تبليغاتX
داستانهای عاشقانه و دلتنگیهای عاشقانه
 
اقتدار دل شکسته به اندوهي ست که سروده نمي شود
   
  there are rights to me

if you were in my position it will be other condition

you closed any ways to me that i can not move to you

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
  خیلی بد اخلاق شدی داوود

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
 
  خدايا، اي سازنده شب و روز، اي بي نياز از اما و اگر و هنوز،‌ اي برازنده خاطره انگيز ترين عشقها، اگر يك قدم از تو دور شوم، قلبم سردتر از قطب شمال خواهد شد.

 خدايا، تو از نفسهايم به من نزديك تري و مي داني كه پس فردا در كدام چاه خواهم افتاد و كدام در به رويم بسته خواهد شد

 خدايا، نه سرگردان جاده سرنوشت بودم و نه در جستجوي بهشت، بلكه منتظر بودم كسي بيايد و مهربانانه آسمان را بشكافد و تو را واضح تر از امروز به من نشان دهد و سايه هاي شب را از پيراهنم پاك كند.

 و اینک بخاطر فرشته ای که از گنجینه ی رحمت ازلیت بر من فرود اورده ای سپاس فراوان بر عرش عظیمت جاری میسازم
واز تو میطلبم تا با فرشته ام :

 

يك لحظه هم مارا تنها مگذار و ديدن سپيده دم را از ما دريغ مدار!

 خدايا، اي آنكه هيچ كس شبيه تو نيست و زيبايي گسترده تو در بالهاي متوازن و رنگارنگ پروانه ها و سوسوي ستاره هاي خوشبخت پيداست، از تو مي خواهیم چشم بر زشتي هايمان فرو بندي و از اينكه باغهاي آباد فطرتمان به غارت رفته است، بر ما خرده نگيري!
 
خدايا، چراغهايي را كه در اعماق درونمان مرده اند،‌ روشن كن و مارا در اين سالهاي سترون گناه با ابرهاي دست و دلباز آشتي بده!
 
و اینک با بوسه ای بر جا پاهای مسافری تازه وارد ولی آشنا که از این پس میزبان غم و شادیم خواهد بود این روز را که سالها تپش قلب ارامم را بر اوج قله های تلاطم خواهد نشاند تبریک میگویم
 
خوش اومدی عسلم
 
 دوستت دارم:
               
                  به اندازه ی آدامسی که تو بچگیم از همه بیشتر دوسش داشتم
 
                  به اندازه خدایی که هر چه بزرگتر میشدم در نظرم مهربونتر میشد
 
                  و بیشتر از تمام کائناتی که خدا آفریده...

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
  سلام مخاطبای عزیز

بعد از ۳ ماه میخوام یه داستان جدید آپ کنم

امیدوارم خوشتون بیاد*مخصوصا واسه یکی که بینتونه که الان نظرشو خوندمو منو مورد لطف قرار داده بود*

 

 

تنهاترن داداش...

 

وقتي رسيدم خونه ديدم درو کسي باز نميکنه تعجب کردم آخه قرار بود دادش بزرگ ترم يعني محمود خونه باشه ولي هرچي در زدم فايده اي نداشت حسابي تعجب کردم آخه اون غير از دانشگاه خونه جايي نمي رفت با هزار زحمت از ديوار اومدم بالا از بالکون اومدم تو خونه اولش فکر کردم کسي خونه نيست رفتم تو آشپزخونه که..........واسه چند لحظه شوکه شدم فکر کردم خوابم ولي نه انگار بيدار بودم که از بس شوکه شدم جيغي کشيدم که تا اون روز نکشيده بودم آره دادش بزرگترم خودش کوشته بود تو کاغذ فقط اينو نوشته بود:واسه هميشه خودمو راحت کردم اصلا حال خودمو نمي فهميدم اصلا يادم نمياد چجوري تونستم به موبايل مامانو بابام زنگ بزنم فقط يهو ديدم مامانم اول رسيد اون که اون صحنه رو ديد بيهوش شد و همسايه ها که فهميده بودن خبريه اومدن و بعد بابام اومد چه روزاي سختي بود همه تو اين فکر بودن مقصر کيه کجاي کار اشتباه بود ولي هم من هم بابام هم مادرم مي دونستن که چقد اشتباه کرديم خونه ديگه مثه سابق نبود هيچکي به کار کسي کار نداشت هيچکي حرفي نمي زد هرچند قبلا هم اين جوري بود محمود يه پسر ساده نبود......
بعد از يه سال تصميم گرفتم اين داستان واسه بقيه بنويسم واسه اونايي که مثه دادش من بودن من اسمم فهيمه اس 2سال از دادشم کوچيکتر بودم.
محمود وقتي بدنيا اومد هفت ماهش بيشتر نبود متاسفانه به علت دير رسيدن خون به مغزش از ناحيه پا مشکل پيدا کرد موقعي که پنج،شيش سالش بود بابا،مامانم اونوبه کشوراي مختلف پيش دکتراي مختلف بردن اتريش،آلمان،سوئيس و........تو ايران که مي گفتن اگه عمل بشه احتمالش هست که پاش خوب بشه و درست بتونه راه بره ولي تو خارج گفتن اگه عمل بشه واسه هميشه فلج ميشه........توصيه کردن که فزيوتراپي و پياده روي از اين حرفا انجام بده خوب انصافا هم خيلي پدر مادرم باهش کار کردن.....
موقعي که بچه بود هيچ ناراحتي روحي نداشت مثه بقيه پسر بچه ها بود با بقيه هم گرم مي گرفت ولي هرچي بزرگتر مي شد مي ديد که با بقيه متفاوت يواش يواش بود که خودش تنها ديد ديد بقيه دارن ازش فاصله مي گيرن.........
مثلا تو خيابون باهاش راه برن مخصوصا دوستاش که خجالت مي کشيدن.........
احساس تنهايي بيش از حدي داشت سعي کردم باهاش چند بار صحبت کنم شايد بتونم يکم از اين حسو حال بيارمش بيرون ولي....
يه روز همين اواخر بهش گفتم:محمود چرا فکر ميکني تنهايي؟شايد به تو خدا اين مشکلو داده ولي بازم دوست داشته که مشکله ديگه بهت نداده؟
بهم ميگفت:اگه خدا واقعا منو دوست داشت پامو اين جور نمي کرد واسه چي بايد من مثه بقيه نباشم؟
بهش گفتم:خدا هر کسي يه جور آفريده اين حرف تو ناشکريه بورو خدا روشکر کن که مشکله ديگه اي نداري.....
مي گفت:اين زندگي به چه درد مي خوره اگه من پام سالم بود دلم ميخواست فوتبال بازي کنم دلم مي خواست مثه بقيه باشم واسه چي...... مگه من حق زندگي ندارم که اينجوري آفريده شدم منم دوست دارم مثه بقيه هزارتا کار انجام بدم خدا چرا منو اين جور آفريد؟
نميدونستم جوابش چي بدم الانم جوابي ندارم.......
بالاخره داداش ما بزرگتر شد وارد دبيرستان بود که يواش يواش همه چي شروع شد ديگه پياده روي رفتن قطع کرد يعني ناميد شد که ديگه بتونه سالم راه بره خودشو با چيزاي کاذب سرگرم مي کرد اونقدر آهنگ گوش ميداد که خدا مي دونه.........
يواش يواش موقع گوش دادن به آهنگ حرکات عجيبي مي کرد همش سرش تکون مي داد که مجبور شديم ضبطش رو جمع کنيم وقتي ضبطش رو جمع کرديم اون همش تو اتاقش بود هروقت که ميومد تو حال بشينه مثلا شب تلويزيون نگاه کنه بابام مي گفت محمود مگه تو درس نداري که اومدي اينجا نشستي؟
هيچي مجبور مي شد بره تو اتاقش اونقدر اينو گفتن بهش که حتي تابستون هم مي رفت تو اتاقش عينه يه زندوني............
يواش يواش با خودش مي خنديد يعني لبخند ميزد ولي تبديل شد به خنده هاي بلند پدرم پيشناهاد داد که اونو ببريم دکتر با مامانم رفت دکتر......
دکتر ازش پرسيد:پسرم تو دوست داري يا دوست دختر داري؟
دادشم گفت:نه ندارم!
دکتر پرسيد ميونت با خواهرت چه جوريه؟
گفت اصلا با هاش حرف نمي زنم.
آره من شايد در ماه يکي دو کلمه هم باهش صحبت نمي کردم به کار هم کاري نداشتيم عينه دوتا آدم غريبه...........
البته اينم بگم مامانم خيلي هم منو هم محمودو محدود کرد خيلي...... حتي يه مدت به تلفن هاي من، مامانم ايراد مي گرفت...............
دکتر از مامانم راجع به پدرم پرسيد؟
مامانم گفت:آقاي دکتر اصلا به فکر زندگي نيست فقط دنبال کار هر وقتم که وقته آزاد داره واسه خودش خوشه خودش مي ره مي گرده با خونوادش نيست مامانم پيش دکتر سفره دل خودشو باز کرده بود.......
اينم بگم من بابام خيلي کم مي بينم با اينکه با اون بيشتر صميميم.......
به هر حال يه سري قرص نوشت که تا روز آخر دادشم استفاده مي کرد.
چند بار تو خونمون اونقدر دعوا شد که بابام گفت برو بيرون از خونه اونم يکي دوشب رفت تو خيابون خوابيد بابام مي خواست بهش ياد بده قدر زندگيتو بدون ولي اشتباه کرد چون از اون بعد يکي دوبار قهر کرد و باز رفت تو خيابونا خوابيد تو ايستگاه اتوبوس که وقتي پيداش کرديم و اومد خونه بابام حسابي زدش...................
فاميل هاي نزديک مثه خاله، مامان بزرگ عمووشوهر عمه مي دونستن که محمود از نظر روحيم مريضه ولي خودشونو مي زدن به نفهمي که انگار ما از هيچ چيز خبر نداريم..............
مشکلات محمود وقتي زيادتر و به اوج خودش رسيد که فهميد بين همه طرد شده همه حتي خونواده حذفش کردن ديگه مثه سابق جايي نميومد مثلا اگه مهموني دعوت بوديم اون نميومد مي گفت يا حوصله ندارم يا حالم خوش نيست يا مي خوام تلويزيون نگاه کنم..........
اونقد از ما فاصله گرفت که مجبور شديم واسه اينکه تو اتاقش به يه چيز سرگرم باشه چون ديگه حتي از اتا قشم هر کاري مي کرديم بيرون نميومد براش يه تلويزيون گذاشتيم که با اون سرگرم باشه اين قضيه ادامه داشت تا وقتي که محمود دانشگاه قبول شد همه خوشحال شديم بخاطر دانشگاه قبول شدنش آخه محمود هوشش خيلي خوب بود...............
اوايل همه چي خوب پيش مي رفت اما.......
هنوز که هنوز نمي دونم چرا يه دفعه از دانشگاه زده شد.
اينم بگم اصلا به سرو وضع خودش نمي رسيد يه زماني که کوچکتر بود چرا به سرو وضع خودش ميرسيد ولي بمرور براش مهم نبود که چه جوري تو خيابون بره مثلا اگه دانشگاه مي رفت با زور ريشاش مي زد...............
يواش يواش از دانشگاه رفتن بدش اومد و متنفر شد از دانشگاه حتي يادم هر بار که مي خواست بر سر کلاسا موقع حاضر شدن گريه مي کرد................
نميدونم چرا شايد تو دانشگاه مثلا دخترا مسخرش مي کردن يا يه جوره خاصي نگاش مي کردن............هيچوقت علت تنفرشو نفهميدم.....
داشت اولين سال دانشگاه تموم مي کرد که موقع امتحان هاي تير ماه بود که اين تنفر به اوج خودش رسيد اونقد که گفت اصلا ديگه درس نمي خونم نمي خوام برم دانشگاه.....
دانشگاه براش شده بود درست عينه شکنجه گاه شب قبل از اين اتفاق به اصرار مامانم بابام باهاش صحبت کردبهش گفت:تو اگه نخواي درس بخوني مي خواي چيکار کني فکر کردي من تاآخر عمر خرجتو ميدم منم تا يه موقعيي خرجتو مي دم از يه حدي بگذره ديگه به من ربطي نداره اونوقت بايد بري گوشه خيابون گدايي کني.... طلب که نداري..... منم هيچ وظيفه اي ندارم و پدرم همين جور ادامه مي داد و امن گريش گرفته بود ولي چيزي نگفت.............
و فردا اون اتفاق افتاد و حالا ما دنبال مقصريم بين پدر،مادرم هر روز جرو بحث کي مقصره و حالا پدر،مادرم هم مي خوان از هم جداشن.....................................................
دوستان اين داستان نوشتم که بدونيد اونايي که مشکلات دارن چه سختي هايي رو تحمل مي کنن اميدوارم با خوندن اين داستان اين افرادو بيشتر درکشون کنيد

 

ایام به کامتون

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
  سلام دوستان

 

امیدوارم سال جدید رو با خوبی شروع کرده باشید و همچنین سال پر از خوبی و خوشی رو براتون آرزو میکنم

 

حماقت...


ساعت از سه شبم گذشته برو يکم بخواب تا صبح ببينم چه خاکي تو سرم کنم......
نه مگه من مي تونم بخوابم تو اين وضعيت دخترم فرار کرده....همش تقصير توي
واسه چي تقصير من؟!
يادته چقدر محدودش کردي؟يادته تا تلفن حرف مي زد مي گفتي با کي حرف مي زني؟اجازه نمي دادي پاشو بذار از خونه بيرون يادته؟
بس کن زن من صلاحش رو مي خواستم اون بايد.......
نه محمود من ديگه نمي تونم باهات زندگي کنم تو مريضي...................
الان چهار سال از اون روز مي گذره...مامانم از بابام جدا شد منو مامانم خيلي سعي کرديم اونو پيدا کنيم....تا سه روز پيش که بالاخره تونستيم به نتيجه برسيم.........
که تلفن زنگ زد من تلفن رو برداشتم.....صداي يه زن بود..........
الو منزل تقوي زاده؟
بله بفرماييد؟
تويي نگين؟
بله شما؟
منم نازنين.....
ماتم برد بعد از چهار سال نازنين زنگ زده.....
الو نگين؟
نازنين تويي؟تو اين مدت کجا بودي هيچ مي دوني که منو مامان کجاها دنبالت گشتيم......
ببين نگين مي خوام ببينمت مي توني به اين آدرسي که مي دم بياي؟فقط مي خوام که قول بدي به مامان همنگي باشه؟
آخه چرا؟
نمي خوام بفهمه بعدا مي فهمي باشه؟........
وقتي آدرس رو ازش گرفتم نمي دونستم خوشحال باشم يا ناراحت از طرفي نگران که چرا گفته حتي به مامان هم نگم........
ساعت نزديک چهار بود که رفتم تو همون پارکي که قرار گذاشته بود........
نشستم رو يکي از نيمکت ها بعد از يکم معطلي ديدم که يه زني واستاده کنارم منو نگاه مي کنه يه نگاه بهش کردم ديدم آرايش غليظي داره تنها فکري که نمي کردم که اون نازنين باشه.........
نگين نشناختي؟!منم نازنين.....
واي خدا اين يعني همون خواهر منه که حتي يه تار موشم کسي تو خيابون نمي ديد.......حالا با اين آرايش...تو اين چهار سال کلي تغيير کرده بود.......
تو اون لحظه تنها کاري که کردم اين بود که بغلش کنم وگريه کنم...........
نازنين چرا اينقدر عوض شدي؟
داستانش طولانيه..... نگين راستي حاله مامانو بابا چطوره؟
چي مي خواستي باشه از هم جداشدن از بابا که خبري ندارم ولي مامان هنوزم دنبالته پاشو بيا بريم خونه به خدا مامان خيلي خوشحال مي شه باورت نمي شه تو اين چهار.......
بسه نگين نمي خوام چيزي بشنوم.......نميدونم اينو گفت انگار بغض کرده بود روش از من برگردوند و ادامه داد......
ببين نگين امروز واسه اين اومدم که ازت يه خواهش دارم همين.....
حسابي گيج شده بودم....نازنين مگه نمي خواي بياي مامان ببينت؟
نه نمي تونم......
واسه چي نمي توني؟تو چي خيال کردي....مگه مامان با تو چي کار کرد که اين جور داري اذيتش مي کني......
خفه شو نگين....نازنين خيلي فرق کرده بود هم قيافه هم اخلاق.....
بذار از اول برات بگم...
چهار سال قبل يادته بابا چقدر منو اذيت کرد؟يادته وقتي بهش خبر دادن من با اکبر دوست شدم چقدر منو کتک زد ديگه تا دمه در مدرسه هم ميومد دنبالم....هميشه دوستام مسخرم مي کردن که مگه من هنوز بچم که بابام منو تا مدرسه مياره يادته اينارو؟
_آره يادمه.....
مي دوني ديگه برام زندگي تو اون وضعيت غير ممکن شده بود.....با هزار زحمت يه روز اکبر رو ديدم.....هموني که الان مايه بدبختيم شد......من اون موقع اکبر رو خيلي دوست داشتم....همون دوست داشتن بود که چشام رو بست......يه روز تونستم با هزار زحمت ببينمش.........بهش گفتم:
_اکبر به خدا زندگي برام تو اون خونه غير ممکنه بابام سر هر چيزي بهم گير ميده يا کتکم همش مي زنه.......تورو خدا يه کاري کن اصلا بيا باهم ازدواج کنيم؟
ببين نازنين منم دلم مي خواد باهات ازدواج کنم ولي تو مي دوني من کاردرست حسابي ندارم....باباتم از من اصلا خوشش نمياد بيا از اون خونه بيرون وقتيم بابات بفهمه کار از کار گذشته چطوره؟
اون موقع زياد درست حسابي منظورش رو نفهميدم...اولش خيلي ترسيدم....
گفتم:جدي مي گي اکبر منظورت اينه فرار کنم!
با ملايمت گفت:آره فرار مي کنيم همين امروز بعدم ازدواج مي کنيم اون وقت باباتم مجبور مي شه که قبول کنه تازه بعدم بابات به منم کمک مي کنه که يه کار خوبي پيدا کنم قبول مي کني؟
من اکبر رو واقعا دوسش داشتم حاظر بودم براش هر کاري کنم....ديگم نمي خواستم بر گردم تو اون خونه که حتي واسه آب خوردنم هم بايد توضيح مي دادم...تو اين فکرو خيالا بودم که يه دفعه صداي اکبر رو شنيدم.....
کجايي....حواست نيست....قبوله؟
مطمئني که اين کار درسته؟
معلومه که مطمئنم ما هردوتامون همديگرو دوست داريم پس همچي حله کلي فکر کردم...عزيزم بمن اعتماد کنم باشه؟
نمي دونم اگه مي گي درسته حتما درسته.....
خيلي خوبه مي دونستم که بهترين راه رو انتخاب مي کني الان برو خونه پول يا طلا هست يواشکي بيار من اينجا منتظرت مي شم که بريم بعد خونه يکي از دوستام......
آخه.....حرفم رو قطع کرد....
ببين امانت ورمي داري ما بعد ازدواج همرو بر مي گردونيم بالاخره ما پول لازم داريم....
حدود هشتاد هزارتومن تونستم از پولي که واسه پس انداز بود رو بردارم با يکم از طلاهاي مامان رو..همش رو دادم به اکبر ساعت نزديکاي شيش بود که رسيديم خونه دوستش تو ورامين......
اسمه دوستش حسين بود يه آدمه آشغال........
وقتي داشتم مي رفتم تو خونه دمه گوش اکبر يه چيزي گفت نفهميدم چي گفت ولي اکبر سرش رو تکون داد........من با خودم همش مي گفتم حتما اين کاري که مي کنم درسته..... بالاخره تمام اين قضايا تموم مي شه......................................................

 

وقتي داشتم مي رفتم تو خونه دمه گوش اکبر يه چيزي گفت نفهميدم چي گفت ولي اکبر
سرش رو تکون داد.............
من با خودم همش مي گفتم حتما اين کاري که مي کنم درسته بالاخره تمام اين قضايا تموم مي شه....
يه يساعتي گذشته بود تازه دلم واسه خونوادم تنگ شده بود هي با خودم مي گفتم نکنه اشتباه....تو اون لحظه يه آن احساس کردم که با اذيت هايي که پدرم مي کرد باز دوسش دارم.....ولي کار از کار گذشته بود....اگه بر مي گشتم خونه بابام...
ساعت نزديک هاي هشت شب بود که حسين به بهونه اينکه غذا بگيره رفت بيرون...خونه حسين خيلي کوچيک بود حتي يه اتاقم نداشت.....
وقتي حسين به بهونه غذا رفت بيرون....
اکبر اومد نزديکم اصلا فکر نمي کردم که......
دستش رو به يه نحوي گذاشت رو دستم تازه دوزاريم افتاد چه قصدي داره.....
اکبر داري چي کار مي کني اين قرار ما نبود؟
ببين عزيزم ما وقتي ميتونيم با هم ازدواج کنيم که همديگرو...
باورم نمي شد اکبر اين جور باهام حرف بزنه...
اکبر من از خونه بابام فرار نکردم که اينجور تو باهام کني مي فهمي
عزيزم مجبوريم حالا چه دلت بخواد چه دلت نخواد.....
وقتي ديد حرف فايده اي نداره با زور................
مي دوني نگين تو اون لحظه از خودمم بدم اومد...همون موقع تصميم گرفتم بر گردم ولي بعد از اين جريان حتما بابام منو مي کشت....يعني برام راهي نموند........
ساعت نزديکاي 10 بود که حسين با کباب بر گشت خونه رفتار حسين باهام عوض شده بود سر سفره بهم گفت:
نازنين جون تو اين دو ساعت بهت حسابي با اين اکبر خوش گذشت؟
سرخ شدم...چي؟! منظورتون رو نمي فهمم!
اکبر:عزيزم حسين از خودمون مي توني باهاش راحت صحبت کني...آره حسين جون نمي دوني چه بدني داره اين خوشگله.
خدايا يعني اين اکبر داره اينا رو مي گه اوني که از گل بهم پايين تر نمي گفت.....
اکبر مي فهمي داري چي ميگي؟؟؟
آره عزيزم حسينم دل داره مگه نه حسين؟!
منم دل دارم چطور به اکبر حال بدي به من ندي.........همون جا حمله کردن بهم........
از همون شب بدبختيام شروع شد.....
من تا حالا فکر مي کرم اگه اکبر بيکاره حداقل سالمه...
از فرداش فهميدم تو کار پخش مواد مخدر...منم شدم وسيله کسب درآمدش منو تو اون خونه زنداني کرده بودن...هر روز با چندتا لجن مجبور بودم س.ک.س داشته باشم.......اونا حتي يه قرون پولم بهم نمي دادن....تا ميومدم چيزي بگم کتکم مي زدن اونقد مي زدن که از هوش برم اکبر مي دونست من اگه برگردم خونه از اينم وضعم بدتر.......
دوماه تو اون کثافت دوني بودم.....مي دوني نگين تو اون دوماه با کيا بودم باهام چي کار کردن......
بالاخره تونستم از اونجا فرار کنم با يه سرووضع نامناسب هرجور بود خودمو رسوندم تهران........
همون شب اول که تو پارک خوابيدم نگهباني پارک خواست به پليس زنگ بزنه که فرار کردم....
ساعت نزديکاي 10شب بود کنار خيابون قدم مي زدم مونده بودم تا صبح کجا برم...
از کنارم ماشيناي جورواجور رد مي شد....
خانوم خشگله در خدمت باشيم......شبي چند مي گيري.......ناز نکن بيا سوار شو......اي جون هيکلت روبخورم......اون شب واقعا ترسيده بودم اون تيکه هايي که الان برام عاديه اون شب دفعه اول بود اونارو مي شنيدم.....تو زمستون بود هوا خيلي سرد بود منم لباسه درست حسابي نداشتم.....از مامورام مي ترسيدم...هيچ جا نداشتم که برم...ساعت نزديکاي 2شب بود.....يه پرايد اومد کنارم بوق زد فکر کردم اول باز از همون مزاحماس...ولي ديدم نه دو تا دخترن......
دختر اين مو قع شب تو اين سرما چي کار مي کني بيا سوار شو
اولش ترسيدم ولي لحنشون خيلي مهربون بود...
بيا نترس ما که کاريت نداريم....
با خودم گفتم اينا حتما آدماي درستي هستن.....
خوب خشگله اسمت چيه؟
نازنين....
اين موقع شب تو خيابون چي کار مي کني فرار کردي؟
فرار!....نه
صداي خندشون بلند شد.....
الي حتما اين موقع شب اومده هواخوري!!!
دختر ما خودمون اين کاريم نمي خواد دروغ بگي مي خوايم کمکت کنيم.....
با خودم گفتم حتما مي خوان کمکم کنن وگرنه دليلي نداره منو سوار کنن...منم تمام ماجرارو براشون گفتم....
ماشينو نگه داشتن.....
بعد اون دختر کناره راننده اسمش ماندانا بود بهش مي گفتن ماني..
گفت:.ببين نازنين تو مي توني با ما زندگي کنه هيچ مسئله اي نيست اگه دختر عاقلي باشي مي توني خوب پول در بياري وگرنه همين الان پياد شو؟
نازنين:چي کار بايد کنم؟!
نيشخندي زدو گفت يعني نمي دوني؟!
نازنين:نه!
خيلي ساده اي همون کاري که تو اين دو ماه مي کردي فهميدي؟!
نمي دونستم عصباني باشم يا ناراحت در ماشين رو باز کردم...
الي گفت:ببين ما منتظر هستيم اگه نظرت عوض شد...
در ماشين رو با شدت بستم هوا خيلي سرد بود داشت نم نم برف ميومد هيچ جا نداشتم برم.......با خودم مي گفتم بقول مامان بزرگم که دختر بايد هميشه نجابتش روحفظ کنه حتي اگه داره مي ميره...ولي نمي شد مامان بزرگمم اگه تو وضع من بود چي کار مي کرد.......فکر کنم ده دقيقه اي گذشت....که مجبور شدم برگردم تو ماشين.....
ماني:ديدي برگشتي!مي دونستم دختر عاقلي هستي....حالا چند وقت غذا نخوردي؟!
دوروزي ميشه...........
ماشين حرکت کرد...................
وارد خونه اي شدم که هروز آدماي جورواجوري رفت و آمد مي کردن...تا اينکه مامورا ريختن تو خونه همرو گرفتن من نمي دونم بايد اسمش رو گذاشت خوش شانسي يا بدشانسي اون روز خونه نبودم.....هر چند ديگه نياز به امسال الي يا ماني نداشتم ديگه اون دختر ساده هم نبودم.......
نمي خوام بيشتر از اين برات بگم نگين............
باورم نمي شد اينارو از زبون خواهرم شنيده باشم گريش گرفت...منم گريم گرفت.....
همون جوري که بغض کرده بود ادامه داد...مي دوني نگين هميشه آرزوي يه بچه داشتم......الانم اومدم ازت يه خواهش کنم من ايدز گرفتم....شايد تا چند سال ديگه واسه هميشه از اين زندگي کثافت راحت بشم....ولي تا اون موقع مي خوام هرچي مي تون پسرارو آلوده کنم.....فقط اينو مي خوام اگه روزي کسي به نامه مهناز زنگ زد بدون يعني من مردم فقط کاراي بعد از مرگم رو درست کن همون کارايي که واسه همه مي کنن.......
زدم زير گريه.......هنوز باورم نمي شد خواهرم اينارو مي گه.....که نازنين پاشد و با سرعت رفت... داد زدم نازنين...نازنين....رو نيمکت يه کاغذ ديدم.....
بازش کردم نوشته بود:
نگين عزيز مواظب بابا و ماما باش منتظر تلفن مهنازم باش هيچوقتم راجع به من به ماما چيزي نگو حتي وقتي مردم....بهم قول بده...............................
دوست دارم
نازنين.
از اون روز هربار تلفن زنگ مي زنه فکر مي کنم که مهناز......................................................

