبل نشست ساني هم کنارش امير آروم در گوشم گفت حالا تخم داري راشون ندي؟ آروم گفتم من غلط بکنم اصلا قدمشون رو سر من! الناز و مامانش هم اومدن نشستن آروم به امير گفتم آقا مربي من ميترسم امير هم آروم گفت نگران نباش عزيزم يه وقت پريود ميشي هردومون زديم زير خنده مامان ساني يه نگاهي بهمون کرد گفت شما قبلا همديگه رو ميشناختين؟ امير گفت نه! تازه 1 ساعت نميشه ديدمش بعد مامان ساني يکم به من نگاه کرد کرد گفت از قيافت معلومه ازون پدر سوخته هايي! ساني و امير و الناز يهو خنديدن من هاج و واج نگاه ميکردم! (تو دلم گفتم زکي بابا نمرديم و از خودم پررو ترم ديدم!) مامان الناز اخم کرد به مامان ساني گفت شهره اذيتش نکن خيلي پسر گليه! آروم گفتم آره همين که ايشون گفتن درسته همشون خنديدن بجز خودم! خلاصه تا موقع شام هي مامان ساني تيکه مينداخت منم 2دستي برگشت ميزدم! آخرش خنديد گفت ماشالله زبون کي حريف تو ميشه؟ خنديدم گفتم هنوز پيدا نشده!!

شام در آرامش و سکوت سپري شد سر ميز موقع دسر دوباره شروع کردم به اراجيف گفتن! حتي باباي الناز هم با بقيه ميخنديد
بعد از شام و تشکيلات دوباره توي سالن پذيرايي نشسته بوديم يکم صحبت کرديم الناز بهم اشاره کرد رفتم پيشش بقيه مشغلول صحبت بودن گفت نميخوايي اتاق منو ببيني؟ گفتم باشه بريم دستم رو گرفت رفتيم توي اتاقش پر از عروسک و تزيينات بود گفتم اي جان فقط کافيه من يه بار اينجا عصباني شم چه حالي ميده! گفت چرا؟ گفتم سگ شدن منو هنوز نديدي يه وسيله سالم نميزارم همه رو ميشکنم حال ميکنم! زد تو سرم گفت رواني کي ميتونه با تو زندگي کنه؟ گفتم هيچکس! نشستم روي تختش اونم اومد رو پام نشست از پشت بغلش کردم گوشش رو بوس کردم گفت ارا هنوزم نميخوايي بگي؟ گفتم چيو؟ گفت همون که بدهکاري يکمي سکوت کردم گفتم نه! گفت چرا؟ گفتم احساس ميکنم خيلي زوده با ناراحتي گفت ولي من احساس ميکنم تو دوسم نداري آروم خنديدم گفتم خيلي مسخره بود زد رو پام گفت مسخره تويي که سختته يه جمله ساده بگي گفتم با گفتن چيزي درست نميشه مهم عمل آدمه مکثي کرد گفت ولي يه دختر نياز داره بشنوه سرم رو از پشت گذاشتم رو سرش دستام رو از حلقه کردم گذاشتم روي شکمش آروم گفتم زوده چيزي نگفت چند لحظه بعد يه قطره اشکش چکيد روي دستم گفتم الناز گريه نکن آروم گفت نميتونم گفتم الناز بس کن مسخره بازي در نيار گفتم يه جمله مهم نيست عمل کردنش مهمه گفت ساکت باش تو هيچي رو نميفهمي الناز آروم گريه ميکرد منم سرم از پشت روي سرش بود با خشم تو فکر بودم يکم بعد النار دستم رو گرفت گفت ببخشيد نميخواستم نارحتت کنم از روي پام بلندش کردم خودمم پاشدم بغلش کردم روي دستام بردمش کنار پنجره گفتم دوست داري باهم بپريم پايين؟ خنديد دستاش رو دور گردنم حلقه کرد گفت هرجا تو باشي منم هستم حتي اون دنيا يهو ياد شهرزاد افتادم خنده روي لبام خشک شد! الناز گفت چي شد؟ چند قطره اشکام چکيد رو صورتم گفتم چيزي نيست همش فکراي سميه بعد روي لبش رو بوسيدم گفت دوباره سرت رو بيار جلو منم همينکارو کردم لباش رو آروم کشيد روي لبم يکم مزه کرد خنديد گفت به لبات چي ميزني؟ خنديدم گفتم تو چيکار داري؟ فکر کن فابريکه.گفت لعنت به تو با اين تيکه کلامت بعد با هم ديگه به بيرون خيره شديم به چراغهاي آسمون خراشها که مثل هميشه بيداد ميکردن الناز گفت ارا ميخوام باهات رو راست باشم گفتم تاهالا نبودي؟ گفت بودم ولي يکم نه ولي ديگه من و تو کارمون داره به جاي باريک ميکشه بايد هرچي داريم بگيم که تصميمون محکم بشه گفتم من هيچي ندارم بگم جز يه شاهنامه خاطرات که اونم به موقعش برات يکي يکي ميگم چون تمامي نداره! آروم گفت ارا؟ گفتم هوم؟ گفت تاحالا به يه چيزي در مورد من فکر کردي؟ گفتم منظورت سکس؟ خنديد گفت آره فکر کر