 

 

 

ایام به کامتون

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
  با سلام
اول از همه به خاطر اينکه زنگ تفريح يه کوچولو بيشترطول کشيد معذرت ميخوام


آخه نميدونيد تو اين مدت چه اتفاقاتي واسم افــــــــــــــــــــــــتاد که زندگيمو از اينرو يه اون رو کرد(البته ميتونم بگم فرخنده ترين اتفاق زندگيم)


بعدا سر فرصت همشو ميگم 
بيشتر از اين حاشيه نمي رم...يريم سراغ داستان راستي داستان قبلي چطور بود؟


بازي روزگار


بعضي وقتا واسه بعضي چيزا هيچوقت سوالي نداريم و نخواهيم داشت نميدونم چرا بعضي ها مشکلاتي تو زندگيشون پيدا مي شه که بقيه ترکشون ميکنن مگه اون مشکلات رو خودشون خواستن..............مثه جريان رفيقم مهران نمي دونم وضعيتي که براش پيش اومد حق يا نا حق ولي اينو تو زندگي هميشه بهش معتقد بودم دوران خوشي زياد پايدار نيست ولي واسه مهران خيلي زود اين دوران تموم شد.....
من با مهران تو دانشگاه دوست شدم مهران يه بچه خيلي سرحال پر تحرک بود اکثرا هم با ما که رفيقاش بوديم مي گذروند وضعيت خونواديگيشون هم خيلي خوب بود وقتي دانشگاه قبول شد باباش بهش يه پرايد داد که ايکاش هيچوقت اين پرايد رو نمي داد.......................
وسطاي سال اول دانشگاه بود که سر يکي از کلاس ها هنوز استاد نيومده بود مهران اومد و چيزي گفت که همه ما حسابي تعجب کرديم تنها چيزي که به مهران نمي خورد عاشق شدن بود..............کلي تعجب کردم بهش گفتم مهران:سر کار گذاشتي.... تو...تو عاشق شدي؟!
خيلي جدي گفت:آره مگه من چمه؟
گفتم:هيچي ولي تو که مي گفتي که دوست نداري با کسي دوست بشي پس چي شد؟
يکم فکر کرد بعد گفت:خوب حالا که شده......حالا چقدر گير ميدي ببين محمد من فردا شب مي خوام برم ياسمن بيرون توهم دوست داري بياي؟
خوب منم که حسابي کنجکاو شده بودم گفتم:آره حتما ميام.............
الان که اينارو مينويسم نميدونم دلم بايد به حاله رفيقم بسوزه که يعدفه براش اون اتفاق ميوفته.................نميدونم ولي واقعا موندم به چه گناهي اين اتفاق براش بايد ميوفتاد.............
فردا شب..........طرفاي ساعت 8 اومد مهران دنبالم با پرايدش اومد..........هروقت بچه ها اينو با پرايدش ميديدن کلي مسخرش مي کردن آخه قد مهران بلند بود انگار خودشو با زور تو ماشين جا ميداد...........
رفتيم رستوران با مهران، ياسمن اونجور که فهميدم ياسمن دانشجو تو اصفهان موقع تعطيلات که اومده تهران با مهران آشنا شده.............................
از اينجا به بعدش رو مهران برام گفته و من دارم مي نويسم..................
من با ياسمن واقعا روزايه خوبي داشتم يه روز بهش گفتم ياسمن بهم قول مي ديم که تا آخر عمر باهم باشيم؟
خنديدو گفت:معلومه که قول مي دم مهران من عاشقتم......
ولي حيف که اين دوران داشت تموم مي شد من از جريان ياسمن و مهران خيلي کم مي دونم چون واقعا غمگين کننده اس جراتم ندارم از مهران بيشتر بپرسم...........چون واقعا ناراحت مي شه حتي فکرش رو کنه..............
حدود چند ماه گذشت تا اينکه يه روز مهران با يه جعبه شيريني اومد دانشگاه.....
گفت:بچه ها يه خبر خيلي خوب من دارم نامزد مي کنم هفته ديگم ياسمن مياد تهران که بريم وسيله اينا بخريم واقعا خوشحال شدم هم من هم بقيه رفيقا......
خوب نامزديه رفيقمونه درست سه روز بعد از اين بود که ورق برگشت انگار تقدير مي خواست يه چيز ديگه بشه مهران با سرعت زياد تو اتوبان چرخه ماشينش در مي ره و ماشين.......
مهران هشت ماه تو بيمارستان بستري ميشه نمي خوام بگم که تو اين هشت ماه چه روزايي رو ياسمن گذروند چه شب هايي پشت در بيمارستان بود چقدر گريه کرد که خدا مهرانش رو بهش بر گردونه ولي............................
مهران بعد از حدود هشت ماه از بيمارستان مرخص شد مهرانو ياسمن عاشق هم بودن ولي تقدير اونارو واسه هميشه از هم جدا کرد.........مهران قطع نخاع شده بود........آره واسه هميشه فلج شده بود وقتي ياسمن اين خبرو شنيد همونجا تو بيمارستان بيهوش شد........
ديگه کمتر ياسمن مي رفت ديدن مهران.....خواهر مهران به ياسمن گفت:اگه بخواي مي توني از زندگي مهران خارج شي تا قبل از اينکه اونو به خودت اميدوار کني اگه هم مي خواي مي توني تا آخر با مهران باشي.................
اينجا بود که تصميم سختي بايد ياسمن مي گرفت يا مي موند و با اين شکل با مهران زندگي مي کرد يا مي رفت دنبال يه زندگي بهتر به نقطه اي رسيده بود که بايد ثابت کنه اون حرفي که يه زماني به مهران زده رو چقدر بهش ايمان داره............
روز تولد مهران ياسمن مي ره خونشون ديدنش اما با چشمي گريون........بعد از يکم صحبت خيلي سعي ميکنه يه جوري حرفشو بگه که مهران ناراحت نشه بالاخره با منو من ميگه....
ببين مهران:امروز واسه هميشه همه چي بين ما تموم ميشه از امروز ديگه به ديدنت نميام تو هم ديگه به من فکر نکن......باشه؟
ياسمن هرچي منتظر شد حرفي بشنوه ولي هيچي نشنيد...... مهران سرشو از ياسمن برگردوند انگار نمي خواست که ياسمن گريشو ببينه...........و بدون هيچ حرفي که مهران به ياسمن بزنه................................ ياسمن رفت..............
از اون روز به بعد که مهران خيلي کم حرف مي زنه به يه نقطه همش خيره مي شه خدا مي دونه تو سرش چي ميگذره شايد به اينکه يه روز اونو ياسمن بهم قل دادن باهم باشن ولي......با خودش شايد فکر ميکنه به چه گناهي اينجور شد................
ياسمن حدود يه سال بعد با يکي از همکلاسيهاش تو همون اصفهان ازدواج ميکنه.................. مهران بعضي وقتي از ياسمن ازم مي پرسه ولي جرات ندارم حتي بهش يه کلمه بگم...................گريم گرفته واقعا کار ياسمن درست بوده؟ اونو تو اين وضعيت رها کرد؟.................................................................................
دوستان الان که اين داستان رو نوشتم واقعا حالم گرفته شد...احساس شما چيه؟

 

عشق من

اميدوارم ايام به کامتون باشه

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
  سلام عزیزان

حالتون هم که ۱۰۰۰ ماشالله توپه توپه

اول کار چند تا مطلب هستش که بهتره بدونین

 

۱.اولش اینو بگم که چون میخواستم یکم استراحت کنم

واسه همون چند روزی آپ نکردم

 

2. بعدشم شاید تا آخره امتحانایه ترم آپ نکردم شایدم آپ

کردم خودمم نمیدونم...البته فکر نکنین بچه ی درس

خـــــــــونیم هــــــــــــا...نه بابا خدا کمک میکنه یه جوری

پاس میکنیم میرن

 

اگه هم دلتون میخواد که داستان ها رو بازم آپ کنم باید یکم

صبر کنین چون فعلا با خودم درگیرم

 

راستی تا یادم نرفته بگم که اگه خواستین میتونین داستان

کامل بازنده رو ازاینجــــــــــــــــــــــــادانلود کنین(البته سانسور نشده)

  

فصل ها

ادمك اخر دنياست بخند
ادمك مرگ همين جاست بخند
دست خطي كه تو را عاشق كرد
شوخيه كاغذيه ماست بخند
ادمك خر نشوي گريه كني
كل دنيا يه سراب بخند
ان خدايي كه بزرگش خواندي
به خدا مثله تو تنهاست بخند


ادمك تنها نشين پرواز كن
عشق را از جهان اغاز كن
ادمك اسمان در بر گير
مرگ در كمين است
دفتر عشق را دوباره باز كن
ادمك تنهايي سخته بخدا
دل من ميگيره اينجا بخدا
ادمك دلم برات تنگ شده است
ادمك قدر تورو دارم بخدا


فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گريه چه زيباست، بخند
تازه انگار که فرداست ، بخند
راستي آنچه به يادت داديم
پر زدن نيست که درجاست ، بخند
آدمک نغمه ي آغاز نخوان
به خدا آخر دنياست ، بخند
*****************************************************

اقتدار دل شکسته به اندوهی ست که سروده نمی شود
بای

 

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
  سلام دوستان

میبخشین که یکم امروز دیر آپیدم چون امتحان میان ترم داشتم الان رسیدم

و اما امروز داستان تموم میشه...نمیدونم بر داشتتون از این داستان که واقعی هم هستش چی می تونه باشه

اگه واستون زحمتی نیس تو نظرات منو از برداشتای خودتون بی نصیب نزارین

و اما از دوستانی که تا آخر این داستان منو داستانمو تحمل کردن ممنونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

 

بازنـــــــــــــــده(قسمت شانزدهم و پایانی)

روز ها پشت هم ميرفتن واسه منم اصلا مهم نبود الناز چشه از روزي که با الناز دوست شده بودم 1 ماه گذشته بود خيلي بهش توجه ميکردم ولي الناز از اين رابطه ما رنج ميبرد اينو از چشاش ميشد خوند.البته الناز هم حق داشت اون واقعا منو دوست داشت دلش ميخواست ما هم مثل همه رابطه نزديک داشته باشيم همديگه رو بخوبي لمس کنيم ولي بخاطر مريضي الناز اين امکان نداشت و يه چيز ديگه که هردومون رو آزار ميداد اين بود که ما هم يه روزي تموم ميشديم بهر حال بقول خودش الان نه 1 سال ديگه 2 سال ديگه يا هرچي يه روزي ميرسيد که ويروس HIV الناز رو از پا در مياورد. نميدونم شايدم واقعا رابطه ما يه رابطه منطقي نبود.

روي تختم دراز کشيده بودم الناز خودش رو انداخت روي من پيشونيم رو بوس کرد خودش رو محکم بهم فشار داد گفت جيگر من چطوره؟ سرم تکون دادم گفتم بخوبي تو نميرسم خنديد گفت از چي نارحتي من مردم؟ موهاش رو ناز کردم گفتم اي کاش من ميمردم راحت ميشديم.اخمي کرد گفت اينجوري صحبت نکن نارحت ميشم به چشاش نگاه کردم غم رو ميشد تا تهش خوند گفتم چشم.10 روز ديگه گذشت منم کم کم با اين نوع رابطه عادت کرده بودم بحث اصلا سر سکس و اين حرفا نبود رابطه ما زياد منطقي نبود ولي تنها توجيه اينه که دل منطق نميشناسه...

الناز رو جلو برج خونشون پياده کردم خودمم پياده شدم رفتم سمتش خودش رو انداخت تو بغلم گفت مراقب خودت باش خنديدم گفتم چته؟ باز پريود شدي؟ زد روي سينم گفت بي تربيت خوبي به تو نيومده؟ خنديدم گفتم نه اصلا گفت پس مراقب خودت نباش روي پيشونيش رو بوس کردم گفتم ولي تو خيلي باش آروم خنديد تو صورتم خيره شد نميدونم چرا غمش بيشتر از هميشه بود تا ديد دارم چشاش رو نگاه ميکنم سريع چشاش رو بست گفت از تو هرچيزي بر مياد چشم خوني ميکني خنديدم گفتم اي کلک چي پشت چشات قايم کردي که من نبايد ببينم؟ چشاش هنوز بسته بود زبونش رو در آورد گفت فضول! کشيدمش تو بغلم سرش رو محکم به سينم فشار دادم گفت ارا جونم؟ گفتم هوم؟ گفت يه بار ديگه ميگي؟ خنديدم گفتم آهاي ملت بيايين جمع شين ببينين بعد صدام رو صاف کردم گفتم دوستت دارم! خودش رو محکم بهم فشار داد بعد رفت سمت خونشون منم به ماشينم تکيه دادم رفتنش رو نگاه ميکردم يکم رفت برگشت سمت من داد زد ارا دوستت دارم مراقب خودت باش براش دست تکون دادم الناز رفت. يکمي فکر کردم ياد شهرزاد افتادم با حماقتي که کرد (خود کشي) دلم حوري ريخت پايين گفتم نکنه اين ديوونه شده؟ ميخواستم برم پيشش باز گفتم ولش کن بابا فکرش و منحرف نکن سرم رو تکون دادم سوار ماشينم شدم رفتم.

فرداش الناز زنگي نزد گفتم بزار استراحت کنه فردا ميرم پيشش.غروب از باشگاه برگشتم يه دسته گل خوشگل گرفتم با همون وضع (بعد از باشگاه) رفتم سمت خونشون دلم ميخواست عمر کوتاهش پر از شادي باشه درسته که اين شادي به قيمت اشکاي خوني من تموم ميشد ولي دل اين حرفارو نميشناخت فقط ميخواستم عمر کوتاهش پر از لبخند باشه.جلو خونشون پياده شدم زنگ زدم بهش سانيا گوشي رو برداشت يکم خبر احوال کرديم گفتم گوشي رو بده الناز گفت الان ميام پايين گفتم راضي به زحمت نيستم به الناز بگو پايين واسادم.

سانيا اومد پايين خنديدم گفتم الناز کو؟ حمومه؟ يکمي نگام کرد گفت الناز رفت خنديدم گفتم کجا رفته موبايلش رو نبرده؟ سرش رو انداخت پايين يه کاغذ بهم داد گفت اين رو گذاشت واسه تو رفت اروپا کاغذ رو گرفتم گفتم اين کارا يعني چي؟ برگشت سمت برج آروم گفت الناز رو فراموش کن اون براي هميشه رفت سمت اروپا يکمي نگاش کردم داد زدم برو به جهنم با اين حرف زدنت دست گل رو انداختم زمين يه لگد کردم روش کاغذ رو باز کردم نوشته بود:

ارا جونم سلام
ببخشيد بي خبر رفتم ولي اگه قراره منو تو يه روز تموم شيم بهتره که همينجا و همن الان تموم شيم. تو بزرگترين شادي هاي زندگيم رو ساختي ولي حيف که زندگي بهمون بيشتر از اين فرصت نداد. مراقب خودت باش تا هميشه دوستت دارم.راستي تازه فهميدم معنيه "تکيه بر باد چي بود"
کاغذ رو مچاله کردم به آسمون نگاهي کردم هوا تازه تاريک شده بود. راستش زياد تعجب نکردم به 2 دليل. اول اينکه زندگي من تا بوده همين بوده و از روز اول مطمئن بودم يه دردسر ديگه تو راهه و به نوعي عادت داشتم دوم اينکه من يک بار ديگه تجربه همچين رابطه اي رو داشتم (فکر سمي) که آخر اون هم شهرزاد خودکشي کرد واسه هميشه ترکم کرد.به آسمون خيره بودم تنم شروع به لرزيدن کرد دستام رو گذاشتم روي سرم نشستم روي زمين تنم عرق سرد کرده بود اشکام ميچکيدن روي صورتم آروم گريه ميکردم به حال خودم به حال زندگي به حال تقاصي که پس ميدادم و تموم نميشد...

******

شب KFC سر همون ميزي که اونشب نشسته بودم نشستم به دوروبرم نگاهي کردم سر ميزي که جاسم اينا نشسته بودن 2تا پسر عرب نشسته بودن ميخنديدن نگام رو چرخوندم سر ميزي که الناز و سانيا نشسته بودن يه خانواده نشسته بودن که يه دختر 4.5 ساله ناز هم همراهشون بود.زنگ زدم به جاسم باورش نميشد من زنگ زدم کلي خبر احوال کرد آخرش گفت با حيفا اومديم خريد آروم گفتم قدر همديگه رو بدونين اميدوارم خوشبخت بشين تلفن رو قطع کردم يه سيگار روشن کردم به جمعيت شلوغي که توي هم ميلوليدن خيره شدم و مثل هميشه از خودم پرسيدم هدف ما از زندگي چيه؟ يه کام عميق از سيگارم گرفتم چشام رو تنگ کردم به ميزي که اونشب الناز و سانيا نشسته بودن خيره شدم ولي ديگه النازي نبود سانيايي نبود جاسمي نبود هيچ کس نبود مثل هميشه من بودم و من.موبايلم رو در آوردم بازش کردم آهنگ "تکيه بر باد" ياورم رو گذاشتم و به صندلي که اونشب الناز نشسته بود خيره شدم تمام خاطرات اونشب مثل فيلم زنده جلوي چشام بود يه کام ديگه از سيگارم گرفتم ياورم با تمام وجود ميخوند...
من و تو چه بي کسيم وقتي تکيمون به باده - بد و خوبه زندگي ما رو دست گريه داده
اي عزيز هم قبيله با تو از يه سرزمينم - تا به فردايي دوباره با تو هم قسم ترينم
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندوني - اين ديگه يه التماسه من ميخوام بيايي بموني...
نيشخندي زدم گفتم شرط بندي خوبي بود و من بردم ولي تقدير با دست پر زور و نامردش محکم زد توي گوشم گفت بازنده تويي نه هيچ کسه ديگه.

 

همش تکراریه

 


اگر خواهان عشقي، ترک کردن را بياموز، ترک فقط يک نوع است: ترک خواست فردي. خداوندا! بادا که خواست «تو» و نه خواست من تحقق پذيرد. «جي.پي.وسواني»
 

تا یه داستان دیگه در امان خدا

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
 
سلام بچه ها
امروز قسمت ما قبل آخر رو داشته باشین
فردا هم فنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش

راستی قسمت 14 رو بنا به کارایی که مریم وآرا انجام داده بودن حذف کردم


بازنده(قسمت پانزدهم)

2 روز ديگه گذشت از الناز هيچ خبري نداشتم. غروب تو باشگاه بودم صدام کردن گفتن موبايلت همش زنگ ميخوره بيا جواب بده سريع رفتم موبايل گرفتم ديدم الناز 3 بار زنگ زده سريع شمارش رو گرفتم رفتم يه گوشه نشستم...
سلام
- سلام
خوبي؟
- بدنيستم تو چطوري؟
اتفاقا خيلي بدم چرا زنگ ميزدم جواب نميدادي؟
- (مکثي کرد) ببخشيد حالم خوب نبود بايد استراحت ميکردم
قانع کننده نيست ولي بيخيال. حالت بهتره؟
- آره کجايي؟ جواب نميدي؟
باشگاه زير تمرين بودم. نيم ساعت ديگه تمرينم تموم ميشه بيا اينجا
- نه ارا حال ندارم
به اندازه کافي اعصابم رو خورد کردي. پاشو بيا هم هوايي ميخوري هم اينکه خودم ميبينمت
- که چي بشه؟
دلم برات تنگ شده.منتظرم.باي
تلفن رو قطع کردم رفتم سر تمرين افکارم همچنان آشفته بود.نيم ساعت بعد لباس پوشيدم از باشگاه اومدم بيرون رفتم سمت ماشينم کيفم رو گذاشتم عقب يکم خودم رو مرتب کردم منتظر الناز موندم.چند دقيقه گذشت الناز نيمومد ولي مطمئن بودم که مياد واسه همين يه سيگار روشن کردم رفتم اونور تر همونجايي دفعه اول واساده بوديم باد ميخورد تو صورتم چشام رو تنگ کردم يه کام عميق از سيگارم گرفتم يکم گذشت يکي دستش رو گذاشت روي چشام گرماي وجود الناز رو پشتم حس کردم دستش رو برداشتم برگشتم سمتش محکم بغلش کردم سرش رو گذاشت رو شونم همونجايي که مريم گاز گرفته بود فشار داد احساس کردم مغز استخونم تير کشيد ولي به روي خودم نياوردم مهم الناز بود و بس. يکم گذشت آروم سرش رو بردم عقب تو چشاي هم خيره شديم سرش رو انداخت پايين گفت ببخشيد گفتم مهم نيست مهم فقط توئي که الانم سالم جلوم واسادي همين برام بسه آروم خنديد سيگارم رو از دستم گرفت خودش شروع کرد به کام گرفتن منم رفتم اونور تر به آسمون خيره شدم باد ميزد تو صورتم نميدونستم بايد خوشحال باشم يا ناراحت چند لحظه بعد از پشت بغلم کرد سرش رو گذاشت روي شونم گفت دوستت دارم من چيزي نگفتم مکثي کرد گفت اگه نگي حق داري ارا باور کن من و تو بدرد هم نميخوريم من محکوم به مرگم شايد الان شايد 5 سال ديگه. با تمام وجود ميسوختم ولي حرفي نميزدم سرش رو به شونم فشار داد گفت تو لياقتت خيلي بيشتر از منه دستش رو از روي سينم برداشتم برگشتم سمتش تو صورتش خيره شدم خشم از چشام ميزد بيرون الناز با ترس نگام ميکرد سرم رو تکون دادم محکم زدم تو گوشش دورخودش چرخيد چند متر اونور تر افتاد روي زمين يه دستي تو موهام کشيدم بهش خيره شدم از دهنش خون ميريخت بيرون با وحشت نگام ميکرد رفتم جلو دستش رو گرفتم بلندش کردم مثل گنجشک تمام تنش ميلرزيد گفتم لبات رو بزار روي لبام خودش رو کشيد عقب چند متر ازم فاصله گرفت گفت ارا تو اعصابت خورده توروخدا آروم باش بعد سريع با لباسش خوني که از لبش ميريخت رو پاک کرد رفتم جلو اون رفت عقب تر بغض کرده بود داشت گريه ميافتاد گفت ارا تو رو خدا آروم باش تو اعصابت خورده الان کنترلت رو از دست دادي يکمي آروم شدي با هم صحبت ميکنيم. الناز راست ميگفت من حاليم نبود چيکار ميکنم شرايط و سختي ها کاملا روي من سوار بودن ديوونه شده بودم ميخواستم خون لباي الناز رو بخورم که منم ايدز بگيرم!

شايدم حق داشتم نميدونم بهرحال انسان گاهي اسير شرايط ميشه. الناز بازم رفت عقب تر گفت من ميرم دهنم رو بشورم تو همينجا باش يکم آروم شدي ميام بعد سريع رفت سمت فروشگاه اونور خيابون.واقعا نميدونستم چيکار کنم تکيه دادم به ماشينم نشستم روي زمين چنگ زدم توي موهام يکم گذشت حالم بهتر شده بود حد اقل خشمم کمتر بود پاشدم چند دقيقه بعد الناز اومد يه بطري آب داد دستم گفت بخور يکمي آب خوردم الناز اومد پيشم دستش رو گرفتم گفتم ببخشيد کنترلم رو از دست دادم ولي به خدا يه بار ديگه از اون حرفا بزني ايندفعه اون کارو انجام ميدم.سرش رو انداخت پايين گفت ببخشيد تکرار نميشه گفتم بشين بريم گفت ماشين رو چيکار کنم؟ گفتم بشين بعدا مياييم ميگيريم سوار ماشينم شديم رفتيم سمت دريا.ماشين رو پارک کردم الناز هم پياده شد گفتم واسا الان ميام بعد فندک و بسته سيگارم رو برداشتم پياده شدم تو شيشه هاي دودي ماشينم به خودم نگاهي کردم يه تيشرت قرمز چسبون تنم بود بدنم مثل هميشه بعد از تمرين ورم کرده بود دستي روي موهام کشيدم فندک و بسته سيگار رو گذاشتم تو جيبم رفتم پيش الناز يکمي نگام کرد تيشرت چسبيده بود به بدنم که ورم داشت زده بود بيرون دستش رو گذاشت رو سينم گفتم سوتين که واسم نخريدي حالا دست هم ميزني؟ خنديد گفت در همه حال بي تربيتيت رو ثابت ميکني! يهو روي دستام بلندش کردم (يه دستم زير پاهاش بود يه دستم زير سرش) الناز يه جيغ زد گفت ديوونه! يکمي به صورتش خيره شدم پيشونيش رو بوس کردم رفتيم سمت دريا الناز هي ميگفت ارا بزارم زمين منم ميگفتم آقا گفته مثل سايه همراتون باشم! رفتيم کنار دريا آفتاب داشت غروب ميکرد آسمون يه جوري شده بود که سنگ گريه ميافتاد دوباره روي پيشونيش رو بوس کردم گفتم گوشاتو وا کن ميخوام يه چيزي بگم به خورشيد که داشت غروب ميکرد خيره شده بود گفت بگو يکمي سکوت کردم گفتم دوستت دارم.مکثي کرد نگاهش چرخيد روي صورتم منم به صورتش نگاهي کردم اشک توي چشاش حلقه زده بود سرش رو توي سينم فشار داد گفت من بيشتر بعد آروم گريه ميکرد منم به غروب خورشيد خيره شيده بودم...

هوا تاريک شده بود آروم گذاشتمش پايين خودم نشستم روي زمين اونم پشت به من نشست توي بغلم سرم رو گذاشتم کنار گوشش گفتم ميشه يه اعترافي بکنم؟ آروم گفت اگه فقط يکيه آره.گفتم يکيه ولي اندازه 10 تاست! دستم رو فشار داد گفت چيکار کردي؟ سکوت کردم گفتم اگه دوست داشتي همينجا ميتوني منو بکشي خنديد گفت انقدر کار بد بوده؟ گفتم خيلي بدتر با حکم مرگ.دستم رو محکم چنگ زد گفت نه؟ آروم سرم رو چسبوندم به پشت سرش گفتم ببخشيد حالام اختيارم دست توئه.سکوت کرد چيزي نگفت گفتم الناز ببخشيد گفت ما آدما هر غلطي خواستيم ميکنيم بعدم راحت ميگيم ببخشيد! ببخشيد تو به درد من ميخوره؟ خيانت کردي ميگي ببخشيد؟ منم اينکارو ميکردم تو ميبخشيدي؟ چيزي نگفتم يکمي سکوت بين ما بود گفتم الناز جونم ببخشيد بازم چيزي نگفت البته حق داشت درسته که مست بودم ولي خداييش من نامردي کرده بودم.گوشش رو بوس کردم گفتم الناز مست بودم نفهميدم چه غلطي کردم آروم گفت شايدم حق داشته باشي بالاخره تو هم به سکس نياز داري ولي وقتي با کسي که دوسش داري نتوني سکس کني بايد چيکار کني؟ گفتم بزن بکش منو ولي اينجوري نگو طاقت ندارم دستم رو محکم فشار داد گفت کي بود؟ سکوت کردم برگشت تو صورتم خيره شد گفت پرسيدم کي بود؟ سرم رو اندختم پايين زد رو سينم گفت مريم؟ بازم چيزي نگفتم بلند داد زد تو نميدوني من به اون حساسم؟ بازم سکوت کردم يعني چي داشتم که بگم؟ اشکاش رو پاک کرد گفت خيلي نامردي اين همه منتظر موندم تا حرف نگفته رو بگي حالام که بعد از عمري گفتي دوستت دارم زهرم کردي به تو ميگن مرد؟ آروم گفتم نه! پاشد رفت اونور تر آروم گريه ميکرد منم که چيزي نميتونستم بگم. بقول قديميا توبه گرگ فقط مرگه. الناز همچنان گريه ميکرد آروم پاشدم رفتم پيشش گفتم غلط کردم ببخشيد آروم سرش رو تکون داد فقط گريه ميکرد گفتم حالا که راستش رو بهت گفتم ببخشش زد روي شونم با گريه گفت خر خودتي اينو بخاطر من نگفتي بخاطر خودت گفتي که عذاب وجدان ولت کنه. آروم سرم رو تکون دادم لبم رو گاز گرفتم مونده بودم چي بگم يکم مکث کردم گفتم ميخوام باهات سکس کنم!!!

گفت ارا ولم کن خسته شدم دوباره گفتم الناز من ميخوام باهات سکس کنم تو يه رابطه 2طرفه اين حقه منه زد روي سينم گفت ارا ولم کن ميفهمي؟ ولم کن بزار به درد خودم بسوزم کشيدمش سمت خودم گفتم سکس کنم چي ميشه؟ ايدز ميگيرم؟ به درک بزار بگيرم اصلا بزار 1000 تا مرض بگيرم زندگيم از ايني که هست بدتر ميشه؟ من چيزي واسه از دست دادن دارم؟ ميدونست عصباني شدم فقط با وحشت نگام ميکرد دوباره بلند گفتم من چيزي واسه از دست دادن دارم؟ جوابي نداد فکرهاي سمي داشتن وجودم رو به آتيش ميکشيدن يکمي بهش نگاه کردم گفتم الناز تو از گذشته من خبر نداري اگه فقط يکمش رو برات بگم خودت حساب کار دستت مياد ميفهمي حق با منه آروم گفت ارا نه چيزي ميشنوم نه بهت حقي ميدم يکمي بهش نگاه کردم هولش دادم پرت شد عقب آروم شروع کردم به قدم زدن يه سيگار روشن کردم با حرص کام ميگرفتم به عالم و آدم فحش ميدادم 10.15 متري ازش دور شدم داد زد ارا همش همين بود؟ بلند داد زدم همش همين بود همش تکيه بر باد بود از اولشم بهت گفتم همش همينه دوباره با خشم از سيگارم کام ميگرفتم دور ميشدم شايد 30 متر دور نشده بودم صداي جيغ اومد برگشتم پشتم رو نگاه کردم الناز افتاده بود زمين اونايي که اونجا بودن جيغ ميزدن سيگارم از دستم افتاد يهو دويدم سمت الناز ديدم افتاده زمين چشاش بسته شده از ترس داشتم ميمردم سريع بغلش کردم بردمش سمت ماشين بطري آب رو در آوردم ريختم روي صورتش يکمي با پشت دستم زدم تو صورتش پلکاش تکون خوردن دوباره زدم تو صورتش يه سرفه کرد خيالم راحت شد يکمي صبر کردم صورتش رو بوسيدم آروم چشاش رو وا کرد گفتم الناز حالت خوبه؟ آروم گفت آره روي چشاش رو بوسيدم گفتم چي شد يهو؟ گفت نميدونم بيحال شدم افتادم سرش رو تو سينم فشار دادم گفتم بدون تو من چه غلطي بکنم؟ آروم خنديد گفت نترس فعلا که زنده ام چند بار ديگه صورتش رو بوسيدم تو چشاش خيره شدم گفتم تا هميشه دوستت دارم...

ادامه دارد ...

 


درون هر کسي قدرت انجام کارها، دانستن و عشق ورزيدن هست. تفاوت انسانها در استفاده‌ي آنها از اين قدرت است.
«جي.پي.وسواني»
 
خوش باشین
بای بای

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
  سلام عزیزان

فکر کنم فردا پس فردا این داستان هم تموم بشه تا ببینیم خدا چی میخواد

حالا این قسمتو داشته باشین تا بعد

 

بازنــــــــــــــــــــــــــده(قسمت سیزدهم)

به خودم اومدم ديدم مامان الناز رو سرم واساده به صورتم آب ميزنه با نگراني گفت عزيزم حالت خوبه؟ آروم سرم رو تکون دادم گفتم خوبم دستم رو گرفت آروم از جام پاشدم الناز رو تختش نشسته بود آروم گريه ميکرد به دورو برم نگاه کردم خدارو شکر جز مامان الناز کسي نبود احتمالا اومده بوده ببينه کجام که ديده من بيحال افتادم.دست مامان الناز تو دستم بود به الناز نگاهي کردم بعد به مامانش آروم دستش رو ول کردم رفتم لبه تخت نشستم مامانش يه ليوان آب بهم داد گفت چي شده؟ سرم رو انداختم پايين چيزي نگفتم.الناز آروم گريه ميکرد مامانش نشست کنارم دست کشيد روي سرم اولين بار بود که يه مادر رو سرم دست ميکشيد درسته که مادر خودم نبود ولي احساس کردم يکي از قشنگ ترين لحظه هاي زندگي همينه که من تا حالا تجربه نکرده بودم.آروم گفت الناز باهات در مورد مريضيش صحبت کرد؟ سرم رو تکون دادم مامانش سرم رو گرفت تو بغلش تا حالا همه بهم گفته بودن وقتي سرم رو ميزارم تو بغلت بهترين آرامش دنيا رو دارم ولي حالا اين من بودم که بايد اين حرف رو ميزدم. آره آغوش يه مادر بزرگترين آرامش دنياست...

يکم بعد گفت فقط من و سانيا از مريضي الناز خبر داريم و حالام تو خودم رو کشيدم عقب آروم رفتم پنجره رو باز کردم به بيرون خيره شدم يه سيگار روشن کردم احساس ميکردم دارم از پا در ميام خودم باورم نميشد زندگي چقدر راحت داره منو بازي ميده.يه کام از سيگارم گرفتم به پايين نگاه کردم چشام رو تنگ کردم گفتم همين الان خودت رو براي هميشه راحت کن يکم خودم رو بيشتر خم کردم به پايين زل زدم چندتا قطره اشک از چشام چکيد چشام رو بستم گفتم ديگه بسه همينجا بسه يکي دستش رو گذاشت پشت شونم به خودم اومدم برگشتم ديدم مامان الناز با ترديد نگام ميکنه اشک رو توي چشام ديد دستش رو کشيد روي چشام گفت زندگي پر از اتفاقاي عجيبه که براي هرکسي پيش مياد دوباره به بيرون نگاهي کردم يه کام عميق از سيگارم گرفتم گفتم زندگي من همش اتفاقاي عجيب بوده دفعه اولم نيست.صورتم رو بوس کرد گفت الناز بايد از اول همه چيز رو ميگفت چون تو حق زندگي داري تو بايد هميشه سالم باشي سرم رو تکون دادم گفتم زندگي هميشه واسم ممنوع بوده.از روزي که...

يکم بعد مامانش رفت بيرون از اتاق به الناز نگاهي کردم گوشه تختش نشسته بود سرش رو گرفته بود بين دستاش رفتم سمتش خواستم دستش رو بگيرم خودش رو کشيد عقب گفت برو با تعجب بهش نگاه کردم گفتم ميشه ديگه بيشتر از اين نشکني منو؟ سرش رو تکون داد گفت برو دستش رو گرفتم داد زد گفت برو راحتم بزار. با سر تاييد کردم واقعا دلم بيشتر از هميشه شکست يعني نشکست خورد شد آروم گفتم استراحت کن فردا بهت زنگ ميزنم سرم رو انداختم پايين آروم رفتم سمت در با گريه گفت من ديگه به دردت نميخورم يه نگاهي بهش کردم آروم و بيحال گفتم خفه شو الناز دارم ميافتم به زور سر پا واسادم يکم ديگه حرف بزني اون روي سگم مياد بالا اگه زنده بودم فردا بهت زنگ ميزنم چون دلم برات تنگ ميشه بعد کشون کشون از اتاق رفتم بيرون مامان الناز اومد پيشم گفتم من رو پام نميتونم واسم از همه عذر خواهي کنين بعد کشون کشون رفتم سمت در خروجي مامانش اومد جلو در گفت مواظب خودت باش حالت خيلي بده خنديدم گفتم عادت کردم بعد دستش رو گرفتم گفتم مواظبش باش واسم مهم نيست مريضه يا سالمه مهم اينه که دوستش دارم امشب باهاش صحبت کن بگو ارا گفته فردا بهش زنگ ميزنم چيزي که منتظرش بود رو 10 بار تکرار ميکنم مامانش يه لبخندي زد گفت ممنون از دل بزرگي که داري منم حتما بهش ميگم. سرم رو تکون دادم کشون کشون رفتم سمت آسانسور.
تو راه 10 باز نزديک بود تصادف کنم آخرش هم ديدم واقعا دارم ميافتم کنار ساحل واسادم ساعت 11 شب بود رفتم سمت دريا آروم آروم قدم برميزدم باد خنک ميزد تو صورتم به سيگار روشن کردم همينجوري که آروم قدم بر ميداشتم باد ميخورد تو صورتم با خودم زمزمه ميکردم...
پرسه در خاک غريب پرسه بي انتهاست - هم گريز غربتم زادگاه من کجاست؟
تو شباي پرسه دلواپسي که ميخوام دنيا رو فرياد بزنم - به کدوم لهجه ترانه سر کنم؟ به کدوم زبون تو رو داد بزنم؟
گم و گيج و تلخ و بي گذشته ام توي شهري که پناهگاه به من - از کدوم طرف ميشه بهم رسيد؟ همه کوچه ها به غربت ميرسن...
******
اونشب تا نزديک صبح همونجا نشسته بودم.تا ظهر دنبال کارام بودم ظهر مثل هميشه رفتم باشگاه ولي واقعا داغون بودم اصلا نميفهميدم دارم چيکار ميکنم فقط جسمم تکون ميخورد فکرم انقدر داغون و سمي بود که کنترلش از دست خودم خارج شده بود تو باشگاه موقع تمرين بهترين راه براي خالي کردن حرص و خشمم بود واسه همين نميفهميدم چيکار ميکنم فقط وزنه ها رو سنگين ميکردم زندگي مسخره از جلوي چشام مثل فيلم رد ميشد منم داد ميزدم تمرين ميکردم يکم بعد به خودم اومدم ديدم انقدر داد زدم و وزنه ها رو سنگين کردم همه دارن به من نگاه ميکنن محلي ندادم بازم سنگين تر کردم زندگيم از جلوي چشام رد ميشد من داد ميزدم ديگه داشتم از نفس ميافتادم مربيم اومد زد روي شونم گفت لباس بپوش برو يکم ديگه ادامه بدي يه بلايي سر خودت مياري با سرم تاييد کردم رفتم لباس بپوشم.
از باشگاه اومدم بيرون باد خورد توي صورتم رفتم سمت ماشينم کيفم رو گذاشتم عقب يکم به اونجايي که اونروز الناز بغلم کرده بود خيره شدم رفتم همونجا واسادم باد ميزد تو صورتم دستم رو گذاشتم روي سرم گفتم ديدي همش تکيه بر باد بود؟ دلم واسه الناز يه ذره شده بود سريع موبايلم رو در آوردم بهش زنگ زدم ولي جواب نداد 3.4 بار ديگه زنگ زدم بازم جواب نداد يه آهي کشيدم سرم رو تکون دادم اس ام اس زدم نوشتم "الناز گوشي رو بردار ميخوام يه چيزي بهت بگم" يکمي منتظر موندم بازم جوابي نيومد سرم رو انداختم پايين رفتم سمت ماشينم.
جلوي آينه واساده بودم سرم رو خشک ميکردم نا اميدي از صورتم معلوم بود احساس انزجار از چشام ميزد بيرون ولي چيکار ميشد کرد؟ يقه کيو بايد ميگرفت؟ سرنوشت انقدر مرد بود خودش رو نشون بده؟ نه تا بوده همين بوده زخم زده و خنديده.

مونده بودم چيکار کنم بازم به الناز زنگ زدم جواب نداد ميدونستم ميبينه ولي جواب نميده چون بقول خودش "ديگه بدرد من نميخورد" خيلي داغون بودم هرچي فکر کردم به نتيجه اي نرسيدم با نا اميدي به موبايلم خيره شده بودم يهو موبايلم زنگ خورد با 1000 اميد از جام پريدم آوردم بالا ولي ديدم شماره مريم افتاده.يکمي مکث کردم جواب دادم. زنگ زده بود خبر بگيره ديد داغونم صدام در نمياد پرسيد چي شده ولي چيزي نگفتم خيلي اصرار کرد گفتم در مورد النازه ديگه چيزي نگفتم مريم گفت کجايي؟ گفتم خونه گفت من ميام اونجا ببينم چي شده تو حالت خيلي بده يه چيزت ميشه چيزي نگفتم يعني اصلا تو حال خودم نبودم ذهنم همش جاهاي ديگه بود. نيم ساعت بعد مريم اومد در رو باز کردم قيافه منو ديد جا خورد گفت سالمي؟ با سرم تاييد کردم رفتيم توي نشيمن نشستيم روي مبل راحتي گفت بگو چي شده؟ يکمي سکوت کردم بعد همه ماجرا رو براش تعريف کردم باورش نميشد... مريم سرش رو تکون داد گفت ارا حالا که شده اگه واقعا دوسش داري باهاش بازي نکن بازم دوستش داشته باش نيشخندي زدم گفتم فکر کردي من جا زدم؟ موبايلم رو نشونش دادم گفتم ببين از غروب چقدر زنگ و اس ام اس زدم اون جواب نميده يکمي مکث کرد گفت عيبي نداره هرکسي باشه همين کارو ميکنه صبر کن خودش زنگ ميزنه فعلا خيلي ريخته بهم گفتم نميدونم چي بگم از جام پاشدم رفتم يه شيشه شامپاين آوردم با 2تا ليوان گذاشتم روي ميز گفتم بعد از چند ماه ميخوام مشروب بخورم يکمي نگام کرد گفت مگه مشروب برات ضرر نداره؟ در شامپاين رو باز کردم نيشخندي زدم گفتم خيلي چيزا واسم ضرر داره ليوان ها رو پر کردم چيزي نگفت ميدونست خيلي داغونم.ليوان رو آوردم بالا گفتم به سلامتي هيچکس! خنديد ليوانش رو آورد بالا گفت به سلامتي الناز يک ضرب خورديم.

بازهم پر کردم خورديم احساس ميکردم الکل روم اثر کرده ولي من کلا از اونايي ام که الکل 90% هم بخورم بازم حواسم سر جاشه نگاهي به مريم کردم اونم خيلي خورده بود واقعا مست بود يه سيگار روشن کردم تکيه دادم عقب احساس ميکردم مستي باعث شده همه چيز عميق تر از جلوي چشام رد شه با ولع خاصي از سيگارم کام ميگرفتم به گذشته اي که از جلوي چشام رد ميشد فکر ميکردم مريم اومد کنارم نشست آروم گفت تو چرا هميشه انقدر توي فکري؟ گفتم اگه تو هم جاي من بودي همين بودي گذشته من خيلي عجيبه خودمم باورم نميشه هميشه بازيچه روزگار بودم دستش رو گذاشت روي سينم گفت بي دليل اين اتفاقا نميافته سرم رو تکون دادم گفتم آره خودمم ميدونم.دستش رو کشيد توي موهام گفت غصه نخور يه روز همه چيز درست ميشه نيشخندي زدم سرم رو تکون دادم سيگارم رو خاموش کردم دستش رو گرفتم گفتم آره درست ميشه فقط 100 سال اولش سخته خنديد گفت چشم ببندي باز کني 100 سال ميره الان برنامه بريز واسه 100 سال دوم که ديگه تو دردسر نيافتي با سرم تاييد کرم مشروب زيادي روم اثر گذاشته بود حواسم بود چيکار ميکنم ولي کنترلم دست خودم نبود يه جورايي بي اختيار فقط نگاه ميکردم اونم بد تر از من بود!  مستي رو از چشاي هر دو مون ميشد خوند صورتش رو نزديک تر کرد چشاش رو بست لباي داغش رو آروم گذاشت روي لبام............
ادامه دارد.............

 

 


بزرگي مي‌گفت:
من از خدا خواستم به من توان و نیرو دهد
و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم.
من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد
و او پیش پایم مسائلی گذاشت تا آنها را حل کنم.
من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند
و او به من فکر داد تا برای رفاهم بیشتر تلاش کنم.
من از خدا خواستم به من شهامت دهد
و او خطراتی در زندگیم پدید آورد تا بر آنها غلبه کنم.
من از خدا خواستم به من عشق دهد
و او افراد زجرکشیده را نشانم داد تا به آنها محبت کنم.
من از خدا خواستم به من برکت دهد
و خدا به من فرصت هایی داد تا از آنها بهره ببرم.
من هیچکدام از چیزهایی را که از خدا خواستم، دریافت نکردم
ولی به همه ی چیزهایی که نیاز داشتم، رسیدم.


ما رو فراموش نکنین
بای

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
  سلام

خسته که نیستین؟اگرم خسته بودین چارش یه پس گردنیه

و اما اینم قسمت بعدی داستان

خوش بگذره!!!

 

بازنـــــــــــــده(قسمت دوازدهم)

خونشون طبقه 12 بود.در آسانسور باز شد يه خانم خارجي هم کنار من اومد داخل آسانسور تو آينه به خودم خيره شدو دستم رو گذاشتم رو گره کروات درست مثل سگي که به قلاده عادت نداره! هي با گره کروات ور ميرفتم آخرش برگشتم سمت خانمه گفتم من از کروات خوشم نمياد بايد کي رو ببينم؟ خانمه يهو جا خورد يه نگاهي بهم کرد گفت خب کروات نرن! گفتم نميشه دارم ميرم مهموني بايد کروات ميزدم! به سبد گل نگاه کرد خنديد گفت داري ميري خواستگاري؟ چشام گرد شد گفتم نه خدا نياره اون روز رو! ميرم خونه دوست دخترم مهموني دفعه اولمه خيلي هم رسميه مجبور شدم کروات بزنم! خنديد گفت خودت ميگي مجبور شدم پس تحمل کن تا تموم شه! همون موقع در وا شد گفتم شب خوش رفتم سمت خونه الناز اينا.الناز در رو وا کرد برام دست تکون داد رفتم داخل خونشون خيلي بزرگ بود نزديک بود گم بشم! الناز دستم رو گرفت در گوشم گفت از همون عطر زدي؟ گفتم انتخاب شما رو ميشه نزد؟ خنديد زد رو شونم گفت زبونتو مار بزنه همينجوري که دستم رو گرفته بود رفتيم سمت سالن پذيرايي يه پسر قد بلند و چهار شونه واساده بود بهش ميومد 26.7 سالي داشته باشه با يه مرد تقريبا 50 ساله خوش تيپ و با يه خانم 46.7 ساله که فتوکپي الناز بود! الناز اشاره کرد گفت مامان بابا داداشم بعد به من اشاره کرد گفت اينم دوست پسر گلم ارا! (تو دلم گفتم بلند بگو لا اله الي الله) رفتم سمت باباش باهاش دست دادم گفتم خيلي خوشبختم اونم يه لبخند زد گفت همچنين رفتم سمت مامانش دست دادم سبد گل رو دادم بهش گفتم به زيبايي شما نميرسه ولي بعنوان سمبل قشنگي تقديم به شما!( الهي مار بزنه اون زبون رو که رگ خوابه همه آدما دستته!) مامانش خنديد سبد رو گرفت گفت مرسي عزيزم خوش اومدي يه لبخندي زدم رفتم سمت داداشش دست دادم گفتم خوشبختم دستش رو گذاشت روي شونه هام گفت خوش اومدي پهلوون يه چشمک زدم رفتم جلو تر آروم در گوشش گفتم من به اونجا عمم خنديدم پلوون باشم! يه بار شدم واسه 7پشتم بسه قسم خوردم هميشه قهرمان باشم! خنديد گفت درکت ميکنم سر منم از اين بلا ها اومده دوباره سر شونم رو گرفت گفت خوش اومدي قهرمان خنديدم دستش رو گرفتم گفتم مرسي مربي.

تو سالن پذيرايي بوديم من روي مبل کنار داداشش نشسته بودم الناز رو به رومون بود باباش هم چند تا مبل اونور تر مامانش هم رفته بود سمت آشپزخونه يکم سکوت بود منم سرم رو انداختم پايين يکم بعد يه دختر فيليپيني (کارگر خونشون بود) چايي تعارف کرد الناز بهش گفت 10 بار گفتم چايي رو خودت بزار جلوي مهمون دختره گفت چشم بعد يه فنجان چايي گذاشت جلوم بعدم واسه داداش الناز گذاشت رفت سمت باباش يه چشمکي به الناز زدم خنديد زبون در آورد دو رو برم رو نگاه کردم خونشون هم بزرگ بود هم قشنگ و شيک معلوم بود مامانش واقعا خوش سليقست همون موقع مامانش اومد گفت عزيزم راحت باش غريبي نکن يه لبخندي زدم بعد به داداشش نگاهي کردم گفتم مربي اسمت رو نگفتي؟ يه نگاهي کرد گفت امير. آروم سرم رو بردم کنار گوشش با يه حالت خاصي (داش مشتي) گفتم ببين قربون منو نگاه نکن الان شدم بچه خوشگل 7.8 سال پيش بند 6 زندان شارجه مال خودم بود سيبيل داشتم اندازه موهاي سرت بهم ميگفتن اصغر سيبيل حالا شما يه نگاه به ما کردي اون حلال بود نگاه دوم رو بري اوضاع ستم ميشه منم ميگرخم همينجا تيزي به جونت ميزنم!! يهو داداشش زد رو پام با تمام وجود زد زير خنده! همه برگشتن مارو نگاه کردن مامانش با ترديد گفت چي شد؟ امير (داداشش) همچنان ميخنديد الناز گفت امير چته؟ خودم بزور جلو خندم رو ميگرفتم سرم رو انداخته بودم پايين هيچي نميگفتم! امير يکم ديگه خنديد به من گفت بگم چي گفتي؟ سرم پايين بود ابرو زدم اشاره کردم نه! الناز گفت امير داداشي بگو چي گفت؟ با من ابرو زدم نه! امير خنديد گفت ظاهرا ارا خان خيلي خوش مشربه من همچنان سرم پايين بود زير چشمي نگاه ميکردم الناز يکمي مکث کرد با حرص گفت آره خيلي حالا بعدا باهاش يه صحبتي دارم مامانش خنديد گفت اوا چرا اينجوري ميکنين پسر مردم يه شب اومده امير پاشو برو اونور اذيتش نکنين الناز چشاش گرد شد گفت ما اذيتش نکنيم؟ سرم رو آوردم بالا گفتم ببخشيد ولي الناز هميشه اذيتم ميکنه منم ديگه عادت کردم مامانش گفت الهي نباشم بعد الناز رو نگاه کرد گفت خيلي بد شدي! الناز با ناباوري به من نگاه ميکرد آروم گفت ببخشيد ديگه اذيتش نميکنم!

بوي پيپ اومد نگام رو چرخوندم ديدم باباش پيپ روشن کرده به روزنامه GULF NEWS خيره شده اصلا به ما توجه نميکرد! مامانش گفت ببخشيد عزيزم من رو سر اين کارگر نباشم فايده نداره شما راحت باشين من ميام بعد رفت سمت آشپزخونه.تا مامانش رفت الناز يه نگاهي به من کرد گفت پوستت رو ميکنم به امير نگاه کردم گفتم مربي جان تو شاهد باش اين چي گفت! امير خنديد گفت اين پوست منم ميکنه بعد شاهد تو باشم؟ الناز نيشخندي زد با حرص گفت ارا جونم عجله نکن کم کم با خونه ما آشنا ميشي!
هي با امير شوخي ميکردم ميخنديديم زمين و زمان رو به مسخره گرفته بودم! الناز اومد گفت زنگ زدم ساني هم الان مياد يکمي نگاش کردم گفتم تنها ديگه؟ گفت نخير با خاله جونم مياد گفتم باشه راشون نميديم! الناز بلند گفت اوا؟ امير خنديد زد رو پام گفت بابا تو ديگه از کجا اومدي؟ گفتم از زندان ديگه مگه در گوشت نگفتم؟ الناز يکمي واسم ادا در آورد رفت پيش مامانش.نيم ساعت بعد سانيا و مامانش اومدن ساني تا منو ديد خنديد يه ادا در آورد مامانش اومد دست داد گفت خوشبختم پسرم منم لبخندي زدم گفتم همچنين مامانش هم خيلي خوشگل بود ولي يکم زيادي اخم داشت معلوم بود همچين از اين خانم هاي جدي و مقرراتيه (تو دلم گفتم ساني حق داره سگ دوبرمن بشه) رفت رو يه مبل نشست ساني هم کنارش امير آروم در گوشم گفت حالا تخم داري راشون ندي؟ آروم گفتم من غلط بکنم اصلا قدمشون رو سر من! الناز و مامانش هم اومدن نشستن آروم به امير گفتم آقا مربي من ميترسم امير هم آروم گفت نگران نباش عزيزم يه وقت پريود ميشي هردومون زديم زير خنده مامان ساني يه نگاهي بهمون کرد گفت شما قبلا همديگه رو ميشناختين؟ امير گفت نه! تازه 1 ساعت نميشه ديدمش بعد مامان ساني يکم به من نگاه کرد کرد گفت از قيافت معلومه ازون پدر سوخته هايي! ساني و امير و الناز يهو خنديدن من هاج و واج نگاه ميکردم! (تو دلم گفتم زکي بابا نمرديم و از خودم پررو ترم ديدم!) مامان الناز اخم کرد به مامان ساني گفت شهره اذيتش نکن خيلي پسر گليه! آروم گفتم آره همين که ايشون گفتن درسته همشون خنديدن بجز خودم! خلاصه تا موقع شام هي مامان ساني تيکه مينداخت منم 2دستي برگشت ميزدم! آخرش خنديد گفت ماشالله زبون کي حريف تو ميشه؟ خنديدم گفتم هنوز پيدا نشده!!

شام در آرامش و سکوت سپري شد سر ميز موقع دسر دوباره شروع کردم به اراجيف گفتن! حتي باباي الناز هم با بقيه ميخنديد
بعد از شام و تشکيلات دوباره توي سالن پذيرايي نشسته بوديم يکم صحبت کرديم الناز بهم اشاره کرد رفتم پيشش بقيه مشغلول صحبت بودن گفت نميخوايي اتاق منو ببيني؟ گفتم باشه بريم دستم رو گرفت رفتيم توي اتاقش پر از عروسک و تزيينات بود گفتم اي جان فقط کافيه من يه بار اينجا عصباني شم چه حالي ميده! گفت چرا؟ گفتم سگ شدن منو هنوز نديدي يه وسيله سالم نميزارم همه رو ميشکنم حال ميکنم! زد تو سرم گفت رواني کي ميتونه با تو زندگي کنه؟ گفتم هيچکس! نشستم روي تختش اونم اومد رو پام نشست از پشت بغلش کردم گوشش رو بوس کردم گفت ارا هنوزم نميخوايي بگي؟ گفتم چيو؟ گفت همون که بدهکاري يکمي سکوت کردم گفتم نه! گفت چرا؟ گفتم احساس ميکنم خيلي زوده با ناراحتي گفت ولي من احساس ميکنم تو دوسم نداري آروم خنديدم گفتم خيلي مسخره بود زد رو پام گفت مسخره تويي که سختته يه جمله ساده بگي گفتم با گفتن چيزي درست نميشه مهم عمل آدمه مکثي کرد گفت ولي يه دختر نياز داره بشنوه سرم رو از پشت گذاشتم رو سرش دستام رو از حلقه کردم گذاشتم روي شکمش آروم گفتم زوده چيزي نگفت چند لحظه بعد يه قطره اشکش چکيد روي دستم گفتم الناز گريه نکن آروم گفت نميتونم گفتم الناز بس کن مسخره بازي در نيار گفتم يه جمله مهم نيست عمل کردنش مهمه گفت ساکت باش تو هيچي رو نميفهمي الناز آروم گريه ميکرد منم سرم از پشت روي سرش بود با خشم تو فکر بودم يکم بعد النار دستم رو گرفت گفت ببخشيد نميخواستم نارحتت کنم از روي پام بلندش کردم خودمم پاشدم بغلش کردم روي دستام بردمش کنار پنجره گفتم دوست داري باهم بپريم پايين؟ خنديد دستاش رو دور گردنم حلقه کرد گفت هرجا تو باشي منم هستم حتي اون دنيا يهو ياد شهرزاد افتادم خنده روي لبام خشک شد! الناز گفت چي شد؟ چند قطره اشکام چکيد رو صورتم گفتم چيزي نيست همش فکراي سميه بعد روي لبش رو بوسيدم گفت دوباره سرت رو بيار جلو منم همينکارو کردم لباش رو آروم کشيد روي لبم يکم مزه کرد خنديد گفت به لبات چي ميزني؟ خنديدم گفتم تو چيکار داري؟ فکر کن فابريکه.گفت لعنت به تو با اين تيکه کلامت بعد با هم ديگه به بيرون خيره شديم به چراغهاي آسمون خراشها که مثل هميشه بيداد ميکردن الناز گفت ارا ميخوام باهات رو راست باشم گفتم تاهالا نبودي؟ گفت بودم ولي يکم نه ولي ديگه من و تو کارمون داره به جاي باريک ميکشه بايد هرچي داريم بگيم که تصميمون محکم بشه گفتم من هيچي ندارم بگم جز يه شاهنامه خاطرات که اونم به موقعش برات يکي يکي ميگم چون تمامي نداره! آروم گفت ارا؟ گفتم هوم؟ گفت تاحالا به يه چيزي در مورد من فکر کردي؟ گفتم منظورت سکس؟ خنديد گفت آره فکر کردي؟ مکثي کردم گفتم تو فوق العاده سکسي هستي ولي نه زياد توجه نکردم گفت واست مهمه؟ گفتم آره به قول يه بنده خدايي (شهرزاد) دوست داشتن همه چيز داره.

سرش رو برگردوند سمت سينم محکم فشار داد گفت دوست داري با من سکس کني؟ يکمي فکر کردم گفتم آره.آروم گفت اگه من و تو نتونيم سکس کنيم چي؟ خنديدم گفتم ميرم پيش مريم! زد روي سينم گفت منو بزار زمين خنديدم گفتم شوخي کردم گفت دفعه آخرت بود گفتم چشم قربان.دوباره پرسيد اگه ما نتونيم سکس کنيم چي؟ گفتم نتونستن داريم تا نتونستن بستگي به دليلش داره.دوباره سرش رو به سينم فشار داد گفت اگه دليلش من باشم؟ گفتم خب چرا؟ گفت فکر کن من يه مرگم باشه خنديدم گفتم خب چه مرگته؟ سرش رو محکم تو سينم فشار داد گفت HIV بلند زدم زير خنده گفتم مسخره ازين شوخيا نداشتيما سرش رو کشيد کنار به صورتش نگاه کردم چند قطره اشک از چشاش ريخت گفت اين آخرين حرف نگفته من بود. ارا من آلوده به ويروس HIV شدم ولي هنوز فعال نشده.تو صورتش خيره بودم چيزي نميگفتم يکم بعد خنديدم گفتم مسخره بود شوخيه مسخره اي بود اشکاش رو پاک کرد گفت همش جدي بود به بيرون نگاهي کردم به چراغ آسمون خراشها که بيداد ميکردن چند قطره اشک از چشام چکيد آروم گفتم بگو دروغ گفتي ولي صدايي نيومد دستام شل شد آروم گذاشتمش پايين دستام رو گذاشتم روي پنجره سرم رو چسبوندم به شيشه به بيرون خيره بودم يکم خنديدم ولي خيلي زود ساکت شدم احساس ميکردم بازم چراغهاي آسمون خراشها دارن بهم ميخندن بدنم شل شد بيحال همونجا نشستم روي زمين الناز آروم گريه ميکرد تکيه دادم به ديوار چنگ زدم توي موهام واقعا ديگه واسه گريه کردن جون نداشتم فقط خيره شده بودم به ديوار اشکام آروم آروم ميچکيد روي گونه هام همه دنيا دور سرم ميچرخيد اشکام بيشتر شده بود دستم رو گذاشتم روي گره کرواتم هي ور ميرفتم احساس ميکردم دارم خفه ميشم يکم بعد آروم چشام رو بستم ديگه چيزي نفهميدم...
ادامه دارد.....

 

 

 

كلام بزرگان در مورد خشم و عصبانيت


1- بدانيد که دنيا هرگز آن طور که شما مي خواهيد نخواهد بود.
2- خشم خود را به نوعي که آثار مخرب نداشته باشد ابراز کنيد.
3- اگر فکر مي کنيد با بلند کردن صدايتان طرف مقابل ساکت مي شود، بياموزيد تا احساس خود را نشان دهيد اما کاري نکنيد که عصباني شود.
4- بياموزيد که ديگران نمي توانند هميشه به ميل شما رفتار کنند.
5- به خاطر داشته باشيد که ديگران حق دارند با آن چه دلخواه شماست همراه نباشند.
6- ياد بگيريد که اعمال و عقايد ديگران حتي مخالف با شما، شما را آشفته و پريشان نسازد.
7- خود را ارزشمند بدانيد و اجازه ندهيد ديگران اختيار شما را در دست بگيرند.
8- زندگي را سخت نگيريد.
9- زمان حال خود را با خشم و عصبانيت هدر ندهيد.
10- شوخ طبعي را در خود پرورش دهيد.
11- عصبانيت خود را به تعويق اندازيد.
12- ياد بگيريد که هر کس حق دارد چيزي باشد که خودش انتخاب کرده است.
13- پس از بروز خشم اعلام کنيد اشتباه کرده ايد.
14- از کسي که دوستش داريد بخواهيد تا هنگام عصبانيت به شما با گفتار يا اشاره هاي توافق شده هشدار دهد.
15- لحظات عصبانيت خود را با قيد زمان و مکان و واقعه اي که باعث عصبانيت شما شده يادداشت کنيد.
16- در هنگام عصبانيت سعي کنيد پيش کسي برويد که براي او احترام خاصي قائليد و او را دوست داريد.
17- رفتار هاي خشم بر انگيز را بررسي کنيد و راهي صحيح براي ابراز احساسات بيابيد.
18- خود را از شر توقعاتي که از ديگران داريد، نجات دهيد.
19- خود را دوست بداريد، اگر خود را دوست داشته باشيد هرگز گرفتار خشم هاي مخرب نمي شويد.
 


فعلا بای بای

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
  سلام
امروز حالو حوصله آپیدنو نداشتم ولی خوب دیگه همه چی که دسته خود آدم نیستش....

 


بازنــــــده (قسمت یازدهم)

 

زنگ زدم به الناز همه چيز رو براش توضيح دادم خيالش راحت شد گفت بعدا بهت زنگ ميزنم.خودم رو جمع و جور کردم حرکت کردم سمت خونه تو راه تمام فکرم پيش الناز بود.از زير دوش آب داغ اومدم بيرون هوا کم کم داشت تاريک ميشد دلم مثل هميشه غم داشت اصلا انگار خدا منو با غم و غصه آفريده بود نميدونم چرا هميشه شادي ها واسم گذرا بودن غم ها ماندگار...
رو تختم دراز کشيده بودم دستم زير سرم بود چشام رو بسته بودم ولي مگه فکر هاي سمي ميزاشتن يه لحظه آرام و قرار داشته باشم؟ با صداي موبايلم به خودم اومدم شماره الناز بود تلفن رو جواب دادم گفت با ساني ميخواييم بريم بازار ميايي؟ اولش گفتم نه! انقدر چک و چونه زد آخرش گفتم خب بگو اگه نيايي بايد بيايي راحتمون کن! خنديد گفت روم نميشد گفتم باشه حتما من بايد بيام دنبالتون آره؟ داد زد گفت پس من بيام دنبالت؟ خنديدم گفتم تسليم دوباره شروع نکن ميام.تلفن رو قطع کردم زدم تو سرم گفتم اي بابا چته؟ بقول الناز مگه من مردم عزا گرفتي؟ بخواد بشه ميشه نخواد بشه هم نميشه از امروزت لذت ببر با فردا چيکار داري؟ رفتم جلو آينه يه اخمي کردم گفتم به درک من که بازي رو شروع کردم غصه بخورم نخورم اگه بخواد دردسر تازه شروع شه ميشه با منم کاري نداره! يکم ادا در آوردم واسه خودم لباسام رو پوشيدم رفتم.
******
پايين برج خونشون واساده بودم الناز و سانيا اومدن نشستن تو ماشين الناز يکم نگام کرد گفت ما نمرديم و دوباره خنده رو روي لبات ديديم سرش رو کشيدم جلو لباش رو بوسيدم گفتم ببخشيد گاهي فکراي سمي زيادي اذينتم ميکنه خنديد گفت فکراي سمي چيه؟ يه چشمک زدم گفتم ولش کن بعدا برات ميگم خب کجا برم؟ دستم رو گرفت گفت برو سمت ديره بعدا فکر ميکنيم ببينيم کجا بريم خريد! گفتم اطاعت قربان! تو راه از آينه به سانيا که پشتم نشسته بود نگاهي کردم اونم با يه اخم منو نگاه کرد! نميدونم تو چه فکري بود يا اصلا چرا مثل سگ دوبرمن هميشه پاچه ميگرفت! نيم ساعت بعد الناز و سانيا رفتن چند تا وسيله گرفتن الناز گفت کارمون تموم شد برو سيتي سنتر يکم دور بزنيم حوصلمون سر رفت از بس جاي شلوغ نبوديم!

 رفتيم سيتي سنتر بين جمعيت نا تمام آروم قدم ميزديم به فروشگاه ها نگاه ميکرديم الناز و سانيا باهم صحبت ميکردن ميخنديدن من بد بختم که جزو لشکر خاله زنک ها نبودم اصلا توجه نميکردم چي ميگن! الناز گفت تو چيزي نميخوايي؟ گفتم نه بابا مثل شما دخترا حوصله بازار و اين حرفا رو ندارم.يه بار ميام يه کاميون از هرچي ميخوام ميخرم ميرم تا 3.4 ماه ديگه! دستم رو گرفت گفت تو بيخود ميکني اصلا از اين به بعد هفته اي يک بار مياييم بازار تا عادت کني يکمي زير چشمي نگاش کردم گفتم به همين خيال باش دستم رو فشار داد گفت حالا ميبينيم. سانيا آروم و بي صدا کنار الناز ميومد بهش گفتم ساني چيزي نميخوايي؟ گفت مثلا؟ گفتم چه ميدونم قلاده اي چيزي اخم کرد گفت قلاده واسه چي؟ گفتم سگ نداري؟ گفت نه ندارم (تو دلم خنديدم گفتم خيلي خري اگه منظورم رو نفهميدي!) ساديسمم اوت کرده بود دلم ميخواست يکي رو اذيت کنم حرص بدم حالا ساني با پاي خودش افتاده بود تو دام! همينجوري که راه ميرفتيم گفتم ساني چيز ديگه اي نميخوايي؟ يکمي نگام کرد گفت چرا يه دهن بند واسه تو گير بيارم حتما ميخرم! خنديدم گفتم باشه منم يه چيز خوب گير بيارم حتما برات ميخرم گفت مثلا؟ گفتم آرواره قوي! اخم کرد گفت آرواره؟ گفتم آره ديگه واسه اينکه اونجوري راحت تر پاچه ميگيري! الناز بي اختار زد زير خنده ولي خودم ساکت به جلو نگاه ميکردم احساس کردم واقعا خورد تو پر سانيا! (تو دلم گفتم زبون دراز تر از من خودمم) 

خلاصه تا 10 15 دقيقه هي تيکه مينداختم اون چيزي نميگفت يعني کي ميتونه جواب زبون منو بده؟ دلم خنک شد ديگه ساکت شدم ساديسمم قشنگ ارضا شد کلي کيف کردم الناز گفت تو مطمئني چيزي نميخوايي؟ خنديدم گفتم حالا که اصرار ميکني يه سوتين مشکي واسم بگير! خنديد زد رو شونم گفت بي ادب نشو حالتو ميگيرما به سانيا زير چشمي نگاه کردم آروم داشت ميخنديد دستم رو گذاشتم پشت کمر الناز گفتم مثلا چطوري حالم رو ميگيري؟ سرش رو آورد کنار گوشم گفت به موقعش ميگم منم يهو موهاي بلند الناز رو از پشت کشيدم (موهاش تا نزديک باسنش ميرسيد) بلند گفت آي زدم زير خنده سانيا با تعجب ما رو نگاه ميکرد الناز گفت ارا خيلي نامردي از پشت کشيدي خنديدم گفتم من هميشه از پشت کار ميکنم! زد تو سرم گفت ختي يک ذره ادب و نزاکت نداري خنديدم گفتم فابريکه! زد روشونم گفت تو کجات فابريک نيست؟ جاش برسه پيرهن تنت هم ميگي فابريک از شکم مامانم باهاش در اومدم! من و الناز جر و بحث ميکرديم سانيا به حرفاي ما ميخنديد رفتيم پاريس گالري سانيا و الناز ميخواستن لوازم آرايش بگيرن همينجوري واساده بودم يهو ياد سارا افتادم اونشب کنارم واساده بود گفت "سليقه قشنگي دارين" يه نيشخندي زدم گفتم امان از اين زندگي الناز زد رو شونم گفت هويي کجايي؟ دستش رو گرفتم گفتم در خدمت هستم! خنديد گفت قربونت يه چشمک زدم رفت پيش سانيا چند لحظه بعد صدام کرد رفتم پيششون گفت اينو بو کن؟ بو کردم يه عطر فوق العاده خوش بو بود گفت چطوره؟ گفتم خيلي خوبه چرا من تاحالا نديده بودم؟ خنديد گفت خره اينجا هر ماه از پاريس عطر جديد ميارن تو بقول خودت هر 3.4 ماه يک بار ميايي بعد ميخوايي عقب هم نموني؟ گفتم همينو بگو! سانيا به کارمند اونجا گفت اينم بزارين روي وسايلمون الناز به سانيا گفت تموم؟ سانيا گفت صبر کن بعد به من نگاه کرد دستم رو گرفت گفت بيا رفتيم اونور تر 3تا تستر عطر گرفت سمتم گفت کدوم بيشتر تحريکت ميکنه؟ يکمي بهش زل زدم راستش يکم جا خورده بودم! تستر ها رو بو کردم همشون تحريک کننده بود ولي يکي واقعا يجوريت ميکرد بهش نشون دادم گفتم اين خيلي تحريک ميکنه آروم خنديد گفت مرسي برد اونجا گفت اينم بزارين. منم با تعجب نگاش کردم رفتم پيششون الناز کيفش رو در آورد بهم نگاه کرد اخم کردم ترسيد گفت چيه؟ (من بدم مياد يه دختر کنارم کيفش رو در بياره يجورايي بهم بر ميخوره) گفتم هيچي شما برين خودم حساب ميکنم وسايل رو ميارم.اومدم بيرون الناز گفت چي شد يهو؟ براش توضيح دادم خنديد گفت خب مثل آدم بگو چرا اخم ميکني ترسيدم دلم ريخت.

يکم رفتيم سانيا آروم به الناز يه چيزي گفت الناز با سر تاييد کرد فضوليم گل کرده بود داشتم ميترکيدم! آروم در گوشش گفتم چي گفت؟ يه اخم ناز کرد گفت به تو چه اگه ميخواست بفهمي بلند ميگفت! سرم رو تکون دادم گفتم برو بابا الناز زد رو دهنم گفت کسي تاحالا تلاش نکرده ولي من تو رو آدم ميکنم.چند دقيقه بعد جلو يه لباس زنونه فروشي الناز گفت همينجا واسا ما الان مياييم يکم نگاش کردم گفتم نميشه! گفت بيخود کردي گفتم نميشه من ميرم گفت به درک همين الان برو پشتم رو کردم به مغازه گفتم گيرباکسم قاطي کرده فقط عقب ميرم! خنديد گفت ارا مسخره بازي در نيار الان مياييم گفتم حرفشم نزن منم ميام گوشم رو کشيد گفت ارا مسخره نشو زشته جلو ساني تو بيايي گفتم خب ميام ولي قول ميدم چشام رو ببندم خنديد گفت ارا جونم اذيت نکن به خدا دير شد گفتم مرغ من يک پا داره و بس! هي اون اسرار ميکرد منم انکار! بعد از 10 دقيقه به اين نتيجه رسيديم که با هم بريم چون اگه نريم بايد باهم بريم! رفتيم تو سانيا خندش گرفته بود الناز بهم چشم غره ميرفت آروم گفت چشم چروني کني همينجا ميزنمت با سر تاييد کردم ساني چند تا لباس زير ديد الناز هم کنارش منم تا ميتونستم چشم چروني ميکردم! اين دختر خارجکي ها ميومدن لباس زير بخرن چشماي من نور ميگرفت دلم شاد ميشد! آروم در گوش الناز گفتم مشکي اونم آروم در گوشم گفت من بعدا تورو ميکشم دوباره گفتم الناز ست مشکي بردار يه چشم غره رفت در گوشم گفت آخه من به تو چي بگم؟ پوست تنمو کاملا برنزه کردم نميتونم تيره استفاده کنم آروم گفتم کور که نيستم تکرار نميکنم فقط مشکي! دستش رو گذاشت رو صورتش گفت باشه تو برو کنار رفتم کنار يکم نگاه کرد يه ست مشکي خيلي خوشگل انتخاب کرد گذاشت کنار بقيه منم 4چشمي نگام پيش دختر خارجکي ها بود دلم شاد ميشد! 10 دقيقه بعد اومديم بيرون الناز يه اخمي کرد گفت ارا دلم ميخواد همينجا خفت کنم سانيا هرهر ميخنديد گفتم اي بابا بد کردم مثل يه بادي گارد کنارتون راه ميام؟ همه فکر ميکنن من بادي گارد شماها هستم سانيا خنديد گفت فقط بدرد همينم ميخوري الناز زد رو سينم گفت راست ميگه خنديدم با صداي کلفت و خش دارم گفتم خانم بفرمايين آقا گفته من مثل سايه همه جا باهاتون بيام! الناز ديگه نتونست جلو خندش رو بگيره گفت دلقک به تمام معنايي بعد دست سانيا رو گرفت جلو تر از من رفتن.
1ساعت بعد الناز و سانيا رو پايين برج پيادشون کردم گفتم بفرمايين؟ الناز خنديد گفت به تو نميشه تعارف کرد انقدر پررويي يه وقت ميايي بالا کنار بابام ميشيني جک سکسي تعريف ميکني! خنديدم گفتم مگه بده؟ دلش شاد ميشه يکمي ادا در آورد گفت غلط کردي خودم به زور تحملت ميکنم مامان بابام که هيچي گفتم اينجوريه؟ گفت آره گفتم فردا شب شام ميام خونتون خنديد گفت باشه به همين خيال باش اخم کردم گفتم جدي ميگم ميام الناز گفت اگه مردي بيا داداشم هم خونست گفتم منو از داداشت ميترسوني؟ داداشت ميدونه من 4 دوره قهرمان بدنسازي شدم؟ خنديد گفت داداشم خودش بوکسوره سنگين وزنه گفتم اي ول خيلي وقته يه دعوا حسابي نکردم بالاخره يکي پيدا شد ارزش زدن داشته باشه گفت خيلي پر رويي واقعا داداش منو ميزني؟ گفتم جاش برسه تو هم ميزنم اون که داداشته واسم زبون در آورد گفت غلط کردي گفتم حالا فردا بيام يا نه؟ اخم کرد جدي گفت زودته بموقش خودم دعوتت ميکنم خنديدم گفتم باشه ميرم پيش ساني الناز گفت اوه ديگه بدتر گفتم باشه زنگ ميزنم به مريم ميرم پيشش يهو مثل برق گرفته ها گفت ارا ازين شوخيا نکن قاطي ميکنما خنديدم گفتم الهي قربون اون قاطي کردنات! کاري نداري؟ گفت نخير آقاي بي ادب سانيا هم يه لبخند زد گفت شب بخير منم رفتم سمت خونه.
******
تقريبا 15روز گذشت احساس ميکردم الناز ديوانه وار دوستم داره البته منم دوستش داشتم ولي اصلا به زبون نمياوردم سانيا هم رفتارش بهتر شده بود حد اقل از حالت سگ دوبرمن در اومده بود! طبق گفته الناز هفته اي يک بار به زور ميرفتيم بازار تا مثلا عادت هاي عجيب منو از سرم بندازه! البته کلاسهاي فشرده کنترل خشم - نگه داشتن زبان در دهان (جلوگيري از زبون درازي) - تربيت برتر - آنتي فضولي و... بماند که اونا هم به اجبار برام ميزاشت.ولي هرچي بيشتر سعي ميکرد کمتر نتيجه ميگرفت چون من بقول خودم فاريک همينجوري بودم و قابل تغيير هم نبودم!
غروب از باشگاه اومدم دوش گرفتم يکم استراحت کردم الناز زنگ زد گفت شب مثل يه پسر خوب شام بيا خونه ما! گفتم هوم؟ کي گفته؟ گفت مامانم گفتم ولم کن بابا دنبال دردسر ميگردي؟ گفت دردسر واسه چي؟ گفتم هيچي منظورم اينه که بيخيال شو گفت نميشه آخه مامانم گفته حالا زشته نيايي زدم رو پيشونيم گفتم اي خدا گفت مرض درد تنم دلتم بخواد گفتم غلط کردم گير نده ميام خنديد گفت حالا شد گفتم باشه ساعت چند بيام؟ گفت نميدونم بيا ديگه حالا نيم ساعت ديگه 1 ساعت ديگه گفتم باشه تلفن رو قطع کردم يه آهي کشيدم پاشدم رفتم ريشامو زدم خودم رو مرتب کردم جلو آينه واساده بودم يه پيرهن کرم رنگ تنم کردم با شلوار مشکي و کفش ساق بلند يه کروات مشکي هم زدم به خودم خيره شدم دستي روي صورتم کشيدم واسه خودم زبون در آوردم رفتم. 1ساعت بعد ماشين رو پايين برج خونشون پارک کردم يه سبد گل خوشگل دستم بود گره کرواتم رو سفت کردم زنگ زدم به الناز گفتم من پايينم گفت بيا بالا...
ادامه دارد................

 


مرگ خيلي آسان مي تواند به سراغ من بيايد اما من تا مي توانم بايد زندگي کنم و نبايد به پيشواز مرگ بروم.
البته يک وقتي ناچار با مرگ روبرو مي شوم، که مهم نيست. مهم اين است که زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد.


بای بای

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
  سلام
بی مقدمه میرم سراغ داستان چون میدونم که......................................

فقط اینو بگم که چون قول داده بودم زود زود آپ کنم بخاطر همون امروزم آپ کردم

 

بازنــــده(قسمت دهم)


احساس ميکردم دارم منفجر ميشم واقعا حال عجيبي داشتم رفتم يه گوشه که ميدونستم هيچ کس نيست شروع کردم به داد زدن... انقدر داد زدم که ديگه صدام در نميومد نشستم روي زمين به آسمون شب نگاه کردم مثل هميشه تاريک و سياه ولي حد اقل توش پر از ستاره بود ولي دل من چي؟ يه سيگار روشن کردم به آسمون خيره شده بودم حالا بايد چيکار ميکردم؟ الناز از سرم زياد بود ناخواسته پاش به زندگيم واشد با هزار ترس و دلهره باهاش کنار اومدم ولي با وجود مريم ديگه واقعا ترسناک شده بود.احساس گناه عجيبي داشتم احساس ميکردم در حق الناز بدي کردم بهر حال من هرچي بودم ديگه بي معرفتي و نامردي تو وجودم نبود از خيانت متتفر بودم همين باعث ميشد احساس گناه فشارم بده.تو همين فکرا بودم موبايلم زنگ خورد درش آوردم شماره الناز بود چند تا قطره اشک از چشام چکيد پاکشون کردم جواب دادم...
سلام الناز
- چطوري شيطون؟ کجايي؟
خوبم. من نزديک دريا
- اونجا چيکار ميکني؟ باز تو فکر کي رفتي؟
(آروم و بي حال خنديدم) هيچ کس فقط دلم گرفته بود
- دروغ نگو چرا صدات اينجوريه؟ صدات گرفته
نه چيزي نيست همينجوري خودش شده
- (خنديد) تو کي ميخوايي دست از دروغ گفتن بر داري؟
نميدونم شايد هيچ وقت
- ببين خودت رو مرتب کن 1ساعت ديگه رستوران آبشار با ساني منتظرتيم باشه؟
هان؟ چه بي خبر؟ حالا چرا با ساني؟
- (خنديد) خب ميخوام شب اول دوستيمون پيش هم باشيم ساني هم مياد چون نميشه نياد من و اون دم همديگه ايم
(يه آهي کشيدم) آهان باشه ميام فعلا خداحافظ
- مواظب خودت باش.باي
تلفن رو قطع کردم يه کام سنگين از سيگارم گرفتم همونجا ولو شدم! دستم رو گذاشتم روي سرم گفتم اي لعنت به اين زندگي.يکم بعد پاشدم رفتم يه گوشه خودم رو مرتب کردم دست و صورتم رو شستم ولي صدام بدجوري گرفته بود اينو نميشد کاري کرد! 1 ساعت بعد رفتم داخل رستوران آبشار الناز و سانيا نشسته بودن رفتم باهاشون دست دادم نشستم جلوشون الناز آروم خنديد گفت قيافت چرا اينطوري شده؟ مثل مرغ پر کنده شدي! لبخندي زدم گفتم چيزي نيست يکم عصبي بودم توي ساحل ولو شده بودم! الناز خنديد خم شد روي ميز لبام رو بوس کرد گفت تو بيخود کردي بعد نشست سرجاش به سانيا نگاهي کردم اونم يه نگاهي بهم کرد (تو دلم گفتم امشب ديوونه شدم حرف بيخود بزني هرچي ديدي از چشم خودت ديدي!) الناز متوجه نگاه سنگين ما شد ولي چيزي نگفت.به الناز نگاهي کردم گفتم الناز زودتر شام بخوريم بايد باهات صحبت کنم يه اخم خوشگل کرد گفت تو يه چيزيت هست آروم گفتم آره يه چيزي هست بايد باهات صحبت کنم گفت باشه پس زودتر شام ميخوريم بعدش صحبت ميکنيم بعد با ساني پاشدن رفتن سمت بوفه.

سرم رو گذاشتم بين دستام تصميم داشتم همه چيز رو به الناز بگم چون واقعا از خيانت متنفرم فقط به اين فکر ميکردم که چطوري بهش بگم.موقع شام اصلا حوصله نداشتم فقط واسه اينکه الناز نارحت نشه يکم با بي ميلي شام خوردم بعد به الناز خيره شدم دلم نميخواست جلو سانيا حرفي بزنم ولي چون حوصله سر و کله زدن و توجيح نداشتم تصميم گرفتم همونجا بگم.يه نفس عميق کشيدم گفتم الناز من بايد يه چيزي رو بهت بگم که داره منو خفه ميکنه الناز خنديد گفت پس زودتر بگو چون من خودت رو ميخوام نه جنازتو... لبخندي زدم گفتم همش از اون شب شروع شد من قضيه شرط بندي رو واسه شماها کامل تعريف نکردم قرار شد اگه شرط رو من بردم... کاملا همه چيز رو واسه الناز گفتم در مورد مريم جاسم حتي حيفا هم توضيح دادم و مو به مو تمام اتفاق ها رو توضيح دادم الناز يه جوري با ترديد نگام ميکرد سانيا اخم کرده بود با غيظ نگام ميکرد. آخرش سرم رو انداختم پايين گفتم مريم دختر خيلي خوبيه خيلي هم ناز و خوشگله منم هيچ بدي تو اخلاقش و اينا نديدم ولي چيزي که هست اينه که مطمئن باش تو واسه من يه چيز ديگه اي اينو جدي ميگم اولا که تو هم خون و هم نژاد مني دوما اين که مهربوني تو يه چيز ديگست امروز وفتي دل ساده تورو ديدم از خودم خجالت کشيدم.الناز يه لبخند ناز زد دستم رو گرفت گفت از صداقتي که داري ممنون نيشخندي زدم گفتم من هرچي باشم خيانت کار و نامرد نيستم دستم رو محکم فشار داد گفت درست ميشه هنوز که اتفاقي نيافتاده فقط به حرف بوده تموم شده رفته با سرم تاييد کردم گفتم اتفاقي نيافتاده ولي مشکل يه چيز ديگست. ببين تو روي من حساب کردي از ته دلت گفتي دوستت دارم منم همين کار رو کردم حالا فکر کن الان بيام بگم الناز جون شرمنده من نظرم عوض شده! خب تو چي ميگي؟ چيکار ميکني؟ يکم اخم کرد گفت نميدونم خيلي وحشتناکه! گفتم خب منم همين رو ميگم من بودم که اول به اون پيشنهاد دادم اون رد کرد حالا نظرش عوض شده! منم موندم چه غلطي بکنم.

سانيا با اخم گفت برو بهش بگو من دوست دختر دارم اون موقع که بهت پيشنهاد دادم نداشتم. يکمي نگاش کردم گفتم تمام اين ماجرا ها توي 48 ساعت اتفاق افتاد برم بگم تو جواب رد دادي با يکي ديگه دوست شدم؟ خيلي جدي گفت آره مگه چيه؟ سرم رو تکون دادم گفتم هيچي بايد همينکارو کنم.الناز يه خنده خوشگل کرد گفت قربون زبون 6متريت برم تو که اين زبون رو داري قصه چي رو ميخوري؟ نيشخندي زدم سرم رو گذاشتم بين دستام گفتم شکستن يه دل صاف و ساده ديگه.
از رستوران اومديم بيرون به بيرون خيره شدم مثل هميشه چراغهاي آسمون خراشها بيداد ميکردن الناز دستم رو گرفت گفت انقدر فکر نکن آخرش يه مرگت ميزنه سرم رو تکون دادم گفتم همون بهتر که بزنه راحت شم زد توي سرم گفت بي ادب رفتم کنار ماشينم تکيه دادم بهش يه سيگار روشن کردم الناز و سانيا هم اومدن واسه اونا هم روشن کردم به همديگه زل زده بوديم سيگارمون رو ميکشيديم.الناز گفت کي بهش ميگي؟ يکمي فکر کردم گفتم فردا صبح تا ظهر که نيستم کار دارم بعد ظهر هم ميرم باشگاه غروب از باشگاه اومدم بهش زنگ ميزنم قرار ميزارم.يه لبخندي زد اومد جلوم واساد قدش يه ذره از من بلند تر بود يکمي نگام کرد گفت مطمئن باشم همه چيز تموم ميشه؟ سرم رو تکون دادم گفتم اگه غير از اين بود بهت نميگفتم يه اخم خوشگل کرد گفت شيطون گولت نزنه؟ يه نيشخند زدم گفتم شيطان خود منم کي ميخواد منو گول بزنه؟ آروم خنديد گفت خودت! بعد لباش رو گذاشت روي لبام محکم فشار داد من بي حرکت واساده بودم اون با قدرت لباش رو فشار ميداد سرش رو برد عقب دستش رو کشيد روي صورتم گفت همه چيزت فوق العادست درست مثل دروغهات! سرم رو انداختم پايين گفتم واسم مهم نيست من فقط خسته ام زد روي دهنم گفت ساکت من که نمردم عزا گرفتي.رفت عقب پيش سانيا واساد گفتم خيلي خوش گذشت بهتره بريم منم برم فکر کنم فردا چه غلطي بکنم سانيا با اخم گفت زبونت که هميشه واسه گفتن دروغ ميچرخه حالا فردام چند تا دروغ بهش اضافه کني تحويلش بدي جاي دوري نميره! با سرم تاييد کردم رفتم سوار ماشينم شدم شيشه رو دادم پايين گفتم بعد از قرار فردا بهتون زنگ ميزنم گزارش کامل ميدم خيال هردوتون راحت. يه گاز دادم غرش ماشينم توي خيابون پيچيد گفتم شب خوش.
فرداش از باشگاه اومدم بيرون زنگ زدم به مريم گفتم بايد شما رو ببينم گفت کجايي؟ آدرس رو گفتم گفت من نزديکم همونجا باش الان ميام.توي شيشه هاي دودي ماشينم خيره شدم به خودم نگاه کردم ترديد رو ميشد از چشام خوند در ماشين رو باز کردم کيفم رو گذاشتم عقب دوباره توي شيشه هاي دودي نگاهي انداختم خودم رو يکم مرتب کردم يه آستين کوتاه چسبون سبز فسفري تنم بود بدنم بخاطر تمرين ورم داشت لباس داشت پاره ميشد! يکم روي موهام و ابروهام دست کشيدم منتظر شدم که بياد. يکم بعد لند کروز VXR نقره اي رفت جلو تر پارک کرد مريم اومد سمتم از توي ماشين بسته سيگارم رو در آوردم يجورايي استرس و ترديد داشتم يه سيگار روشن کردم مريم اومد جلو دست داديم روي پيشونيم رو بوس کرد يکم احوال پرسي کرديم بهم نگاه کرد گفت چيزي شده يهو گفتي بيام اينجا؟ يه کام از سيگارم گرفتم گفتم آره يه صحبتي باهات داشتم گفت خب بگو من گوش ميدم؟ منم تمام ماجرا رو براش توضيح دادم خودم باورد نميشد انقدر راست گو شده باشم! مريم چيزي آروم گفت چرا از اول نگفتي؟ گفتم نميخواستم بهمين راحتي يه دل ساده ديگه رو بشکنم خنديد دستش رو گذاشت روي شونم گفت مهم نيست خوشحال شدم که راستش رو گفتي يه لبخندي زدم گفتم مرسي احساس ميکنم عذاب وجدانم تموم شد خنديد گفت تو وجدان هم داري؟ گفتم آره يکمي واسم مونده اومد جلو بغلم کرد گفت ولي ارتباطت رو با من قطع نکن مثل 2 تا دوست معمولي گاهي خبر همديگه رو بگيريم باشه؟ خنديدم گفتم حتما همينطوره محکم خودش رو بهم فشار داد احساس ميکردم تن اون از من داغ تره يعني کلا عربا همينن مخصوصا توي ؟؟؟ هيچکس حريفشون نميشه! رفت عقب دستش رو گرفتم گفتم خبر ما رو بگيريا گفت باشه چشم مواظب خودت باش کاري داشتي حتما بهم بگو.اومد جلو روي لبم رو بوس کرد برام دست تکون داد رفت سمت ماشينش.
با خيال راحت تکيه دادم به ماشينم يه نفس راحت کشيدم گفتم آخيش داشتم خفه ميشدم از عذاب وجدان.دستم رو کشيدم توي موهام ياد الناز که افتادم منتظر تلفن من بود. دوباره دلم لرزيد گفتم بازم يه بازيه ديگه؟ آخرش به کجا ميخواد برسه؟
ادامه دارد...

.

.

معلم نفس خود و شاگرد وجدان خويش باش!!!

(نمیدونم از کی بود این سخن)

 

 

 

و یه خبر خوب

الان ۱۰ روزه که من دایی شدم اونم کی؟!! من

عکسو ببینین چقد نازه

 

kheily naze in elay khanome kocholo

 

تا بعد بابای

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
  سلام  دوستان
اینم از قسمت بعدی
امروز هیچی ندارم که بگم ...یعنی دارم هــــــــــا ولی نمیشه بگم...بهر حال خوش بگذره

 

بازنـــــــــده(قسمت نهم)

يکم رفت عقب اشکاش آروم آروم ميريختن روي گونه هاي برجسته و قرمزش يکمي بهش نگاه کردم گفتم گريه نکن. آروم گفت مگه واسه تو مهمه؟ سرم رو تکون دادم گفت اگه نبود نميگفتم. اشکاش رو پاک کرد گفت خوبه؟ موژه هاي بلند و نازش خيس بود برق ميزد چشام رو تنگ کردم دستم رو کشيدم روي گونه هاش گفتم اگه بهت بگم دوستت دارم به نظرت همه چيز حله؟ خنديد گفت اگه فقط حرفه نه ولي اگه از ته دلت بگي آره.آروم گفتم اشتباه ميکني همش همين نيست همش همونه که گفتم همون تکيه بر باد مکثي کرد گفت تو بادي و من نميتونم بهت تکيه کنم؟ سرم رو تکون دادم گفتم کاش همه مثل تو دلشون انقدر صاف و ساده بود آروم خنديد گفت مهم منم با بقيه چيکار داري؟ نيشخندي زدم گفتم بقيه با من کار دارن سرنوشت با من کار داره دستم رو گرفت گفت خب نميزاريم کاري داشته باشه خنديدم گفتم دست من و تو نيست دستش رو گذاشت روي لبام گفت هيس! دلم لرزيد ياد حرف يه بنده خدا افتادم ميگفت:
 بر لبم بگذاشت لب يعني خموش         طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش...
 دستش رو برداشت اومد جلوتر دستش رو حلقه کرد پشت کمرم لباش رو آروم آورد جلو گذاشت روي لبام محکم فشار داد بعد لباش رو برداشت زبونش رو کشيد روي لبم دستش رو آزاد کرد رفت عقب. قلبم با ضربان 1000 ميزد انگار ميخواست از جا در بياد سرم رو انداختم پايين دستش رو کشيد توي موهام گفت دوستت دارم پاهام شل شد شايد اون نميفهميد چي ميگفت شايدم ميفهميد نميدونم چقدر از دوست داشتن تجربه داشت ولي من خيلي تجربه داشتم و قول ميدم کسي که تجربش تو اين چيزا زياد باشه به اين راحتي اين جمله لعنتي رو به زبون نمياره و با شنيدنش پاهاش شل ميشه...
چند دقيقه سکوت بين ما بود آروم گفتم بهتره بريم منم بايد برم خونه دوش بگيرم گفت باشه روي لبم رو بوس کرد گفت مواظب خودت باش گفتم همچنين آروم رفتم سمت ماشينم گفت ارا؟ برگشتم سمتش گفتم بله؟ گفت تو چيزي يادت نرفت؟ گفتم چي؟ گفت هموني که من گفتم ولي تو نگفتي سرم رو تکون دادم گفتم يادم نرفت فقط... گفت فقط چي؟ گفتم فقط آدمي مثل من هرگز به همين راحتي همچين جمله سنگين و پر معني رو به زبون نمياره خنديد گفت سنگين و پر معني؟ يعني چي؟ نيشخندي زدم گفتم ما آدما فقط بلديم از يه چيز حرف برنيم هيچ وقت به ذره ذره حرفامون دقت نميکنيم هيچ وقت حرفامون رو وزن نميکنيم فقط به راحتي ميگيم دوستت دارم! غافل از اينکه دوست داشتن يه دنيا معني و حرف پشت سرش داره يه لبخند زد گفت در مورد اين حرفت فکر ميکنم ولي يادت باشه من گفتم تو نگفتي ها؟ حرکت کردم سمت ماشينم بلند گفتم بزن به حساب بعدا ميگم.

رفتم خونه. جلو آينه واساده بودم ريشام رو ميزدم ولي فقط جسمم جلو آينه بود فکر و حواسم تا ناکجا ميرفت! با خودم آروم صحبت ميکردم... يه بازيه ديگه شروع شد؟ شايد اين آخريش باشه؟ شايد ايندفعه سرنوشت دلش واسم سوخت و بيخيال ما شد؟ شايد... به خودم اومدم ريشام رو زده بود رفتم زير آب داغ مثل هميشه سوزشي احساس نميکردم چون تن من از آب داغ تر بود.از حموم اومدم يه سيگار روشن کردم تو فکر بودم به همه اتفاقاي عجيب اخير به اينکه بازم سرنوشت با مهارت چطوري من رو داره توي دام ميندازه به اينکه آخر اين داستان جديد کجاست؟... همينطور توي فکر بودم موبايلم زنگ خورد شماره جاسم بود گوشي رو برداشتم داد زد حبيبي... يک روند داد ميزد تشکر ميکرد! خندم گرفت گفتم چته چي شده؟ گفت حيفا جواب مثبت داده قرار شده بهم يه فرصت بده خودم رو نشون بدم گفتم مبارکه حالا سعي کن فقط ثابت کني که اگه دوسش داري به حرف نيست حالا نوبت عمل رسيده ببينم چيکار ميکني خنديد گفت همش بخاطر تو بود خيلي ممنون گفتم بشين بابا من فقط زبون بند اومده تورو راه انداختم از اينجاش با خودته انشاالله موفق باشي گفت مرسي تو هم همينطور بعد يکم خبر احوال کرد گفت راستي يه خبر مريم (دختر عموش که رفتيم سر قرار) گفت بهت بگم ميخواد ببينت کارت داره گفتم چيکار داره؟ گفت نميدونم به من نگفته شمارش رو ميدم خودت باهاش هماهنگ کن ببين چي ميگه به منم بگو گفتم باشه قطع کن شمارش رو اس ام اس بزن.شماره مريم رو گرفتم زنگ زدم بهش...
سلام ارا هستم
- سلام احوال شما؟
ممنون شما خوبيد؟
- آره منم خوبم.
راستش الان با جاسم صحبت ميکردم گفت شما با من کاري داشتين خواستم ببينم موضوع چيه
- آره ميخواستم اگه ميشه شما رو ببينم حضوري صحبت کنيم
باشه مشکلي نداره کي و کجا ببينمتون؟
- 1 ساعت ديگه بيايين همون هتل تاج پالاس من توي لابي منتظرتون ميمونم
باشه حتما ميام فعلا خدانگهدار
- خداحافظ
تلفن رو قطع کردم گفتم واي اين با من چيکار داره؟ نکنه... زدم رو پيشونيم گفتم حالا اگه گفت نظرم عوض شده ميخوام پيشنهادت رو قبول کنم چي؟ واي خدا نه!... نزديک هتل تاج پالاس تو ترافيک بودم خيلي بهم ريخته بودم همش ترسم از اين بود که اون حرف رو نزنه آخه اگه ميگفت من بايد چه غلطي ميکردم؟ همينجوريش تو الناز موندم اين ديگه بياد وسط که هيچي بايد برم قبرستان.ماشين رو پارک کردم آروم با ترس و لرز رفتم توي لابي ديدم اون ته نشسته بيشتر ترسيدم! تو دلم گفتم خدايا غلط کردم بيجا کردم خودت رحم کن.آروم رفتم جلو باهاش دست دادم يه لبخند خوشگل زد دلم حوري ريخت پايين تو دلم گفتم تو رو خدا اخم کن اصلا بزن تو گوشم! نشستم يکم بهم نگاه کرد گفت ببخشيد يه دفعه مزاحم شدم خنديدم گفتم خواهش ميکنم من در خدمتم. گفت شنيدم گل کاشتين! گفتم بله؟ خنديد گفت حيفا رو ميگم! من شاخ در آوردم گفتم شما از کجا فهميدين؟ خنديد گفت همه فاميل فهميدن! زدم رو پيشونيم گفتم شما عربا چه اخلاقاي عجيبي دارين! خنديد گفت در هر صورت ممنون حيفا دختر گليه خيلي خوب ميشه اگه پاش به خانواده ما باز شه گفتم بله خيلي خانم محترمي بودن.يکمي مکث کرد گفت اما در مورد حرفي که داشتم راستش اون روز شما رفتين احساس کردم خيلي نارحت شدين همين باعث شد در مورد شما خيلي فکر کنم (تو دلم گفتم من غلط کردم بيجا کردم) بعد جاسم هم باهام صحبت کرد راستش تصميم گرفتم يه فرصتي به هم ديگه بديم يکمي نگاه کردم گفتم جانم؟ خنديد گفت يعني تصميمم عوض شد پيشنهاد شما رو قبول کردم.دست و پام شل شد وا رفتم گفتم ببخشيد من يکمي جا خوردم ميرم دست و صورتم رو آب بزنم بيام باشه؟ خنديد گفت حدس ميزدم جا بخورين خواهش ميکنم راحت باشين آروم از جام بلند شدم همه دنيا دور سرم ميچرخيد کشون کشون رفتم تو سالن دستشويي يکم آب زدم به صورتم داشتم ديوونه ميشدم! از هموني که ميترسيدم سرم اومد حالا چه غلطي بکنم؟ داشتم گريه ميافتادم از اون طرف الناز از اين طرف مريم! با الناز که محکم کاري کردم تموم شد رفت حالا به مريم بگم 1 روزه نظرم عوض شد؟! اونم چي دختر عرب با اين همه غرور بدتر از اون دختر عموي جاسم!

 اگه بهش بر بخوره بره خونه واسه ننه باباش بگه حد اقلش اين بود که برادراش با شمشير نصفم ميکردن! اگه خون را ميافتاد خودم به درک بابام رو بگو! شريکاي دم کلفت بابام رو بگو! زدم تو سرم گفتم اي خدا غلط کردم داشتم زندگي ميکردم اين ديگه چه دردسريه تکيه دادم به ديوار داشتم منفجر ميشدم همش ميگفتم حالا چه غلطي بکنم؟ دوباره صورتم رو آب زدم گفتم تو که ميگفتي با زبون 6متري که داري فرشته هاي آسمون رو خر ميکني جاي جهنم ببرنت بهشت حالا از پس آدميزاد بر نميايي؟ فکر کن فکر کن! ولي مگه فکر ميومد؟ حالا هي بزن تو سر خودت وقتي فکرت نياد نمياد ديگه! از دستشويي اومدم بيرون رفتم پيش مريم گفتم ببخشيد جا خوردگي حل شد! زد زير خنده گفت دوستي با شما خوبيش اينه که افسردگي نميگيره طرف! تا هميشه ميخنده گفتم بله درست ميگين.مکثي کرد گفت خب حالا نظر شما چيه؟ گفتم نميدونم چي بگم آخه شما جوري جواب رد دادين که فکرش هم نميکردم نظرتون عوض شه خيلي واسم عجيب بود خنديد گفت واسه خودمم عجيب بود ولي انگار شما يه جوري انرژي مثبت ميدين که طرف بي اختيار ميشه ظاهر و شخصيت خاصي دارين! (تو دلم گفتم من غلط بکنم من تمام زندگيم سياه و منفي بود مثبتم کجا بود) دست کشيدم توي موهام لم دادم عقب گفتم راستش من از شما خيلي خوشم اومده و هيچ شکي نيست اگه غير از اين بود پيشنهاد نميدادم ولي يه سري مشکلاتي هست که مانع من ميشه اذيتم ميکنه با تعجب گفت مشکلات؟ مثلا چي؟ گفتم خب يه سري مشکلات شخصي و عجيب غريب که هميشه مانع من بوده مثل بد شانسي هايي که آوردم و چند تا چيز ديگه.خنديد گفت خيلي با مزه بود! داشتم گريه ميافتادم دستم رو گذاشتم روي صورتم تمرکز کردم گفتم ببينيد من يجورايي وجودم مشکل سازه يعني هميشه تو رابطه هاي احساسي آخرش يه دردسر درست شد با سر رفتم تو چاه! گفت خب چرا؟ گفتم منم نميدونم خودش ميشه! خنديد گفت بي دليل؟ گفتم نه بابا دليلش خودش مياد اصلا من کاره اي نيستم انگار من بازيگر فيلمم بايد طبق فيلم نامه کارگردان عمل کنم مکثي کرد گفت خب؟ گفتم خب مشکل اينجاست که من نميتونم رابطه جديد شروع کنم بخاطر خودم و شما.گفت پس چرا پيشنهاد دادي؟ گفتم خب مگه من دل ندارم؟ يه لحظه با احساس تصميم گرفتم ولي بعدا خوب فکر کردم ديدم چرا بايد يه دردسر جديد درست کنم؟ اصلا من هيچي شما رو بگو (انگار زات تو رو با دروغ پيوند زدن جانور چموش دروغ گو) من نميتونم باعث اين باشم که شما هم توي دردسر بيافتين.يکمي فکر کرد گفت حرف شما منطقيه ولي خب ميدونيد اصولا آدما اينجور مواقع با احساس تصميم ميگيرن حالا منم نميدونم ولي اگه احساس ميکني واقعا از من خوشت اومده و منم اگه احساس کنم از شما واقعا خوشم اومده ميتونيم يه امتحان ساده بکنيم. (ديگه بايد تسليم سرنوشت لعنتي ميشدم آخه کاري از من بر ميومد؟) سرم رو تکون دادم گفتم باشه حرفي ندارم ولي يادتون باشه من از اولش گفتم بعضي اتفاقا از اختيار من و شما خارجه نميخوام باعث خاطره بدي بشم.خنديد گفت اميدوارم هميشه خاطره هاي خوب داشته باشيم تا هرجايي که با هم هستيم.لبخندي زدم گفتم اميدوارم همينطور باشه.يه لبخند خوشگل زد گفت سعي ميکنم هميشه خاطرات خوب برات بسازم شما هم واسه من اينکار رو کن گفتم حتما.به ساعت نگاهي کرد گفت ارا من بايد برم جايي کار دارم لبخندي زدم گفتم راحت باش بعد باهم پاشديم رفتيم بيرون کنار ماشين مريم واساده بوديم بهم ديگه نگاهي کرديم دستم رو گرفت گفت مواظب خودت باش با سر تاييد کردم گفتم تو هم همينطور سرش و آورد جلو روي گونم رو بوس کرد يه چشمک زد گفت فعلا خداحافظ گفتم خدانگهدار سوار همون لند کروز VXR نقره اي شد رفت.منم رفتم کنار ماشينم بهش تکيه دادم داشتم وا ميرفتم نفسم بالا نميومد بغض کرده بودم به بيرون خيره بودم يکم گذشت خودم رو جمع و جور کردم سوار ماشينم شدم حرکت کردم بغض بدجوري گلوم رو گرفته بود احساس گناه و سردرگمي عجيبي داشتم دلم ميخواست خودم رو ميکشتم راحت ميشدم.رفتم کنار ساحل يه گوشه خلوت نشستم يه سيگار روشن کردم به دريا خيره شدم اشکام آروم آروم ميچکيد روي گونه هام...
ادامه دارد.....

 

هیچگاه هدف را فراموش نکن! هدف خداست و خدا عشق است، حقیقت است. به همه عشق بورز؛ به گناهکار و قدیس، به دوست و دشمن. در مواجهه با سختی ها و وسوسه ها حقیقت را دنبال کن، حتی اگر ترا به هلاکت رهنمون کند، حتی اگر ترا در آتش بیفکند.
«جی.پی.وسوانی»

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
  سلام بچه ها...
دلم واستون یه ذره شده بود درست اندازه ی یه کهکشان

این چن روز رو هم رفته بودم یه سفر کوچولو که نزاشتن بهم خوش بگذره...
بهر حال اینم بقیه ی داستانه.امیدوارم خوشتون بیاد
فعلا با اجازه..........

 

بازنـــــــــــــــــــــــــــده (قسمت هشتم)

 


با جاسم شام دوم رو خورديم نشسته بوديم به ملت نگاه ميکرديم! يه سيگار روشن کردم طبق معمول به مردم خيره شدم آروم گفتم هدف ما از زندگي چيه؟ هرچي فکر ميکردم به نتيجه نميرسيدم! هرچند که تا همين الان هم نرسيدم.احساس سبکي ميکردم حد اقل چون اون شوخيه مسخره رو از دل الناز در آورده بودم اين احساس رو داشتم همينجور که به جمعيت خيره بودم آروم با خودم زمزمه ميکردم...
ميون اين همه کوچه که بهم پيوسته - کوچه ي قديميه ما کوچه ي بن بسته
ديوار کاه گلي يه باغ خشک که پر از شعراي ياد گاريه - مونده بين ما و اون رود بزرگ که هميشه مثل بودن جاريه
صداي رود بزرگ هميشه تو گوشه ماست - اين صدا لالايي خواب خوب بچه هاست
کوچه اما هرچي هست کوچه ي خاطره هاست - اگه تشنست اگه خشک مال ماست کوچه ي ماست
توي اين کوچه به دنيا اومديم توي اين کوچه داريم پا ميگيريم - يه روز هم مثل پدر بزرگ بايد تو همين کوچه بن بست بميريم...
جاسم زد روي شونم گفت کجايي؟ گفتم توي جمعيت خنديد گفت چشم چروني؟ يکمي نگاش کردم لبخندي زدم گفتم اي کاش حس همين کار هم داشتم.يکم بعد پاشديم رفتيم نيم ساعت بعد جاسم پايين برج خونمون پيادم کرد گفت دستت در نکنه اميدوارم يه روزي جبران کنم يه چشمک زدم گفتم قابلي نداشت بعد خداحافظي کرديم رفتم بالا تا در رو وا کردم رفتم تو موبايلم زنگ خورد شماره الناز بود يه خنده شيطاني کردم گفتم دلت تنگ شد نه؟ تلفن رو جواب دادم گفت خجالت نميکشي؟ گفتم معلومه نه! حالا واسه چي؟ گفت اول ببين چيه بعد بگو نه واقعا که زات تو خراب بوجود اومده! گفتم حالا چي شده؟ گفت من يادم نبود ماشين تو خيابون جا مونده تو نبايد يادم مينداختي؟ بلند زدم زير خنده گفتم گرفتيش؟ گفت با اجازه شما بعله با تاکسي رفتم سوار شدم آوردمش الان هم پايين تو پارکينگ خوابيده! خنديدم گفتم نوش جان! حالا تنها خوابيده؟ گفت منظور؟ گفتم خنگي يا خودت رو ميزني به خنگي؟ گفت خيلي بي تربيتي گفتم همينه که هست!

حالا تنهاست يا با دافي خوابيده؟ جيغ زد بي ادب بيشعور همه چيزت منحرفه حتي فکر نداشتت خنديدم گفتم بازم همينه که هست! سانيا کجاست؟ مکثي کرد گفت اي بابا تو با اون چيکار داري؟ خيلي هم ازت خوشش مياد! گفتم خوشش نمياد؟ گفت عمرا نه گفتم خب عيبي نداره يه کاري ميکنم خوشش بياد خنديد گفت کور خوندي من احمقم با تو صحبت ميکنم اون مثل من نيست خنديدم گفتم تو چقدر ساده اي لوح! (منظور همون ساده لوح) من دست ور دار نيستم بايد از من خوشش بياد! گفت وا؟ ديوونه. خنديدم گفتم شوخي کردم ولي تو که از من خوشت مياد نه؟ جيغ زد نه! پررو! گفتم آدم قدر نشناس حقت بود بازداشت ميشدي داد زد خفه شو اگه قراره تو سرم بزني همون بهتر بازداشت ميشدم! گفتم بخاطر اين حرفت هم که شده جهنم خودم رو حرام ميکنم ميام خواستگاريت بعد که زنم شدي يک عمر ميزنم تو سرت ميگم من نزاشتم اونشب بازداشت شي! يهو بلند زد زير خنده گفت ديوونه تو مشکل رواني داري...


نزديک 1 ساعت باهاش صحبت کردم احساس ميکردم روي سانيا حساسه تا اسمش رو ميبرودم سريع خيلي جدي جواب سر بالا ميداد! آخرش گفتم خب حالا 1 ساعت صحبت کردي نتيجه چي بود؟ گفت تو فکت لغه مثل خاله زنک ها چرت و پرت ميگي ميخندوني به من چه؟! حالا واسه تو چه فاييده اي داشت؟ با صداي کلفت و خش دارم گفتم براي گفتن من شعر هم به گل مانده نمانده عمري و 100 ها سخن به دل مانده! دوباره زد زير خنده گفت واقعا که تو بايد ميرفتي سيرک موفقيتت اونجا خيلي بيشتر بود گفتم زندگي خودش سيرکه به نظر تو نيست نيست؟ گفت وا؟ نه خير نيست گفتم پس تو چرا با اون موهاي بلندت شبيه اسب سيرک شدي؟!! تا اينو گفتم مثل برق گرفته ها گفت بيشعور بي تربيت! خودم از حرف خودم خندم گرفته بود نتونستم جلو خودم رو بگيرم زدم زير خنده! يهو تق تلفن قطع شد! دوباره زدم زدم زير خنده مثل ديوونه ها با خودم ميخنديدم! يکم گذشت اس ام اس زدم "فکر کردي من زنگ ميزنم منت کشي؟ کور خوندي بقول عشقم تنها غروره عصاي دستم!" چند لحظه بعد اس ام اس اومد "به درک برو به جهنم" يکمي دو رو برم رو نگاه کردم گفتم چه محبت آميز! پاشدم رفتم لباس عوض کردم مسواک زدم يه سيگار کشيدم نيم ساعتي طول کشيد ميخواستم بخوابم اس ام اس اومد بازش کردم الناز نوشته بود "اميدوارم صبح از خواب بيدار نشي" منم نوشتم "خدا از دهنت بشنوه و عمل کنه يک عمره که قبل از خواب اينو ميگم" فرستادم رفت خودم رو پرت کردم روي تختم گفتم خدايا حرف منو که گوش ندادي به حرف اين عمل کن صبح از خواب بيدار نشم از اين زندگي راحت شم همون موقع اس ام اس اومد چشام گرد شد گفتم خدايا راضي به اس ام اس نبودم همون جونم رو بگيري کافيه! اس ام اس رو باز کردم الناز نوشته بود "جيش بوس لالا" منم نوشتم "دوميش (بوس) آنتن نداد لطفا 10 12 بار ديگه تکرار کن!" تا چشام رو بستم صداي اس ام اس اومد گفتم مرض بابا بوست مال خودت صبح بايد پاشم برم دنبال 1000 تا بدبختي آروم موبايلم رو برداشتم اس ام اس رو باز کردم الناز نوشته بود "بوس بوس بوس... تا 12" سرم رو تکون دادم گفتم باز ما يه غلطي کرديم مونديم توش همين کم بود.
******
فردا غروبش از باشگاه اومدم بيرون الناز زنگ زد موندم جواب بدم يا نه! گفتم ولش کن حوصله ندارم.دوباره زنگ زد گفتم چيکار کنم؟ شيطان وجودم ميگفت جواب بده چيزي نمونده به آخرش يکمي مکث کردم جواب دادم...
سلام چطوري؟
- سلام مرسي تو خوبي؟
بد نيستم
- کجايي؟
از باشگاه اومدم بيرون
- با نون و ماست هيکلت رو اونجوري کردي نه؟
(خنديدم) گير نده ديگه يه چيز گفتم حالا
- باشگاه کجاست؟
خونه آقا شجاست. به تو چه؟
- بگو اگه نزديک باشم ميخوام بيام
نزديک نيستي....
خلاصه انقدر گير داد با اينکه نزديک نبود نزديکش کرد که اومد. کنار ماشينم واساده بودم کيفم رو گذاشتم توي ماشين ديدم اومده کنارم واساده يه نگاش کردم گفتم اومدي اينجا که چي بشه؟ خنديد گفت همينجوري اومدم. از زير تمرين اومده بودم بدنم ورم کرده بود يه آستين کوتاه تنم بود الناز دستش رو گذاشت روي بازوم سريع کشيدم عقب گفتم نکن جيزه! خنديد گفت بهتم هم مياد با نون و ماست اينجوري شده باشي يکمي نگاش کردم چيزي نگفتم در ماشين رو بستم گفت چند بار قهرمان شدي؟ سرم رو تکون دادم گفتم 3.4 باري شدم حالا اجازه هست برم؟ يه اخم خوشگل کرد گفت کارت دارم که اومدم گفتم خب منم از اول همينو گفتم حالا گوش ميدم بگو؟ مکثي کرد گفت از سانيا خوشت اومده؟ اخمي کردم گفتم آره خوشم اومده بود ولي بعدا که اخلاقش رو ديدم کاملا نظرم عوض شد بلا نصبت سگ! زد رو شونم گفت درست صحبت کن دختر خالمه سرم رو تکون دادم گفتم هرکي ميخواد باشه يکمي نگام کرد گفتم تموم شد؟ اينو از پشت تلفن هم ميشد پرسيد گفت نه هنوز نگفتم يه آهي کشيدم خم شدم از توي ماشين بسته سيگارم رو در آوردم بهش تعارف کردم يکي برداشت اول مال اونو روشن کردم بعدم مال خودم رو بهش خيره شدم واقعا خوشگل و ناز بود چشاي آبي تيره اي که داشت خيلي بهش ميومد. يکم رفتم اونور تر يه باد ملايم ميزد چنگ زدم تو موهام ميدونستم منظورش از اين حرفا چيه ولي خب بحث فقط اين نبود مشکل هميشگي رو داشتم اونم ترس! ترس از سرنوشتي که گرفتارش بودم. اومد پشتم واساد گفت ارا تو از من خوشت اومده درسته؟ آروم خنديدم گفتم آره! ولي همش همين نيست گفت همش چيه؟ باد آروم ميزد تو صورتم ياد آهنگ "تکيه بر باد" عشقم داريوش افتادم دلم حوري ريخت مکثي کردم گفتم همش تکيه بر باده خنديد گفت يعني چي؟ گفتم يعني همين يعني زندگي من همش تکيه روي باد بوده هميشه هم افتادم اينبار هم همينه گفت چرا ميافتي؟ گفتم نميافتم زندگي نا خواسته ميندازه! يکمي مکث کرد گفت هميشه بهمين راحتي جا ميزني؟ خنديدم گفتم جا نميزنم ميترسم از همه زندگي ميترسم دوست داشتن واسم شده يه آرزو خنديد گفت ارا من نمفهمم چي ميگي؟ برگشتم سمتش يه کام از سيگارم گرفتم چشام رو تنگ کردم گفتم خودمم نميفهمم چي ميگم يا چي مياد به سرم فقط ميدونم بايد از احساس دور شم.

 يه آهي کشيد گفت من که نفهميدم چي گفتي ولي هر کاري درسته همون رو انجام بده.دستم رو گذاشتم رو شونش يکمي بهش خيره شدم ذهنم مثل يه Ferari Enzo سرعت داشت! لبخندي زدم گفتم چرا سر راه من سبز شدي؟ گفت من نشدم خودت شدي اخم کردم گفتم من غلط کردم تقصير اون جاسم بود گفت جاسم کيه؟ گفتم همون پسر عربه شرط بندي کردم باهاش خنديد گفت آهان اونشب. دستم رو بردم گذاشتم پشت موهاش آروم دست کشيدم تو صورت هم خيره شده بوديم واقعا نميدونستم بايد چيکار کنم! يا بايد قرباني شهوت و احساس ميشدم يا بايد پشت دست داغ کرده ام رو نگاه ميکردم و ازش دوري ميکردم.دستم رو برداشتم چشاش رو بست از کنارش رد شدم رفتم سمت ماشينم به ته سيگارم نگاهي کردم گفتم چرا فقط يه قدم به مرگ نزديک تر؟ جلوي پاي الناز رو نگاه کردم زدم تهش يه چرخش خوشگل کرد افتاد جلو پاي الناز! آروم گفت تمام هنرت از زندگي همينه نه همين مسخره بازيها؟ عرضه نداري کسي رو دوست داشته باشي هنرت رو تو اين چيزا گذاشتي؟ به آسمون نگاهي کردم سرم رو انداختم پايين گفتم من عرضه هيچي ندارم اومد جلو دستم رو گرفت گفت چرا؟ چيزي نگفتم سرم پايين بود زد روي سينم گفت از چي ميترسي؟ يه خنده عصبي کردم گفتم شانسم...

 يه جورايي هر دوتامون بغض داشتيم سرم رو تکون دادم گفتم الناز... گفت ساکت ديگه نميخوام هيچي بشنوم اشک توي چشام جمع شده بود يهو کشيدمش سمت خودم سرش رو گذاشت روي شونم احساس کردم شونم خيس شده فهميدم اشکاش اومده چند تا قطره اشک روي صورت خودم چکيد آروم گفت يه چيزي بگم باورت ميشه؟ گفتم بگو؟ مکثي کرد گفت همون شب که ديدمت ازت خوشم اومده بود ميدونستم داري دروغ ميگي ولي هيچي نگفتم چون هم سانيا نشسته بود هم اينکه ميخواستم ببينم آخرش خودت چيکار ميکني آروم خنديدم ادامه داد وقتي شمارم رو بهت دادم ميدونستم هدفت چيه من بچه نيستم از همون اول که اومديم از کنارت رد شديم از نوع نشستنت نوع سکوتت بوي سيگارت همه چيز معلوم بود ولي وقتي اون اراجيف رو سر هم کردي نخواستم توي ذوقت بزنم اونشب توي آرمان کافه هم ميخواستم همه چيز رو برات روشن کنم که ميدونم مسخره بازي در مياري ولي وقتي گفتي با سانيا بيا خورد توي ذوقم احساس کردم تو چشت دنبال اونه نه من واسه همين هيچي نگفتم تا به مسخره بازيهات ادامه بدي آخرش هم تمام ناراحتيم رو سرت خالي کردم ولي بازم موقع رفتن داد زدي من از سانيا خوشم اومده بود خشمم بيشتر شد خيلي بهم برخورد واسه همين ديگه ازت منتفر شدم.آروم سرش رو بردم عقب پيشونيش رو بوس کردم گفتم بخاطر همه چيز معذرت ميخوام تو خيلي خوبي ولي باور کن مشکل يه چيزه ديگست مشکل خود منم...

واما ادامه دارد...

 

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
  سلام دوستایه خوب

دیر که نکردم؟اگه هم یکم دیر شد خودتون ببخشید

هر روز میخواستم آپ کنم ولی نمیتونستم یعنی حوصلشو نداشتم

یکی هم اینکه میخواستم از دوستایی که منو تنها نزاشتن تشکر کنم

 

بازنــــــــــــــده(قسمت هفتم)

 

به ساعت نگاهي انداختم نزديک 9 شب بود.موبايلم رو در آوردم يه زنگ زدم به شماره الناز چند تا بوق زد گوشي رو برداشت...
سلام
- سلام
خوبين؟
- ممنون شما؟
(حالا موندم چي بگم!) من ارا هستم
- (يهو داد زد) اي بيشعور حالا فهميدم چرا اونشب شمارت رو نميگفتي اين شماره موبايلته آره؟ خدا تومن پول اين شماره رو دادي بعد با پر رويي ميايي...
تلفن رو قطع کرد! زدم رو پام گفتم شانس ؟؟؟؟ ما رو باش اه جاسم نگام کرد گفت عربي صحبت کن ببينم چي ميگي؟ يه اخمي کردم گفتم بعدا بهت ميگم.دوباره زنگ زدم به الناز...
يه لحظه ميشه گوش کني؟
- نه باز چه دروغي ميخوايي سر هم کني؟
اي بابا يه غلطي کردم همش شوخي بود حالا فرصت ميدي حرف بزنم؟
- زودتر بگو
يکي به نفع شماها شده حالا من ميخوام جبران کنم...
- جبران؟ بهتره بري يه سيرک پيدا کني اونجا مشغول شي انقدر مزاحم من نشو
من مزاحم نشدم فقط خودم از شوخي خودم نارحت شدم نميخوام شما هم نارحت باشين
- (صداي جيغ اومد)
ببخشيد چيزي شد؟
- (جوابي نداد)
شما حالتون خوبه؟
- اي لعنت به تو چرا همش دردسر درست ميکني؟ حواسم رفت به تو تصادف کردم!
شما با موبايل پشت فرمون صحبت ميکردي!؟ کجا؟
- (بلند گفت) آره آره همشم تقصير تو بود به تو چه کجا
اي بابا خب شما بگو خودم ميام ببينم چي شده خسارت شما هم با من
- (داد زد) نميخواد بذر و بخشش کني برو تکدي گري کن قسط وام لباسات رو بده!
خب شما بگو؟
- پشت خيابون مکتوم خيابون فرعي...
سريع آدرس رو گفت قطع کرد زدم رو شونه جاسم گفتم يه جا پياده شو ماشينت رو بده دست من بايد برم با تعجب گفت چي شده؟ گفتم هيچي يکي تصادف کرده بايد زود برم زد کنار گفت بيا برو! گفتم تو چي؟ کجا ميري؟ خنديد گفت تاکسي ميگيرم ميرم چند جا کار دارم خودت بهم زنگ بزن زدم رو پاش گفتم برو تا بهت زنگ بزنم.جاسم پياده شد من با سرعت حرکت کردم سمت آدرسي که الناز داده بود...
10 دقيقه بعد اونجا بودم ديدم الناز کنار همون مرسدس بنز S کلاس واساده جلوش يه موتور (پيک رستوران) افتاده بود! قيافه الناز رو که ديدم داشتم از خنده ميمردم ولي به روي خودم نياوردم زدم کنار پياده شدم رفتم کنارشون يه هندي دستش رو صورتش بود فکش رو چسبيده بود کلاه ايمنييش جلو پاش بود زانوي شلوارش يکم پاره شده بود آروم ناله ميکرد! الناز منو ديد محل نداد رفتم پيش هنديه به هندي گفتم شرطه فون کراکه بايجان؟ (يعني: به پليس زنگ زدي؟) الناز با غيظ نگام کرد آروم گفت از همون اول معلوم بود خيلي حرفه اي هستي!

 (منظورش اين بود که حرفه اي بودي که ما رو خر کردي!) يارو ديد هندي صحبت ميکنم نالش بيشتر شد! گفت آره داره مياد! خلاصه ازش پرسيدم چي شده؟ گفت داشتم ميرفتم اين خانم داشته با موبايل حرف ميزده اصلا حواسش به من نبود از فرعي اومدم بيرون اينم با سرعت از روم رد شد! يه جوري ناله ميکرد حرف ميزد که داشتم از خنده ميمردم به بدبختي جلو خودم رو گرفته بودم گفتم خيلي خب کيفم رو در آوردم يه 200 درهمي گرفتم طرفش گفت اين چيه؟ گفتم تو که از بيمه خسارت ميگيري ولي شرطه اومد نميگي خانم با موبايل صحبت ميکرده آخه سنگين جريمش ميکنه يه قيافه حق به جانب گرفت قبل از اينکه حرف بزنه گفتم ببين 2تا راه داري يا ميگيري يا بايد بگيري بعد دستم رو گذاشتم رو فکش فشار دادم از درد بلند داد زد! گفتم پول رو ميگيري جلو شرطه حرف بزني از بيخ فکت رو ميشکنم! (واقعا که ايراني هرجا بره ايراني بازيش رو در مياره!) يارو يکم غرغر کرد يه چپ نگاش کردم 200 درهمي رو گذاشتم تو جيبش خفه شد! الناز با تعجب به من نگاه ميکرد گفتم چيه؟ تا حالا نديدي دهن کسي رو ببندن؟ يه اخمي کرد گفت واقعا که در حد و شخصيت خودته اين کارا يکمي اخم کردم گفتم من فقط ميخوام اشتباهي که کردم رو جبران کنم مطمئن باش واسه دل تو نيست يکمي خورد تو ذوقش روش رو اونور کرد همون موقع شرطه اومد هنديه تا شرطه رو ديد مادر ؟؟؟؟ شروع کرد به آه و ناله!! شرطه اومد جلو از الناز پرسيد چي شده؟ اون توضيح داد رفت سمت هنديه خواست حرف بزنه يه چپ نگاش کردم دستم رو گذاشتم روي فکم! بعد توضيح داد چي شده ولي نگفت با موبايل حرف ميزده! شرطه از يارو مدارکش رو گرفت گفت برو 1 ساعت ديگه بيا اداره مرکزي بعد اومد سمت الناز گفت بطاقه (گواهينامه) رو بده الناز کارت ماشين رو داد گفت گواهينامه همرام نيست شرطه يکمي نگاش کرد گفت شما همراه من مياييد شرطه زنگ بزنين مدارک بيارن در ضمن همراه نداشتن گواهينامه جرم داره جريمه ميشين! من دلم خنک شد يه پوزخندي زدم الناز يجوري با تنفر نگام کرد بعد به شرطه گفت من نميتونم بيام(خاک بر سر عربي هم بلد نبود انگليسي غليظ صحبت ميکرد يارو يجوري شد) شرطه يکم نگاش کرد گفت شما بازداشت ميشين!!! (البته قيافش معلوم بود يکم مادر ؟؟؟؟ تشريف دارن) دوباره يه پوز خند زدم! الناز برق از چشاش پريد گفت بازداشت؟ شرطه گفت آره ماشين رو گوشه پارک کنيد همراه من بياييد زنگ بزنين کفيلتون بياد گواهينامه هم بيارين! خداييش يه لحظه چشاي نگران الناز رو ديدم دلم سوخت ديدم اوضاع خرابه دلم نيومد همينجوري نگاه کنم رفتم جلو عربي به شرطه گفتم يه لحظه بيا يارو رو کشيدم کنار از کيفم گواهينامم رو در آوردم گفتم فعلا اينو ببرين به خودشم بگين زود بره گواهينامش رو بياره اداره شرطه يارو گفت شما؟ گفتم دوست پسرش هستم گفت نميشه مسئوليت داره يکمي نگاش کردم موبايلم رو در آوردم گفتم آقاي ..... (اونموقع ها رئيس پليس دبي بود) رئيس کل شرطه کفيل پدره منه ميتونم بهش زنگ بزنم مسئوليت حل بشه يکمي نگام کرد گفت نه مزاحمش نشو گواهينامه من رو گرفت رفت سمت الناز گفت من فعلا بطاقه دوست پسرت رو ميبرم شما برين بطاقه خودتون رو بيارين اداره مرکزي الناز با ترديد به من نگاه کرد بعد گفت مرسي الان ميرم ميارم.شرطه اومد سمت من گفت شما هم باهاش بياين براي خودش بهتره ممکنه يکم گير بدن بهش يه لبخندي زدم گفتم حتما بعد باهاش دست دادم گفت به آقاي ..... سلام برسونين گفتم حتما.

 

 بعد به هنديه گفت جمع کن موتور رو بيا اداره مرکزي سوار ماشينش شد رفت. رفتم جلوتر ماشين الناز چيز خاصي نشده بود فقط روي سپرش چند تا خط افتاده بود الناز گفت چرا اينکارو کردي؟ اخمي کردم گفتم بخاطر تو نبود يه اخمي کرد چيزي نگفت تو دلم گفتم خوبي بهت نيومده نه؟ ديدم هنديه واساده ما رو نگاه ميکنه منم يکم قاطي کرده بودم رفتم پيشش به هندي گفتم مادر ؟؟؟؟ برو تا نکشتمت! يارو ترسيد يکم غر غر کرد منم يه لگد به موتورش زدم بد بخت سريع جمع کرد موتورش رو رفت منم.به الناز گفتم ماشين رو کنار پارک کن بريم گفت تو کجا؟ خيلي جدي گفتم حيف که گواهينامم اونجاست وگرنه ميزاشتم خودت هر غلطي خواستي بکني در ضمن يارو گفت خودت بيا چون کار من قانوني نبود ممکنه واسه دوست دخترت مشکل ايجاد شه.يه اخمي کرد داد زدم گفتم پارک کن من کار دارم نميتونم تا نصفه شب معطل تو باشم! الناز ترسيد سريع سوار ماشينش شد پارک کنه من رفتم تو ماشين نشستم منتظرش موندم ولي خداييش عصباني که ميشم وحشتناک ميشم خودم از خودم ميترسم! تو آينه خودم رو نگاه کردم ياد حرف ويدا افتادم که هميشه ميگفت عصباني ميشي سگ از تو با شرف تر ميشه! يه پوز خند زدم الناز بدو بدو اومد سمت ماشين نشست تو گفت بريم گفتم آدرس؟ آدرس رو گفت 20 دقيقه بعد جلو يه برج گفت همينجاست واسا زدم کنار سريع رفت بالا... نيم ساعت بعد جلوي شرطه واسادم باهم رفتيم تو کاراي مدارکش رو انجام داد اون يارو خودش هم بود منو ديد خنديد به الناز گفت قدر دوست پسرت رو بدون خودم خندم گرفت از حرفش! 20 دقيقه بعدش مدارکش دستش بود آروم آروم اومديم سمت ماشين تو راه سرش رو انداخت پايين گفت مرسي ممنون آروم گفتم وظيفم بود اون شوخيه مسخر رو جبران کنم رسيديم جلو ماشين يه نگاهي به ماشين کرد زد روي شونم گفت اي لعنتي همون BMW 545LI بس نبود با BMW Z4 هم ميري گدايي؟ خنديدم گفتم زندگي خرج داره قسط لباسام عقب مونده يه خنده خوشگل کرد سوار ماشين شدم شيشه رو دادم پايين گفتم اگه ميخوايي ناز کني سوار نشو با تاکسي برو! يکمي نگام کرد گفت بي تربيت آدم با يه خانم اينجوري رفتار ميکنه؟ گفتم از من هرچيزي بر مياد خنديد گفت معلومه تا اومد در ماشين رو باز کنه سريع در رو قفل کردم شيشه پايين بود گفتم يه شرط داره با تعجب گفت شرط؟ گفتم صبر کن بعد شاسي رو زدم سقف کروک ماشين خيلي آروم جمع شد رفت عقب (BMW Z4 کوپه 2نفرست و سقفش هم برقيه) الناز با تعجب نگام کرد گفت خب؟ گفتم شرط اينه که من در رو باز نميکنم بايد از روي در بپري بيايي تو بشيني! يه نگاهي به دورو برمون انداخت خيابون شلوغ بود بعضي ها نگامون ميکردن گفت ديوونه شدي؟ گفتم نه اصلا چون اون موقع بد رفتاري کردي الان تنبيه ميشي! خنديد گفت ارا شوخي نکن گفتم بجنب ديرم شده سوار ميشي يا نه؟ با ترديد گفت ارا تو رو خدا اذيت نکن جلو اين همه آدم گفتم مرغ من يک پا بيشتر نداره سوار ميشي يا نه؟ يکمي نگام کرد دستش رو گذاشت روي در آروم پريد توي ماشين حالا من هرهر ميخنديدم! بلند گفتم ملت ببينين من چطوري دختر سوار ميکنم! الناز زد روي پام گفت بي تربيتيت رو نميشه به ملت اعلام نکني؟ خنديدم گفتم نچ! حرکت کردم که الناز رو برسونم.

 تو راه يکمي نگاش کردم گفتم راستي سانيا نصبتش با تو چيه؟ يه اخمي کرد گفت خيلي پر رويي باز اسم اونو ميبري! يه مکثي کرد گفت دختر خالمه زدم تو سرم گفتم خاک بر سر من! گفت واسه چي؟ گفتم چرا من از اين دختر خاله ها گيرم نيومد؟ اصلا دختر خاله ندارم! خنديد گفت کي تو رو تحمل ميکنه؟ گفتم به تو چه مگه قراره تو تحملم کني؟ خنديد گفت 100 سال سياه! تا اينو گفت پام رو گذاشتم رو گاز سرعتم زياد شد ماشين سقف نداشت يه باد مخوف خورد تو صورتش موهاش رفت عقب دستش رو گذاشت جلو صورتش جيغ زد ديوونه رواني... منم هرهر ميخنديدم! نيم ساعت بعد جلو همون برج پيادش کردم گفت بفرمايين بالا؟ خنديدم گفتم مزاحم ميشيم حالا فعلا کار دارم يه اخم ناز کرد گفت خاستگاري هم ميايي؟ گفتم انشالله اگه قسمت بشه با شلوارک ميام که شب هم بمونم بعدم 3 نقطه! بلند زد زير خنده گفت پر رو اگه اين زبون 6متري رو نداشتي بايد يک راست ميرفتي قبرستون! خنديدم يه چشمک زدم بهش حرکت کردم ساعت رو نگاه کردم نزديک 12 شب بود! زنگ زدم جاسم گفتم کجايي؟ گفت مک دونالدز شام ميخورم!!! گفتم مرتيکه مگه با حيفا شام نخورديم؟ خنديد گفت اون وعده اول بود! گفتم باشه پس واسه منم سفارش بده الان حرکت ميکنم ميام خنديد گفت ايو حبيبي! تلفن رو قطع کردم تو راه حواسم پيش الناز بود. به خودم گفتم تو خودت تکليف خودت رو ميدوني؟ بالاخره از الناز خوشت اومده يا سانيا؟ يکم فکر کردم گفتم هر دوش! از حرف خودم خندم گرفت گفتم خيلي پر رويي حالا کي به تو پا داد؟ زدم تو سر خودم گفتم پا نداد هم پا ميگيريم به من شک داري؟ پشت چراغ قرمز تو آينه به خودم نگاه کردم دلم لرزيد! ولي مثل هميشه شهوت زورش از همه بيشتر بود.ووو

ادامه دارد................

خوشگله نه؟

 

ایام به کامتون...با بای

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
  بازم سلام
بنا به درخواست دوستان  قسمت بعدی داستانو آماده کردم که ...
امیدوارم خوشتون بیاد

 

بازنــــده(قسمت ششم)


فرداش همينجوري بي حال و يکم عصبي بودم تا ظهر که دنبال کارا و بدبختي هاي خودم بودم بعدم رفتم باشگاه و برگشتم ساعت از 5 گذشته بود.زنگ زدم به جاسم گفتم من خونه ام تو کجايي؟ گفت آدرس خونتون رو بده ميام دنبالت گفتم باشه بيا دبي مارينا برج... ساعت از 6 گذاشته بود جاسم زنگ زد گفت بيا پايين برج خيلي کسل و بيحال بودم لباسام رو پوشيدم رفتم پايين

 منو ديد زد زير خنده گفت عاشق شدي؟ گفتم ساکت شو حوصله ندارم راه بيافت بريم.تو راه تو فکر اين بودم که حالا چه بامبولي سر اون دختره جاسم ازش خوشش اومده پياده کنيم! يکمي فکر کردم گفتم اسمش چيه؟ گفت حيفا يکمي نگاش کردم گفتم پس واسه همون انقدر ناز داره نه؟ چون هم اسمه حيفا وحبي هستش؟ خنديد زد رو پام گفت ايو حبيبي! سرم رو چرخوندم به بيرون خيره شدم رفتم تو فکر يکم بعد جاسم زد رو پام گفت کجا برم؟ گفتم قبرستون با تعجب گفت واسه چي؟ کسي مرده؟ يکمي نگاش کردم گفتم آره عمم مرده گفت جدي ميگي؟ گفتم آره الانم منتظر منه خنديد گفت شوخي نکن گفتم نه به جون تو راست گفتم ولي چون مرام دارم اول کار تو رو راه ميندازم بعد ميرم قبرستون خنديد گفت ايو ايو انا محبک!

 يکم سرم رو تکون دادم دوباره به بيرون خيره شدم گفتم برو يه جاي ساکت واسا چند لحظه بعد يه گوشه خلوت واساديم گفتم شمارش رو بگير گفت چي؟ گفتم شماره دختره رو بگير با ترديد گفت ولي... گفتم ميگيري يا نه؟ گفت باشه چي بگم؟ گفتم واسه 2ساعت ديگه يه رستوران عربي قرار بزار بگو يه کاري دارم بايد رو در رو بگم با ترديد شماره دختره رو گرفت يکم خبر احوال کرد از خودش و خانوادش بعد گفت ببخشيد يه موضوعي هست بايد ببينمت بهت بگم واسه 2 ساعت ديگه ميتوني بيايي....
خلاصه با هر بدبختي بود قرار گذاشتن انجام شد 2ساعت ديگه بايد ميرفتيم يه رستوران عربي پيش دختره.يه دستي روي موهام کشيدم گفتم حرکت کن تا 2 ساعت ديگه خيلي مونده بدبخت دست و پاش ميلرزيد گفتم چته؟ اي خاک بر سرت تو از پس اين بر نميايي اون شب سر اون 2 تا دختر ايراني شرط بستي؟ آروم گفت اون شوخي بود اين جديه خراب کنم ديگه بهش نميرسم زدم رو شونش گفتم نترس حواسم بهت هست خودم بهت ميگم چيکار کني فعلا حرکت کن برو يه جا بشينيم کلاس آموزشي شروع شه ببينم توي اون مغز گچي چيزي فرو ميره...
******
10 دقيقه به قرار جاسم با حيفا مونده بود تو راه نزديک اون رستوران بوديم رنگش شده بود مثل گچ تو دلم گفتم اين احمق خراب ميکنه ميره! بهش گفتم پسر خراب نکني؟ آروم گفت همه حرفات يادم رفت!!! زدم رو پام به فارسي گفتم به خشکي شانس اين تهي مغز از کجا اومده؟ بعد به عربي بهش گفتم اگه يادت رفت پس ميخوايي چيکار کني دستم رو گرفت گفت تو هم بيا! هاج و واج نگاش کردم گفتم تو ميخوايي تور کني من بيام؟ گفت آره هرکاري بخوايي برات ميکنم فقط تو هم بيا گفتم نميشه تابلو ميشيم زد رو پام گفت هرکاري بخوايي ميکنم بهت مديونم فقط تو بيا يکمي مکث کردم گفتم اگه من بيام واسه خودم تور کردم چي؟ خنديد گفت تو خيلي با معرفتي که اسرارم رو بهت گفتم يه چشمک زدم گفتم باشه با هم ميريم ولي تو حواست رو جمع کن خراب نکني...


توي رستوران نشسته بوديم احمق با اون هيکل خيکي مثل بيد ميلرزيد زدم رو پاش گفتم بي آبرومون نکن نترس بابا من اينجام تو که زبون منو ميدوني چه جوريه خنديد گفت باشه يکم آروم تر شد يکمي بعد در رستوران واشد اون دختره اومد! يعني اگه بگم حيفا بايد پيشش تعظيم ميکرد کم نگفتم! خيلي ناز بود با اينکه قبلا ديده بودمش باز خودم دست و پام رو گم کرده بودم واقعا فوق العاده بود! آروم و با متانت قدم برميداشت جاسم يه اشاره کرد اونم يه لبخندي زد با همون آرامش و متانت خيلي آروم اومد سمت ما نشست رو به روي جاسم منو ديد يکم تعجب کرده بود جاسم سلام کرد باهاش دست داد منم دستم رو بردم جلو سلام کردم يه اخم ناز کرد گفت شما رو قبلا جايي نديدم؟ (ميخواستم دروغ بگم نه ولي ياد دروغهاي ديشب افتادم که چطوري منو ؟؟؟ داد پشيمون شدم!) لبخندي زدم گفتم درسته ديروز توي پارکينگ مجتمع ديدين آروم گفت درسته.يکمي بهم خيره شد گفت شما عرب هستين؟ گفتم نه ايراني هستم خنديد گفت قيافت شبيه غربي هاست زبونت عربي خودت ايراني! آروم خنديدم گفتم چند تا هنر ديگه هم دارم که خبر ندارين! آروم گفت مثلا؟ گفتم بازيگر هم هستم تازه از هاليوود اومدم خنديد گفت جدا؟ گفتم آره تام کروز شاگرد من بود شعبه دوم هاليوود هم قراره دبي افتتاح بشه اونم فقط بخاطر من! خنديد به انگليسي گفت The Legend! منم خنديدم به آلماني گفتم eine Legende vom Iran (يعني: اسطوره اي از ايران) حيفا خنديد گفت آلماني هم صحبت ميکني؟ گفتم اي همچين جاسم گفت بابا عربي صحبت کنين خنديدم گفتم چشم قربان حيفا هم گفت باشه. خوشبختانه حيفا از اون دخترايي بود که استايل يه آدم معروف رو داشتن با همون ناز و متانت ولي در عمل زود صميمي ميشن و خونگرم هستن بقول ايرانيا خاکي بود! خيلي ازش خوشم اومد واقعا بي نظير بود.يکم گذشت باهاش همينطور يک روند شوخي کردم که جو رو صميمي کنم جاسم از زير ميز زد به پام منظورش رو فهميدم آروم کنار گوشش گفتم خراب نکن لعنتي بزار کارم رو بکنم ديگه خفه شد! 15

 دقيقه ميشد يه روند باهاش شوخي ميکردم خيلي خنديد آخرش دستم رو بردم جلو گفتم ارا هستم و شما؟ دست داد گفت حيفا لبخندي زدم گفتم به نظر من حيفا وحبي بايد پيش شما تعظيم کنه خنديد گفت جدي؟ گفتم به حرفاي من شک نکنيد شما بي نظيرين.يه خنده ناز کرد گفت مرسي. يه چشمک زدم گفتم خب شام بخوريم مزاحم نميشم تا برسيم به اصل موضوع که جاسم مزاحم شما شد آوردتون اينجا يه لبخندي زد گفت حتما.مشغول شام خوردن شديم از قصد اين کار رو کردم که ذهنيتش عوض شه و با انرژي مثبت بريم سر اصل موضوع (تو دلم به خودم گفتم اي جانور! واقعا که...) موقع شام جاسم نميتونست غذا بخوره واسه من جاي تعجب بود!
خلاصه هرجوري بود شام تموم شد بسته سيگارم رو در آوردم بهش تعارف کردم اونم يه سيگار برداشت جاسم با تعجب نگاه ميکرد! زدم به پاش خودش رو جمع و جور کرد فندکم رو در آوردم سيگار اون رو روشن کردم بعدم مال خودم رو گفتم خب هدف از مزاحمت... گفت خواهش ميکنم يه لبخندي زدم گفتم شما با کسي هستين؟ جاسم از زير ميز زد به پام يکمي اخم کردم دوباره خفه شد! حيفا گفت با کسي هستم؟ گفتم منظورم دوست پسره. شما دوست پسر داري؟ يه اخم خوشگل کرد گفت نه! گفتم خب اگه يکي از شما خوشش اومده باشه دلش بي تابي کنه بايد چيکار کنه؟ گفت کي اينطوري شده؟ گفتم کي؟ شما لطفا يه بار برين جلو آينه به خودتون و رفتارتون نگاه کنيد ميبينين آينه هم دهنش وا ميشه بعد ميگي کي؟!
خنديد گفت عجب توصيف هاي عجيبي ميکني آدم اعتماد به نفسش ميره بالا! يه چشمک زدم گفتم حقيقته. خب حالا اون شخص بايد چيکار کنه؟ يکمي فکر کرد گفت بايد به خودم بگه گفتم خب حالا من بجاي اون گفتم. يه نگاهي به جاسم کرد بعد به من نگاه کرد آروم اشاره کرد اين؟ منم يه چشمک زدم خنديد گفت خودش زبون نداشت بگه تو گفتي؟ گفتم روش نميشد خيلي وقته دلش واسه شما بي تابي ميکنه حرمت و احترام شما اجازه نداده جسارت کنه يه لبخندي زد به جاسم نگاه کرد گفت راست ميگه؟ جاسم مثل برق گرفته ها از جا پريد گفت چي؟ حيفا خنديد گفت ارا درست گفت؟ جاسم سرش رو انداخت پايين گفت آره من به حيفا نگاه کردم گفتم البته جاسم زبونش بند اومده اجازه بده من چند تا چيز رو جاي اون بگم حيفا گفت گوش ميکنم.گفتم ببين اول اينکه جاسم فقط از شما خوشش امده واقعا هم دلش پيش شما گيره ولي دليل نميشه حتما لياقت شما رو داشته باشه دوم اينکه واقعا به جاسم حسوديم ميشه که براي همچين کسي مثل شما تلاش ميکنه سوم اينکه شما بايد خوب فکر کني و بدون هيچ عجله اي جواب جاسم رو بدي شايد واقعا لياقت شما رو نداشته باشه يا شما نتوني باهاش کنار بيايي پس بايد خوب فکر کني.جاسم با تعجب بهم خيره شده بود!
شايد تو دلش داشت 1000 تا فحش بارم ميکرد ولي سکوت حيفا نشون ميداد واقعا از حرفام لذت برده.البته حق داشت اين روزا بيشتر پسرا سختشونه از زبونشون استفاده کنن يهو زرتي با غرور ميرن ميگن ازت خوشم اومده با من هستي يا نه! خب معلومه ننه قمر هم باشه ميگه نه! بابا دختره هم يه چيزي بايد از تو ببينه که در موردت فکر کنه ديگه! حيفا همينجور با سکوت بهم نگاه ميکرد گفتم الان نميخواد جوابي بدي شما برو 2روز 3روز اصلا هرچي خواستي فکر کن بعد به جاسم زنگ بزن رک و راست جواب بده نه تعارف کن نه رو در وايسي اگه احساس کردي ميتوني قبولش کني غرورت رو بشکن بگو آره.حيفا لبخندي زد گفت مرسي تا حالا کسي بهم به اين قشنگي پيشنهاد نداده بود خنديدم گفتم اينا حرفاي جاسم بود حرفاي من نبود فقط روش نميشد بگه منه پر رو اومدم گفتم.جاسم خنديد گفت راست ميگه!!! (تو دلم گفتم مادر؟؟؟؟ به موقعش پوستت رو ميکنم) از جام پاشدم رفتم اونور ميز دستم رو دراز کردم گفتم اجازه ميديد تا جلوي در همراتون باشم؟ خنديد دستم رو گرفت گفت حتما جاسم با حرص بهم نگاه ميکرد!! به جاسم اشاره کردم بعد آروم با حيفا رفتيم بيرون يه چشمک زدم گفتم خيلي دوستت داره منو کچل کرده بود! هواشو داشته باش زياد سخت نگير حد اقل يه فرصت بهش بده خنديد گفت چشم حتما از لطف شما هم خيلي ممنون خنديدم گفتم خواهش ميکنم اميدوارم هميشه پيروز باشي خنديد يه دونه بوسم کرد گفت خيلي خوش گذشت بعد باهم دست داديم گفت به جاسم بگو خيلي زود بهش زنگ ميزنم خبرش رو ميدم يه چشمکي زدم براش دست تکون دادم آروم و با متانت رفت سمت همون بي ام دابليو 750 ال آي (BMW 750 LI) يه دستي تکون داد رفت.
جاسم اومد بيرون زد رو شونم گفت چي شد؟ گفتم 99% موفق شدي اگه 1% نشد فکر کن دست زندگي بوده! يهو زد زير خنده گفت مرسي رفيق خدا پشت و پناهت باشه با اين همه دل صافي که داري چيزي نگفتم چند قدم رفتم جلو يه سيگار روشن کردم به آسمون خيره شدم چه شب قشنگي بود روي ديوار کوتا سيماني بين پياد رو با پارک متر نشستم جاسم هم اومد کنارم يه کام عميق از سيگارم گرفتم بازم به آسمون خيره شدم با خودم ميگفتم...
شبامون آخ که تاريک و چه سرده - دل هامون جاي غمه لونه ي درده
تو رو بي من - من رو دور از تو گذاشته - چي بگم با من و تو دنيا چه کردي؟
آسمون با من و تو قهره ديگه - هرکدوم از ما تو يک شهر ديگه...
جاسم نميفهميد چي ميگم ولي فکر کنم احساس ميکرد منظورم چيه زد رو شونم گفت پاشو بريم يکم بعد رفتيم سمت ماشين جاسم حرکت کرديم رفتيم.تو راه جاسم گفت خيلي ممنون نميدونم چطور ازت تشکر کنم يه چشمک زدم گفتن بيخيال تو خوش باش جاي ما خنديد گفت جبران ميکنم زدم رو شونش گفتم حتما.به بيرون خيره شدم ياد الناز و سانيا افتادم به خودم گفتم بايد از دلشون در بيارم اينجوري خودمم خيلي نارحتم...

 همش خاطره است

 

و اما داستانمون از این به بعد جالبتر میشه حتما دنبالش کنین

ما رو هم فراموش نکنین

ایام به کامتون...فعلا بابای

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
  سلام دوستایه خوبم ...امیدوارم که هنوز از دستم خسته نباشین
راستشو بخواین تا یه هفته تصمیم گرفته بودم آپ نکنم ولی بنا به درخواست یه دوست عزیز بهش قول دادم امروز آپ کنم
تا یادم نرفته بگم تازه آروم آروم داریم به قسمتهای جالب داستان میرسیم ...یه وقت از دستش ندین ها
خوش بگذره........                                                                                                   

 

 بازنــــده (قسمت پنجم)

                                                                                                               


خلاصه به هر بد بختي بود خودم رو رسوندم ماشين رو پارک کردم يکم سر و وضعم رو مرتب کردم رفتم داخل هتل
 کنکورد که برم آرمان کافه.اومدم نزديک در آرمان کافه تازه يادم افتاد واي چرا جيبم رو خالي نکردم؟ باز سوتي نشه؟! آروم رفتم يه گوشه موبايلم رو گذاشتم روي Silent بقيش هم گفتم بيخيال حواسم رو جمع ميکنم حالا که تا اينجا اومدم! رفتم داخل الناز و سانيا ته سالن نشسته بودن يه دستي تکون دادم رفتم جلو باهاشون دست دادم نشستم رو به روشون يه لبخندي زدم سانيا با تندي گفت 10 دقيقه دير کردي سرم رو انداختم پايين گفتم ببخشيد تاکسي گير نميومد بعدم ترافيک بود.

الناز آروم خنديد گفت مهم نيست نارحت نشو آروم گفتم نه اين چه حرفيه لعنت به اين زندگي که آدما رو محتاج ميکنه! الناز يه آهي کشيد گفت آخي گناهي ساني اذيتش نکن ديگه سانيا يه اخمي کرد الناز بهم نگاه کرد گفت نارحت نباش درست ميشه خب خودت چطوري؟ يه آهي کشيدم گفتم اي ميگذره نفسي مياد بد نيستم يکمي نگام کرد گفت گير بازار شده از کاسبي افتادي؟ آرم گفتم آره يکم بلديه (شهرداري) گير شده امروزم رفته بودم هتل تاج پالاس ببينم کارگري چيزي نميخوان گفتن نه رفتم چند تا رستوران ايراني شماره تماس گرفتن گفتن بهت زنگ ميزنيم الانم اومدم اينجا روم سياه يه کمکي بهم کنين اين چند روز رو سر کنم تا يه کاري چيزي پيدا بشه! (تو دلم گفتم اي مادر???? که به تو ميگن) الناز يکمي سر تکون داد گفت عيبي نداره خودم کمکت ميکنم حالا يکم بخند بابا چته غصه دار شدم خنيدم گفتم اينجوري خوبه؟ خنديد گفت مرسي چقدر خوشگل ميشي ميخندي گفتم نگو پس ميافتم! سانيا همينجوري با اخم نگام ميکرد منم براش ادا در آوردم الناز خنديد سانيا آروم گفت بي تربيت!

 الناز گفت يه سوال ميکنم راستش رو بگو باشه؟ گفتم به جون خودم هميشه راست ميگم (آره اواح عمت چوپان دروغ گو اول بوده...) يکمي نگام کرد گفت چند تا دوست دختر داشتي؟ چشام رو گرد کردم گفتم نه فقط خواهر يکي از دوستاي همکارم اونم تکدي گري ميکرد يه زماني باهاش بودم که اونم بهم خورد! الناز يهو زد زير خنده خودم از حرفام خندم گرفته بود سانيا هم يکم به زور خنديد گفت واقعا که! الناز يه اخم خوشگل کرد به شوخي گفت من جاي تو بودم با اين ظاهر الان با آنجلينا جولي رفيق بودم يهو ياد آنا افتادم خنده روي لبام خشک شد چشام رو بستم دستم رو گذاشتم روي صورتم اشک توي چشام جمع شده بود الناز ترسيد گفت چي شد؟ حالت خوبه؟ اشاره کردم آره اشکام رو پاک کردم گفتم چيزي نيست يکم ضعف کردم ببخشيد يه لبخند زد گفت گرسنه اي؟ گفتم نه فقط گاهي حالم بد ميشه دستم رو گرفت گفت چرا نبضت اينجوري ميزنه؟ گفتم چيزي نيست خوب ميشه. وقتي اون حرف رو زد ياد آنا افتادم يه لحظه خودم رو باختم انگار يکي با پتک کوبيده توي سرم! يکم گذشت الناز گفت راستي يه چيزي؟ ورزشکاري؟ گفتم نه بابا چطور؟ گفت هيکلت يه چيز ديگه ميگه؟ خنديدم گفتم نه بابا به جون خودم فابريک اينجوري بود با نون و ماست اينجوري شده!! سانيا يه اخمي کرد گفت تا جايي که من ميدونم مردم N تومن خرج ميکنن اينجوري بشن اونم براي قهرماني و اين حرفا بعد تو با نون و ماست فابريک اينجوري شدي؟ گفتم نه بابا يه روز خيلي ها بهم گفتن بدنت عاليه منم دوست داشتم قهرمان بدنسازي شم ولي پول باشگاه رفتنم نداشتم چه برسه به...
همينجوري گرم صحبت بوديم از شانس بسيار عالي و نمونه من يهو مدير کافه از پشتمون رد شد من از ترس سرم رو انداختم پايين گفتم اي بابا اين سالي 1 بار مياد اينجا حالام که اومده عهد بايد همين امشب بياد؟ هي حرص ميخوردم فحش ميدادم به شانسم يکي زد رو شونم با وحشت برگشتم ديدم مدير کافه بود با ترديد نگاش کردم خنديد گفت به به آقاي ..... چه لطفي کردين قدم رنجه فرموديد قربان کم پيدا بودين؟ يه نگاهي به الناز و سانيا کردم دوباره برگشتم سمتش گفتم مخلصيم بعد سريع از جام پاشدم کشيدمش کنار باهاش احوال پرسي کردم الناز و سانيا با تعجب به من نگاه ميکردن! آخرش موقع رفتن خم شد دست داد گفت خيلي مخلصيم آقاي ..... يه لبخندي زدم گفتم ما بيشتر سريع اومدم خراب کاري ها رو جمع کنم ديدم الناز و سانيا دارن چپ چپ نگام ميکنن گفتم چيه؟ چي شده؟ الناز با غيظ گفت با کارگر قديمي اينجوري برخورد ميکنن؟ مثل يه آقازاده؟ خنديدم گفتم نه بابا بيچاره خيلي با تربيت و با ادبه با همه همينه من که کارگرش بودم يه زماني... خلاصه 1 ساعت توضيح تفسير دادم که بابا اشتباه ميکنين يارو با تربيت بود!!! هنوز حرفم تموم نشده بود سانيا يکم چپ چپ نگام کرد گفت يه لحظه صبر کن

 سريع موبايلش رو در آورد گفت خدا کنه پاکش نکرده باشم. دلم حوري ريخت پايين فهميدم پيرهن رو اشتباه پوشيدم بدبخت شدم... عکس رو آورد بهش دقت کرد با الناز گفت تو اينو چي ميبيني؟ الناز با تعجب گفت مشکي خالص بعد گفت به پيرهن تنش نگاه کن ذغاليه الناز زد رو ميز گفت يعني چي؟ تو که گفتي همون يکي با قرض و قسط بوده پس اين چيه؟ با وحشت نگاش کردم گفتم خب 2 تا خريده بودم چه حرفيه؟ الناز يکم نگام کرد گفت تو يه ريگي به کفشت هست سريع پام رو آوردم بالا گفتم بخدا نيست خودتون بگردين الناز به زور جلو خندش رو گرفت گفت مسخره نشو ديگه خر نميشم گفتم چشم سانيا يه لبخند حرص آميز زد به الناز نگاه کرد همون موقع الناز گفت جيبت رو خالي کن خشکم زد گفتم واسه چي؟ گفت خالي کن گفتم ببينين احترام شما به جا ولي اين بي احتراميه نصبت به من الناز زد رو ميز گفت جيبت رو خالي کن! حالا موندم چه خاکي تو سرم کنم خلاصه بعد از کلي بحث قرار شد جيبم رو خالي کنم!
دست کردم تو جيبم بسته سيگارم رو در آوردم گذاشتم رو ميز تا رفتم بگم همينه بلند گفت بعديش فندکم هم در آوردم دوباره داد زد بعديش منم موبايلم رو در آوردم گفتم به خدا همينه خيلي عصبي گفت بعدي گفتم ديگه نيست گفت پاشو پاشدم اونم پاشد دست کرد تو جيبم سوئيچ ماشينم رو در آورد آرم بي ام دابليو رو که ديد گفت اي پس فطرت بشين خودش هم نشست. يه پوز خند زد گفت خب آقاي تکدي گر يکي يکي شروع ميکنيم...
بسته سيگارم رو آورد بالا گفت خب سيگار به اين مرغوبي و گروني رو پشت شيشه ها ديد ميزدي آره؟ شرط ميبندم اين سيگار رو جز فروشگاههاي بزرگ جايي ندارن گفتم بله درسته انداخت پايين فندک رو آورد بالا سانيا زد زير خنده الناز گفت زيپو اونم بدنه کاملا طلا سفيد! سريع گفتم تقلبيه يه اخم کرد داد زد باباي من جواهر فروشه خر خودتي پس فطرت منم سرم رو انداختم پايين گفتم ببخشيد اصله اصله! دلم ميخواست زمين دهن وا کنه برم توش برنگردم! موبايلم رو آورد بالا گفت به به نوکيا 9500 رو به بدبختي دست دوم خريدي آره؟ آروم گفتم ببخشيد بازش کرد عکس بک گروندش رو ديد يه جيغ کوتاه زد بعد به سانيا گفت ساني اينو ببين بعش سانيا به عکس خيره شد گفت اين آنجلينا جولي نيست؟ تو بغل تو چيکار ميکنه؟ آروم گفتم اون يه زماني دوست دخترم بود اسمش هم آناست عمل کرده اينجوري شده الناز اخم کرد گفت پس واسه همين اسم آنجلينا جولي رو بردم نارحت شدي آره؟ بعد ميگي ضعف کردم؟ هيچي نداشتم بگم با سر تاييد کردم موبايل رو گذاشت کنار سوئيچ ماشين رو برداشت يه نگاهي کرد گفت سوئيچ بي ام دابليو اونم از نوع Wireless حتما مدلش خيلي بالاست که با امواج کار ميکنه نه؟ سرم پايين بود هيچي نگفتم! گفت کيفت رو بزار رو ميز گفتم اي بابا با اون چيکار داري؟ گفت خفه شو تا داد نزدم درش بيار منم کيف جيبيم رو در آوردم هردوشون زدن زير خنده الناز گفت نايک اصله نه؟ بعد با حرص برداشت بازش کرد پول هاي توش رو ديد چشاش گرد شد گفت خيلي آشغالي اين پول ها با گدايي در مياد؟ سريع جيباي بغلش رو گشت مستر کارتم رو در آورد گفت با مستر کارت تکدي گري ميکني؟ کيف رو پرت کرد سمتم گفت اينجا رو با سيرک اشتباه گرفتي نه؟ آروم گفتم ببخشيد يه شوخي بود الناز يه خندي عصبي کرد گفت شوخي؟ اينا شوخي بود؟ سانيا گفت خيلي بي شرفي پاشد رفت سمت در الناز هم دست منو گرفت گفت پاشو بيا اينجا نميشه بيرون کارت دارم وسايلم رو جمع کردم صورت حساب کافه رو دادم اومدم بيرون

 جلو در دستم رو گرفت گفت بيا بريم رفتيم بيرون گفت کجا پارکش کردي؟ گفتم چيو؟ گفت ماشينت رو گفتم نميدونم زد رو سينم دستم رو کشيد رفتيم سمت ماشينا گفت سوئيچ رو بده گفتم واسه چي؟ داد زد گفتم بده منم سوئيچ ماشين رو دادم بهش دستش رو بالا گرفت هي دکمه روش رو ميزد انقدر رفتيم جلو تا ماشينم چشمک زد همينجوري که دستم رو گرفته بود رفتيم کنار ماشين سانيا رو صدا زد اونم اومد تا ماشين رو ديد با تعجب داد زد گفت بي ام دابليو 545 ال آي (BMW 545 LI) آره؟ الناز با عصبانيت زد رو شيشه ماشين گفت با اين گدايي ميکني بي شرف؟ سرم رو انداختم پايين گفتم ببخشيد شوخي بود داد زد خفه شو بعد سوئيچ رو گذاشت روي کاپوت ماشين گفت واقعا که خوبي به هيچکس نيومده.دست سانيا رو گرفت داشتن ميرفتن بلند گفتم صبر کنين رفتم نزديکشون گفتم اولش همش بخاطر شرط بندي بود که بهتون هم راستش رو گفتم ولي بعدش که تموم شد از سانيا خوشم اومده بود نميخواستم بهمين راحتي بزارين برين... حرفم تموم نشده بود سانيا برگشت نگام کرد بلند گفت يه دنيا دروغ سر هم کردي که اينو بگي؟ اومد نزديکم گفت تو غلط کردي از من خوشت اومد آدم دروغ گوي بي شرف بعد سريع برگشت پيش الناز رفتن سمت همون مرسدس بنز S کلاس که ديشب باهاش اومده بودن با سرعت و خشم سوار شدن رفتن.
اعصابم خورد بود داشتم منفجر ميشدم امروز اصلا روز من نبود زدم تو سرم گفتم لعنت به تو با اين مسخره بازيهات اينجوري خوب بود؟ آروم آروم راه افتادم سمت ماشينم سوئيچ رو از روي کاپوت برداشتم درش رو قفل کردم دلم ميخواست يکم قدم بزنم آخر شب بود همه جا ساکت و آروم بود داشتم ديوونه ميشدم يه سيگار روشن کردم قدم ميزدم تو فکر بودم همه خاطرات بدم مثل فيلم از جلوم رد ميشد يه آهي کشيدم يه کام عميق از سيگارم گرفتم همينطور که تو فکر بودم آروم آروم قدم ميزدم با خستگي اشکاي صورتم رو پاک ميکردم ولي انگار تمومي نداشتن با خودم زمزمه کردم...
تو برام خورشيد بودي توي اين دنياي سرد - گونه هاي خيسمو دستاي تو پاک ميکرد
حالا اون دستا کجاست؟ اون 2 تا دستاي خوب - چرا بي صدا شده لب قصه هاي خوب؟
من که باور ندارم اون همه خاطره مرد - عاشق آسمونا پشت يک پنجره مرد
آسمون سنگي شده خدا انگار خوابيده - انگار از اون بالاها گريه هامو نديده
ياد تو هرجا که هستم با منه...

خیلی قشنگه نه؟


اگه خواستین یه نظر کوچولو موچولو بدین
البته میتونین هر سوالی خواستین هم بپرسین...من در خدمتم
ایام به کامتون....بای بای

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
  سلام دوستايه گلم..
هنوز که از وبلاگ خسته نشدين؟اميدوارم که نشده باشين...
از بعضيا که منو مورد لطف قرار دادن خيلي ممنون چون واقعا بي ريا ميان تو وبلاگ(برسد به دست دلسوخته)
حالا ميفهمم که کيا با چه نيتي ميومدن.....حالا بيخيالشون

اينم بگم که داستان بازنـــده از قسمت 7يا 8 به بعد جذابتر ميشه کلش هم 15 قسمت شايد بشه

امروزم بقيه ي داستانو آپ نميکنم...فقط يه داستان کوچولو و غم انگيز ميزارم تا بخونين و از زندگي...


عشق 10 ساله

مردي در يكي از بزرگترين شركتهاي كامپيوتري و از بهترين نقاط شهر زندگي مي کرد، با اينكه صاحب اون شركت نبود، ولي حقوق خيلي خوبي ميگيره و زندگي خوب و راحتي داره. حدود يك ماه ميشه كه با دختري كه سالهاي سال دوست بوده، ازدواج كرده و از اين بابت هم خيلي خوشحاله و با همديگه لحظات خيلي خوب و به ياد موندني رو ميگذرونن…

سوار ماشينش ميشه و به سمت خونه به راه ميفته و در راه به عشقش فكر ميكنه و به ياد دوران دوستيشون ميفته… زماني كه با هم بيرون ميرفتن و عشقش از خيلي از چيزها ميترسيد… در سن 30 سالگي بسيار جا افتاده به نظر ميرسيد و وقتي كه با همسرش كه حدود 25 سال داره راه ميرن، يك زوج كامل به نظر ميرسن كه بعد از حدود 10 سال حالا دارن تمام لحظات رو با هم ميگذرونن. موقع رانندگي در فكرش به عشقش بود كه يه دفعه موبايلش زنگ ميزنه و وقتي جواب ميده ميبينه صداي كسي هست كه از ساعت 9 صبح تا حالا كه حدود ساعت 6:20 هست دقيقا 4 بار تلفن زده و هر بار هم كلي با هم حرف زدن… اين خيلي وقته كه براشون عادت شده كه با هم تماس بگيرن و ساعتهاي زيادي رو با هم صحبت كنن و در زمان دوستيشون هم اگه اطرافيان اجازه ميدادن شايد 10-12 ساعت مدام با هم صحبت ميكردن و اصلا هم خسته نميشدن. اين بار هم دوست سابق و شريك زندگي كنونيش بود كه تماس گرفته بود و منتظر رسيدنش به خونه بود. با اينكه حدود 9 ساعت بيشتر از خروجش از منزل نميگذشت، با اين حال احساس ميكردن كه دلشون براي همديگه خيلي تنگ شده و هر دوشون منتظر ديدن هم بودن… حدود 30 دقيقه‌اي با هم صحبت كردن و در نهايت مرد به خونه رسيد و پشت در خونه تلفن رو قطع كرد و خواست كه كليد رو وارد قفل كنه كه يه دفعه در باز شد و چهره‌اي آشنا پشت در ظاهر شد. چهره‌اي شيطون ولي دوست داشتني، محكم ولي همراه احساسات زيباي زنانه…هيچ كدوم نتونستن طاقت بيارن و در آغوش هم ذوب شدن و از طعم لبها و گونه‌هاي هم سير شدن و خلاصه بعد از چند دقيقه زن رضايت داد و مرد به طرف اتاق رفت و لباس رو عوض كرد و اومد و نشست و زن يه نوشيدني آورد و طبق معمول با هم شروع كردن به صحبت. از وقتي كه با هم آشنا شده بودن اين عادت شده بود كه وقتي همديگه رو ميديدن و يا پشت تلفن اول دختره شروع به صحبت ميكرد و ميگفت كه چه اتفاقهايي افتاده و چه كارهايي كرده و مرده هم ساكت فقط گوش ميداد و به عشقش لبخند ميزد. بعد از چند دقيقه دختره بازم خودش رو به آغوش پسره انداخت و با هم تو يه مبل نشستن و دختره شروع به تعريف جزئيات كرد و بعدم پسره تعريف كرد كه چي شده و چي كارا كرده و …

عليرغم گذشت حدود 10 سال از دوستيشون و 1 ماه از ازدواجشون هنوز هم با نگاهي مشتاق به هم نگاه ميكردن و با نگاهشون همديگه رو ذوب ميكردن. هيچ كدومشون به ياد ندارن كه تو اين 10 سال حتي يك بار با هم دعوا كرده باشن و از اين بابت به دوستيشون افتخار ميكردن و صادقانه همديگه رو دوست داشتن و براي هم ميمردن. هر جفتشون بعد از تعريف وقايع روزانه ساكت شدن و تو فكر فرو رفتن، تنها لحظاتي كه سكوت بينشون بود براي اين بود كه هر دو فكر كنن و اين بار هم مثل خيلي لحظات ديگه فكرشون مثل هم بود…هر دو داشتن به لحظاتي فكر ميكردن كه با وجود مشكلات زياد خانوادهاشون و مسائلي كه داشتن با هم دوست مونده بودن و هيچ وقت لحظات خوبشون رو از ياد نبرده بودن.

اون شب كلي سر به سر هم گذاشتن و كلي با هم شوخي كردن. ساعت 8 شب براي شام بيرون رفتن و ساعت 11 شاد و خندان خونه اومدن و برق خوشبختي از چهره و چشماشون خونده ميشد.

ساعت 12 بود كه آماده خواب بودن و سراغ تخت رفتن و دختره لباس خوابش رو پوشيد و دراز كشيد و لحظاتي بعد پسره اومد و يكي از اون برق هاي شيطنت از چشاش بيرون زد و متكاش رو برداشت و رو زمين انداخت و رو زمين خوابيد، اين اولين باري بود كه اين كارو ميكرد و دختر هم خشكش زده بود و بعد از چند لحظه اونم متكاش رو برداشت و رفت پيش پسره و رو زمين خوابيد و لبهاش رو برد طرف گوش پسره و  گفت: هميشه با هميم، تو خوبي و بدي و هيچ وقت هم نميذارم از پيشم بري اقاي زرنگ. و بعدم لبهاش گونه‌هاي پسر رو لمس كرد و پسر هم اونو بغل كرد و رو تخت خوابوند و دم گوشش گفت: پس تمام لحظات خوب دنيا مال تو و سختيهاش ماله من و هر دو در آغوش هم شب رو به صبح رسوندن.

صبح روز بعد پسر ساعت 8 صبح از خواب بيدار شد و آبي به دست و صورت زد و حدوداي ساعت 8:15 بود كه اومد بغل كوچولوي خواب آلوي خودش و با صداي آروم گفت: عسلم پاشو ببين صبح شده، ببين خورشيد رو كه بهمون لبخند زده.
هميشه بيدار كردن دختر رو خيلي دوست داشت، بعدم دختر نيمه بيدار رو كه بدش نميومد خودش رو به خواب بزنه رو بغل كرد و برد طرف دستشويي و مثل بچه‌ها صورتشو شست و خشك كرد و دختره كه از اين كاراي پسره خيلي خوشش ميومد و اونو ميپرستيد گفت: بسه ديگه، اين جوري تنبل ميشما و رفت صبحانه رو آماده كرد و با هم خوردن و روزي از روزهاي خوب زندگيشون شروع شد.

پسره موقع لباس پوشيدن بود كه يه دفعه سرش درد گرفت و بدون صدا خودش رو روي يه مبل انداخت. اين اولين باري نبود كه دچار سر درد ميشد ولي كم كم داشت براش عادي ميشد، دلش نميخواست عشقش رو نگران كنه ولي انگار يه ندايي به دختره خبر داد و اونم از آشپزخونه سرك كشيد و با نگاه به چهره پسره همه چيز رو فهميد و اومد پسره رو بغل كرد و گفت كه امروز ميره و جواب آزمايشهات رو ميگيرم و ميبرم دكتر… جواب آزمايشها حدود يك هفته بود كه آماده شده بود ولي پسر همش براي گرفتن اونا امروز فردا ميكرد و بازم ميخواست بهونه بياره كه دختر انگشتش رو گذاشت رو لبهاي پسر و گفت كه حرف نباشه اقا پسر…من امروز ميرم و ميگيرمشون و ميبرم پيش دكتر.

ساعت 9 پسر از خونه بيرون رفت و دختر هم به طرف ازمايشگاه و بعدم مطب دكتر به راه افتاد و تو مطب دكتر بعد از 10 دقيقه انتظار وارد مطب شد و حدود 15 دقيقه بعد دكتر سراسيمه از اتاقش بيرون اومد و به پرستار گفت كه اب قند ببره و بعد از كلي ماساژ شونه‌هاي دختر و با زور اب قند  دختر به هوش اومد و از جاش بلند شد و بدون توجه به اصرار دكتر و پرستار از مطب بيرون اومد ولي تو خيابونا سرگردون بود و نميدونست كجا ميره، انگار با يه چيزي زده بودن تو سرش، مغزش قفل كرده بود…خاطرات مثل فيلم از مغزش ميگذشت و هيچ چيز نميفهميد و انگار كه اصلا تو اين دنيا نبود. با هزار مكافات خودشو به خونه رسوند و خودش رو پرت كرد رو مبل و اشك بي اختيار از چشماش سرازير شد و حتي نميتونست جايي رو ببينه.

ساعتها و ساعتها بي اختيار ميگذشتن و اون ديگه اشكي براش نمونده بود و ديگه حتي ناي گريه كردن هم نداشت.

اولين روزي بود كه از صبح حتي يك بار هم به شوهرش تلفن نكرده بود و 3-4 بار هم شوهرش زنگ زده بود ولي اون حتي نميتونست از جاش بلند بشه، چه برسه به اينكه بخواد تلفن رو جواب بده.

ساعت 6 شوهرش از شركت بيرون اومد و خودش رو به گل فروشي رسوند و به ياد روز آشناييشون كه مطادف با اون روز بود 10 شاخه گل رز به مناسبت 10 سال آشناييشون گرفت و به خونه رفت. براي اولين بار تو اين مدت وقتي كليد رو تو قفل گذاشت، كسي در رو براش باز نكرد و اون خودش درو باز كرد و با دلشوره رفت تو خونه و عشقش رو ديد كه رو مبله و داره به اون نگاه ميكنه و يه مرتبه گريه به دختر امون نداد و اشكهاش سرازير شد و پريد تو بغل پسر و طبق عادت اين چند سالشون پسر ساكت اونو به طرف يه مبل رسوند و گذاشت تا گريه كنه و راحت بشه تا آخر سر همه چيزو خودش بگه…......

يه دفعه صدايي تو گوشش گفت: دخترم تو ماشين منتظرتيم…نذار روح اون خدا بيامرز با گريه‌هات عذاب بكشه… انقدر اذيتش نكن.

صداي پدر دختر بود… امروز بعد از گذشت دقيقا 25 روز از اون روز هنوز صورت پسر جلوي چشمش بود و اصلا باور نميكرد كه 10 سال انتظار براي 55 روز با هم بودن باشه… اصلا دلش نميخواست كه گلش جلوي روش پرپر بشه.

اون عشقش رو بعد از 10 سال و در عاشقانه ترين لحظات از دست داده بود و حالا حتي براش اشكي نمونده بود، يه نگاه به آسمون كرد و چهره عشقش روديد و با عصبانيت گفت: اين بود قولي كه به من دادي و گفتي هيچ وقت منو تنها نميذاري! تنها رفتي؟؟!!

و صداي پسر رو شنيد كه گفت: گفتم كه همه خوبيها ماله تو و درد و رنج مال من!...

 

الان به چي فکر ميکنين؟
به اينکه تا بوده و هست همين بوده و ما هم بايد بشينمو خودمونو بندازيم تو آغوش سر نوشت؟
ولي من تنها چيزي که به نظرم مياد اينه که (GURSE UPON LIFE)

 از طرف یکی از خوانندگان


همون طور که رو عکس معلومه متن اونو دوست خوبم تارا واسم سنديده که بزارم تو وبلاگ
منم به قول خودم عمل کردمو با اسم خودش زدم تو وبلاگ


روز خوبی داشته باشين
فعلا باي باي

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
  سلام دوستایه خوبم
امروزم مثه دیروز اومدو میره دروس مثه فردا
راستشو بخواین میخوام یه چیزی بگم که طرفه حرفم شخص خاصی نیستش ولی اگه به کسی برخورد همین جا ازش معذرت میخوام

میخواستم بگم روزایه اولی که وبلاگو را انداخته بودم خیلی دوس داشتم همه بیانو نظر بدن چون اینجوری خوشحال میشدم
ولی بعدش رفتم بضی وبلاگا دیدم که نظر دادنم نوعی تبلیغاته یعنی هر کی که یه نظر میده بیشتر رو این  مسئله پا فشاری میکنه که بیان وبلاگشو ببینن .....
ولی من اینتوری نیسسم یعنی هدفم یه چیزه دیگس اگه کسی دلش خاست نظر بده اگه هم که دلش نخواست نظر نده
منم کاره خودمو انجام میدم از کسی هم انتظاری ندارم که نظر بده
هر کسی هم که نظر بده خواهشا تبلیغات نکنه
بازم میگه من این حرفا رو کلی گفتم اگه هم به کسی بر خورده همین جا ازش معذرت میخوام
بریم سراغ داستانمون.....

 

بازنــــــــــده(قسمت چهارم) 

 


من که سرم پايين بود خودم رو زده بودم به اون راه! جاسم گفت مريم يکي ازت خوشش اومده خوب هم ميشناست ولي رودروايسيش نذاشت خودش بگه به من گفت نظرت رو بپرسم ببينم اصلا قصد داري با کسي باشي يا نه؟ مريم يه اخمي کرد گفت از کجا ميدونه من با کسي هستم يا نه؟ جاسم خنديد گفت من بهش گفتم مدتيه با کسي نيستي! مريم با يجوري جاسم رو نگاه کرد گفت اي فضول! جاسم خنديد گفت حالا بگو قصد داري با کسي باشي يا نه؟ مريم با ترديد گفت نه! من يه پوزخند يواش زدم جاسم يکمي مکث کرد گفت باشه! ميل خودته بعد مريم گفت حالا کي بود طرف؟ جاسم گفت يه پسر خيلي خوب که تازه باهاش آشنا شدم مريم لبخندي زد گفت حالا من نميشناسم؟ جاسم گفت نه بعد بهم نگاه کرد منم بهش چشمک زدم يه جوري اشاره کردم نه! مريم فنجون چايي رو برداشت حواسش به اون بود زدم به پاي جاسم يواش بهش گفتم پاشيم بريم من جونم رو دوست دارم جاسم زد رو پام يه چشم غره رفت منم خفه شدم! جاسم گفت با اين ديشب آشنا شدم پسر خيلي خوبيه واقعا بي نظيره مريم بهم نگاهي کرد منم يه لبخند زدم سرم رو انداختم پايين جاسم گفت ديشب نميدوني چيکار کرد همه چشماشون در اومده بود خيلي تابلو زدم به پاش (تو دلم گفتم واقعا که شما عربا همه چيز دارين جز مغز!) جاسم خنديد گفت همين ازت خوشش اومده!!!

 يه لحظه به خودم لرزيدم برق 3فاز منو گرفت خشکم زد ديگه اصلا سرم رو بالا نياوردم! مريم هم ساکت بود جاسم خنديد گفت واسه من فيلم بازي نکن تو خجالت هم ميکشي؟ آروم گفتم ببخشيد من الان ميام پاشدم رفتم سمت دستشويي جلو آينه واسادم رنگم شده بود گچ ديوار! تاحالا تو عمرم انقدر جا نخورده بودم يکم به صورتم آب زدم سرم رو تکون دادم نميدونستم بخندم يا گريه کنم! يه 5-6 دقيقه تو سالن دستشويي تکيه دادم به ديوار گفتم LANATI LANATI LANATI زدم به ديوار همون موقع در واشد يکي اومد از حولم سريع دست صورتم رو آب زدم اومدم بيرون جاسم از دور منو ديد خنديد بهش يه بيلاخ دادم اشاره کردم من نميام! خنديد اشاره کرد بيا گفتم نه! هي اون ميگفت بيا من ميگفتم نه! آخرش خودش پاشد اومد بهش گفتم مرتيکه اين چه کاري بود آبرو واسه من نزاشتي خنديد گفت حالا مگه چي شد؟ زدم رو پيشونيم گفتم تازه ميگه چي شد! دستم رو گرفت آروم برد منو پيش مريم نشستم گفتم ببخشيد يکم حالم بد بود دست صورتم رو آب زدم لبخندي زد گفت خواهش ميکنم آروم فنجان چايي رو برداشتم به مريم خيره شدم جاسم خنديد گفت يکم خجالت کشيده!!! يکم نگاش کردم بعد به مريم نگاهي کردم گفتم ببخشيد يکم جا خوردم از شوخيه جاسم مريم خنديد گفت شوخي؟ گفتم آره ديگه شوخي بود جاسم گفت کجا شوخي بود؟ خودت بهم گفتي؟ بعد به مريم نگاه کرد گفت ديشب جلو در خونتون باهات صحبت ميکردم يکي اون ور خيابون يه گوشه واساده بود همين بود! ميخواست 2باره تورو ببينه بهم گفت بيام اونجا! دست و پام شل شد يواش گفتم آدم فروش بدبخت بعد به مريم نگاه کردم گفتم سو تفاهم شده اصلا اينجوري نيست

 مريم اخمي کرد گفت جالبه يکي تون داره دروغ ميگه! سرم رو انداختم پايين گفتم ببخشيد من دروغ گفتم! مريم و جاسم زدن زيره خنده جاسم گفت ديدي چقدر صادقه! (تو دلم گفتم آره اينو راست گفتي! اصلا دروغ بلد نيستم) مريم يکمي نگام کرد منم بهش نگاه کردم گفتم ببخشيد جسارت کردم! (خودت رو زدي به موش مردگي! اي جانور) مريم خنديد گفت براي چي؟ گفتم خب من عرب نيستم و ميدونم شما اصيل هستين و مقيد واسه همين عذر ميخوام نبايد بي احترامي ميکردم خنديد گفت مهم نيست ديگه اين چيزا کم رنگ شده بين ما يه لبخندي زدم يه سيگار روشن کردم مريم گفت ببين من قصد ندارم با کسي باشم آروم سرم رو تکون دادم گفتم بله ميدونم واسه اين موضوع هم عذر ميخوام جاسم خنديد زد به پام گفت ميبيني چه دختره خوبيه؟ لبخندي زدم گفتم بله شکي نيست ببخشيد مزاحم شديم سيگارم تموم شد ميريم شما راحت باشين مريم آروم گفت خواهش ميکنم.جاسم يکم نگام کرد آروم در گوشم گفت خاک بر سرت بي عرضه يه اخمي کردم چيزي نگفتم مريم يکمي نگام کرد گفت حالا چي شده از يه دختر عرب مثل من خوشت اومد؟ (ميخواستم بگم پسر عموي با غيرتت منو آورد اونجا! پشيمون شدم) مکثي کردم گفتم خيلي اتفاقي شد مريم گفت ولي اگه قصد داشتم با کسي باشم مطمئن باش ارزش امتحان کردن داشتي يه جورايي به دل دخترا مشيني آروم خنديدم گفتم مرسي حالا که نشد بعد سيگارم رو خاموش کردم گفتم بهتره ما بريم زدم رو پاي جاسم گفتم پاشو بعد همه باهم پاشديم تا جلوي در رفتيم گفتم مريم خانم از ديدنتون خيلي خوش حال شدم بازم اميدوارم جسارت منو ناديده بگيرين مريم خنديد گفت خواهش ميکنم شما ببخشين انقدر رک و راست گفتم لبخندي زدم اومدم سمت ماشينم

 جاسم گفت کجا؟ پس من چي؟ گفتم شما فعلا برو در مورد اون موضوع بايد فکر کنم فردا غروب منتظر تلفن من باش با سر تاييد کرد گفت باشه مريم پشت سرم اومد ماشينش کنار ماشين من پارک بود يه لبخندي زد گفت خوش باشي گفتم همچنين سوار ماشينم شدم زدم رو فرمون گفتم جاسم خيلي نامردي بعد به گاز حرکت کردم رفتم.
خيلي زده حال خورده بودم نه واسه جواب مريم فقط از کار جاسم! همش با خودم صحبت ميکردم اگه خود جسيکا آلبا هم باشه خودم رو سبک نميکنم واقعا که خري جاسم منم خر تر از تو که عقلم رو دادم دست توي بي عقل...همينجوري با خودم صحبت ميکردم يهو ياد الناز افتادم گفتم جاسم که زد تو پرمون بزار زنگ بزنم الناز يکم بخندم شمارش رو در آوردم تا رفتم زنگ بزنم يادم افتاد واي الان شماره منو ببينه تابلو ميشه! گفتم ولش کن از تلفن کارتي زنگ ميزنم رفتم يه جا کارت تلفن بخرم گفتم خاک بر سرت! تو ديشب اين لباسا تنت بود؟ اين لباس گرون قيمت رو ببينه نميگه از کجا آوردي؟ اون رو گفتي وام گرفتم اينو چي ميگي؟ ميگي دزديدم؟ زدم رو پيشونيم گفتم ولش کن زنگ ميزنم قرار ميزارم ميرم خونه لباسام رو عوض ميکنم ميرم سر قرار.با تلفن کارتي زنگ زدم بهش چند تا زنگ خورد برداشت...
سلام احوال شما؟
- سلام ممنون ببخشيد شما؟
روم سياه ارا هستم همون مزاحم ديشبي
- (خنديد) آهان بله ببخشيد به جا نياوردم شمارت هم عجيب بود از کجا تماس ميگيري؟
ببخشيد کرديت (اعتبار) موبايلم تموم شده بود پول نداشتم بخرم يه کارت تلفن از کسي قرض گرفتم
- (خنديد) آهان خب چه خبر؟ چيزي شده آقا ارا؟
بازم روم سياه ميشه امشب شما رو ببينم؟
- امشب؟ نميدونم يه لحظه صبر کن از ساني بپرسم...
خواهش ميکنم راحت باشين.
- (چند لحظه بعد جواب داد) راستش اگه يه قرار کوتاه باشه بله ميتونم بيام
بله قول ميدم کوتاه باشه روم سياه دستم خيلي خالي شده خواستم يه کمکي بکنين
- (خنديد) باشه حتما کجا ببينمت؟
راستش من قبلا پيش آقاي .... مدير داخلي آرمان کافه کارگري ميکردم آشنان اگه ميشه 1 ساعت ديگه بريم اونجا
- باشه ميام فعلا خداحافظ
نه نه قطع نکنين
- جان بفرما؟
اگه ميشه سانيا خانم هم بيان
- اون واسه چي؟
شما باهم بيايين بهتره دوست ندارم تنها باشيم! (ارواح عمت خب بگو از سانيا خوشم اومده)
- باشه فعلا باي
تلفن رو قطع کرم مثله ديوونه ها بلند زدم زير خنده اونايي که کنار تلفن بودن با تعجب نگام ميکردن! دستام رو زدم به هم گفتم آخ جون اينم سوجه خنده خيلي وقته نخنديدم حوصلم سر رفته.سريع سوار ماشين شدم حرکت کردم خونه نيم ساعت بعد خونه بودم فقط نيم ساعت وقت داشتم بدو بدو رفتم سر کمد لباسام يهو مشت زدم تو کمد گفتم LANATI من ديشب چي تنم بود؟ (گاهي اوقات آدم حول ميکنه حافظه کوتاش هنگ ميکنه چيزي يادي نمياد اونجوري شده بودم) از حولم يادم رفته بود ديشب چي تنم بود رفتم جلو آينه زدم تو سرم گفتم خب شلوار همين بود کفشام هم همين بود پيرهن؟ پس پيرهن چي؟ اي بابا دوباره زدم تو سرم گفتم پيرهن چي بود؟ مارکش Piere Cardin بود ولي رنگش؟ رنگش؟ خاک بر سرت ديشب پيرهنت چه رنگي بود؟ رفتم سر کمد لباسها با دقت نگاه کردم 3 تا پيرهن تيره در آوردم گفتم يکي از اينا بود! خلاصه تا خودم رو جمع و جور کردم 10 دقيقه طول کشيد آخرش هم با ترديد يه پيرهن ذغالي رو تنم کردم گفتم فکر کنم همين بود! فوقش هم نبود حاشا ميکنم ميگم همين بوده شما اشتباه ميکنين! زدم زير خنده گفتم من اومدم! بدو بدوم رفتم پايين برج سوار ماشينم شدم به گاز رفتم سمت آرمان کافه ولي کمتر از 20 دقيقه وقت داشتم چند تا فحش به خودم دادم گفتم بگو تاکسي گيرم نيومد ترافيک بود ازين اراجيفا که همه ميگن...

 

یه کم فکر کن
بازم بعدا سر میزنم فعلا بای بای

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
 
سلام ...امیدوارم که هنوز از داستانا خسته نشده باشین
راستشو بخواین امروز حسسو حاله آپیدنو نداشتم ولی چیکا میشه کرد دوس ندارم وقتی کسی میاد که بقیه ی داستانو بخونه دسته خالی بر گرده

خدایا میبینی چقد دل رحمم من........

و اما ادامه ی داستان....

 

 

بازنده (قسمت سوم)

موقع شام باهم کلي صحبت کرديم خنديدم.بعد از شام يه سيگار روشن کردم به خيابون خيره شدم جاسم آروم زد رو شونم گفت چته؟ عاشقي؟ خنديدم گفتم نه بابا خسته ام گفت از چي؟ گفتم از زندگي خنديد گفت شما ايراني ها واقعا عجيبين يه لبخندي زدم چيزي نگفتم يکم بعد جاسم گفت خيلي وقته چشمم دنبال يکيه ميتوني کمکم کني؟ با تعجب نگاش کردم گفتم من چيکار کنم؟ خنديد گفت کمکم کن! يکمي نگاش کردم خنديد گفت يه کمک برادرانه! فقط همين با خنده گفتم مثلا؟ گفت برو باهاش صحبت کن من روم نميشه ميترسم خراب کنم! هاج و واج نگاش کردم گفتم شما عربا 1000 تا کار ميکنين خجالت نميکشين حالا اينجا کم مياري؟
 خنديد گفت حالا که شده يکمي مکث کردم (تو دلم گفتم باز يکي چايي نخورده پسر خاله شد با ما!) بهش گفتم من اينکارو نميکنم ولي يه کمک ديگه ميتونم بهت بکنم با تعجب گفت چي؟ گفتم بهت ميگم چيکار کن چي بگو عينه کاري که گفتم رو انجام ميدي. يکم فکر کرد زد رو شونم گفت ايو حبيبي! (يه چيز شبيه ايول) يه چشمک زدم گفتم خب حالا کي شرطي که باختي رو ميدي؟ خنديد گفت کدوم شرط؟ يکمي چپ چپ نگاش کردم دوباره خنديد گفت شوخي کردم برات درستش ميکنم ميدوني که خيلي سخته ولي بازم قبول سعي ميکنم درستش کنم.بعد يکمي فکر کرد ( تو دلم گفتم مگه شما فکر هم دارين؟ ما که فقط شکم ديديم!) زد رو شونم گفت صبر کن بعد 2 تا دوستش رو گفت با من بيايين رفتن اونور تر صحبت کردن دوستاش اومدن جلو باهام خداحافظي کردن رفتن يکمي نگاش کردم گفتم چي شد؟ گفت بايد بين خودمون بمونه فقط ما 2 تا! خنديدم گفتم دقيقا! گفت پاشو بريم گفتم کجا؟ زد رو شونم گفت تو فقط گوش کن پاشديم باهم رفتيم گفتم ماشين من اينجا پارکه گفت خب من جلو ميرم تو پشت سرم بيا گفتم باشه
 موبايلم رو در آوردم گفتم شمارت رو بده؟ شمارش رو گفت تک زنگ زدم يکي از موبايل هاش زنگ خورد گفتم اون يکي هم بده خنديد گفت 2 تا؟ گفتم آره اون يکي هم گفت تک زنگ زدم اونم زنگ خورد گفتم حالا بريم.حرکت کرديم سمت ماشينا چند تا ماشين اونور تر يه بي ام دابليو زد 4 (BMW Z4) سفيد پارک بود درش رو باز کرد گفت پشت سرم بيا يه چشمک زدم حرکت کرديم.پشت سرش ميرفتم نيم ساعت بعد جلو يه ويلا واساد پياده شد اومد کنارم گفت برو عقب تر پارک کن خوب نگاه کن چيکار ميکنم با تعجب گفتم باشه! يکم عقب گرفتم پارک کردم 4 چشمي خيره شدم به جاسم.يکي از موبايل هاش رو در آورد زنگ زد بعد کنار ماشينش واساد يکم يعد يه تويوتا لند کروز VXRنقره اي از کنارم رد شد راهنما زد رفت جلو در ويلا واساد ولي ماشين رو نبرد تو زدم رو فرمون گفتم اي لعنتي. لند کروز با اون هيکل غولش کاملا جلو ديد منو گرفته بود اونورش رو اصلا نميديدم سريع پياد شدم رفتم اونور خيابون يه سيگار روشن کردم خيلي عادي راه افتادم رفتم جلو ديدم يه دختره عرب از لند کروز پياده شد رفت پيش جاسم يه چيزي گفت شروع کرد به خنديدن منم اينور خيابون خيلي عادي سيگار ميکشيدم سعي ميکردم تو ديد نباشم به دختره خيره شدم يه لباس يکسره زرشکي تنش بود يقش باز بود روش يه لباس مشکي تن کرده بود با يه کفش پاشنه بلند مشکي همه تنش هم پوشيده بود فقط يقش باز بود و موهاش معلوم بود (عربهاي اصيل خيلي مقيدن دوست ندارن زن و دختراشون زياد اروپايي بگردن!) مثل همه عربا يه قد کشيده و خيلي بلند داشت با هيکل ناز و خوش فرم موهاش رو رنگ مش کرده بود به پوست خيلي سفيدش هم ميومد آرايشش هم معمولي بود در کل واقعا خوشگل و جذاب بود. جاسم همچنان باهاش صحبت ميکرد ميخنديدن يکم بعد جاسم يه چيزي بهش گفت دختره يجوري نگاش کرد جاسم خنديد بهش اشاره کرد برو تو بعد رفت سمت ماشينش دختره يه دست براش تکون داد ريموت در رو زد در باز شد سوار لند کروز شد رفت تو ويلا در پشت سرش بسته شد.
چند لحظه بعد جاسم بهم اشاره کرد منم رفتم پيشش شيشه رو داد پايين خنديد گفت نظرت چيه؟ قشنگ بود؟ خوشت اومد؟ يکمي با ترديد نگاش کردم گفتم شوخي ميکني؟ گفت نه! زدم رو شونش گفتم پسر واسه خودکشي راههاي بهتر هم هست چرا فک و فاميلاتون فردا بيان با شمشير گردنم رو بزنن ها؟ خودم واسه خودکشي راه بهتري دارم خنديد گفت خودت خواستي! حالام نترس چيزيت نميشه دختر خيلي خوبيه. خنديدم گفتم برو پسر جان فردا باباش و داداشش با شمشير اومدن جلوم رو گرفتن چي بگم ها؟ تو که فاميلاتون رو ميشناسي قرون وسطا و قرن 21 فرقي براشون نداره جزاي دوستي  رو مرگ ميدونن اونم با شمشير!!! خنديد گفت نترس اون زمانها گذشته الان همه عوض شدن يکمي مکث کردم گفتم حالا که اتفاقي نيافتاده ولي اگه يه وقت تونستم باهاش رفيق شم خودت هوامو داشته باش! خنديد گفت باشه برو فردا بهت زنگ ميزنم هم واسه اين دختره هم واسه اوني که بهت گفتم خيلي وقت چشمم دنبالشه خنديدم گفتم باشه دستم رو بردم جلو گفتم خيلي خوش گذشت دست داد گفت به منم همينطور يه چشمک زدم گفتم انت بخير! خنديد گفت الي القاع! جاسم رفت منم اومدم سمت ماشينم حرکت کردم رفتم خونه.شب رو تختم دراز کشيده بودم همش تو فکر اتفاقاي اونشب بودم خودم خندم گرفته بود به خودم گفتم چقدر مسخره!
صبح ساعت 10 جاسم زنگ زد گفت کجايي من بيدار شدم دارم ميام بيرون! يکمي جا خوردم مکثي کردم گفتم من تا ظهر 1000 تا بدبختي دارم بايد انجام بدم وقت کم ميارم ساعت 10 زنگ زدي ميگي از خواب پاشدم دارم ميام؟! خنديد گفت کي ببينمت؟ گفتم ظهر بهت زنگ ميزنم خواب که نيستي؟ خنديد گفت نه زنگ بزن منتظرم.تلفن رو قطع کردم گفتم اي دل خوشي دارين شما ها! ظهر ساعت 3 به جاسم زنگ زدم گفتم کجايي؟ گفت هوا گرم بود پريدم تو استخر آب يخ! گفتم پس پاش تا بستني بشي غروب بهت زنگ ميزنم الان دارم ميرم باشگاه ديرم شده خنديد گفت باشه.ساعت 6 از زير دوش در اومدم زنگ زدم جاسم گفتم خب کي و کجا ببينمت؟ گفت يک ساعت ديگه بيا هتل تاج پالاس. يک ساعت بعد اونجا بودم جاسم توي لابي نشسته بود منو ديد نيشش باز شد يه چشمک زدم رفتم جلوش نشستم گفتم خب؟ خنديد گفت عجله نکن. يه چايي باهم خورديم پاشديم رفتيم گفت تو ماشينت رو بزار همينجا باشه با ماشين من ميريم گفتم هرجور راحتي با ماشين جاسم راه افتاديم رفتيم.
جلو يه برج تجاري واساد به ساعتش نگاه کرد بعد رفت تو پارکينگ مجتمع يه جا واساد گفت هروقت پياده شدم تو هم پياده شو.
يکم بعد پياده شد منم پشت سرش پياده شدم کنار ماشين واساديم يه سيگار روشن کردم به دو رو برم نگاهي کردم کسي نبود گفت اين موقع ها مياد يکم صبر کن (تو دلم گفتم همين جاسوس بازيا کم بود!) چند دقيقه بعد يه بي ام دابليو 750 ال آي (BMW 750 LI) آروم با اون سنگيني و ابهتش اومد تو نزديک ما شد من با وحشت نگاه ميکردم! چند تا ماشين اونور تر پارک کرد برگشتم به جاسم يه چيزي بگم ديدم نيست! احمق پشت ماشين قايم شده بود سريع تکيه دادم به ماشين جاسم از سيگارم يه کام گرفتم دوباره به اون ماشين خيره شدم يه دختر عرب فوق العاده ناز يعني واقعا خوشگل بود خودم کف کردم! پياده شد کيفش رو از عقب برداشت اخم سنگيني کرده بود قفل ماشين رو زد حرکت کرد سمت آسانسور حتي 1 لحظه هم به من نگاه نکرد يه لحظه از خودم نا اميد شدم!!! در آسانسور باز شد رفت توش نگاش افتاد به من منم چشام رو تنگ کرده بودم داشتم از سيگارم کام ميگرفتم سرم رو يکم آوردم بالا بهش خيره شدم همون موقع در آسانسور بسته شد يه نفس راحت کشيدم يه جاسم گفتم مرتيکه بيا بالا خجالت بکش! از پشت ماشين اومد بيرون گفت ديديش؟ با ترديد نگاش کردم گفتم خاطر خواه اين شدي؟ خنديد گفت آره چشام گرد شد گفتم خاک بر سرت حد اقل ميرفتي دنبال نانسي و حيفا نازشون از اين کمتر بود راحت تر تور ميشدن! خنديد گفت کمکم ميکني؟ يکم نگاش کردم گفتم هرکاري بتونم ميکنم ولي قول نميدم چون اين ديگه آخرش بود! خنديد گفت واسه همين ازش خوشم اومده يه نفس عميق کشيدم گفتم خب اينجا چيکار ميکنه؟ گفت شرکت باباش اينجاست گفتم خوبه! حالا رابطه اي که باهاش داري در چه حده؟ آروم گفت سلام عليک داريم بابام با باباش آشناست چند تا معامله بزرگ کردن! هاج و واج نگاش کردم گفتم همين؟ گفت آره زدم رو پيشونيم گفتم باشه حالا بيا بريم از اينجا يه غلطي ميکنيم بعدا.از اونجا اومديم بيرون يه نگاهي به من کرد گفت روت حساب ميکنم ببينم چه ميکني زدم رو شونش گفتم ببين بهتره روي خودت حساب بازکني چون من فقط ميگم چيکار کن خودت بايد انجامش بدي خنديد گفت مرسي! حالا بريم سمت رفيق تو! با ترديد نگاش کردم گفتم جاسم پدر من اينجا آبرو داره با دم کلفتا شريکه منو بدبخت نکني فردا شمشير و خون ريزي راه بيافته؟ خنديد گفت نترس بابا.
 زنگ زد به اون دختره يه جوري با حالت راحتي گفت من ميرم هتل تاج پالاس همين الان بيا کار مهم دارم.تلفن رو قطع کرد نگاش کردم گفتم راستش رو بگو اين کيه؟ گفت تو چيکار داري گفتم بگو ميخوام بدونم؟ خنديد گفت دختر عمومه بلند زدم زير خنده گفتم خيلي باحالي ولي من جدي گفتم اخمي کرد گفت منم جدي گفتم چشام از جاش پريد بيرون گفتم بزن کنار ميخوام پياده شم گفت چرا؟ داد زدم بزن کنار ميخوام پياده شم با تعجب زد کنار پياده شدم اونم سريع پشت سرم دويد گفت چته؟ چي شد؟ چپ چپ نگاش کردم گفتم خودت ميفهمي چي ميگي؟ ميخوايي منو با دختر عموت دوست کني؟ گفت آره مگه تو چته؟ گفتم غيرت ميدوني چيه؟ خيلي جدي گفت آره مطمئن باش دست از پا خطا کني خودم با شمشير ميکشمت! گفتم من عرب نيستم چطوري دختر عموت با غير عرب دوست ميشه؟ يکمي نگام کرد گفت بابا تو که از ما گير تري انقدر جدي نگير. مکثي کردم گفتم حالا چرا من؟ گفت از همون اول ديدمت ازت خوشم اومد بعدم خيلي خاکي بودي.گفتم برو ول کن بزار برم پي زندگيم راه افتادم رفتم باز اومد دنبالم گفت اي بابا چرا اينجوري ميکني؟ گفتم بابا دنبال دردسر نميگردم! خنديد گفت حالا کسي هم با تو رفيق نشده من فقط کمکت کردم قرار بزاري اگه اونجا توي گوشتم زد من چيزي نميگم مسئوليتش با خودته يکمي نگاش کردم با ترديد گفتم باشه.
نيم ساعت بعد هتل تاج پالاس بوديم جاسم ماشينش رو پارک کرد ديدم لندکروز VXR نقره اي کنار ماشين من پارکه! تو دلم گفتم واي بعد رفتيم داخل. گوشه لابي هتل اون دختره نشسته بود دلم حوري ريخت دفعه اولم بود با يه دختر عرب برخورد اينجوري داشتم جاسم رفت جلو سلام احوال کرد منم آروم پشت سرش رفتم سلام کردم يه نگاهي بهم کرد سلام کرد جاسم گفت اين دوستمه ايرانيه چند تا کار داشتم اينم همرام بود با هم اومديم بعد بهم گفت ايشون مريم دختر عموم دختره يه لبخند زد منم با ترديد گفتم خوشبختم جاسم نشست روبه روش منم کنار جاسم نشستم با تمام پر روييم بازم احساس ميکردم دارم کم ميارم! مريم اخمي کرد به جاسم گفت چي شده؟ کاري داشتي گفتي بيام اينجا؟ جاسم مکثي کرد گفت آره يه کاري داشتم بايد رو در رو میدیدمت.....

بقیشم بعدا واستون می آپم

 

نمیدونم چی بگم!!!

 

روزگار به کامتون شیرین باشه

فعلا بای

 

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
  سلام بچه ها
امروز ميخوام يه تنوع بدم ....حالا بقيه ي داستان رو هم بعدا آپ ميکنم

 

 

حسنك كجايي

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گِلت مي زند.


ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است. كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد. پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.


براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي 

ريل ريزش كرده بود ..ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت ..ريزعلي

سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد ..ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد ..كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند

سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده

هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد 


او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.


او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او


از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل


 است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد

 

 

فاصله ها رو نمیخوام
از نظرات پر بارتون محرومم نکنين...باي

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
  سلام بچه ها...امروز واسه یکی از دوستایه عزیزم (که عاشق در به در یکی شده بود)یه اتفاق جالب افتاده بود...

می پرسین چه اتفاقی؟ باشه میگم.امروز بعده مدتها تونست حرفه دلشو به معشوقش بگه...نگو اونم از مدتها پیش عاشقه دوسته من بوده

امروزم بخاطره اونا خیلی خوشحالم که نگو ...واسه همین تصمیم گرفتم زودتر آپ کنم

(خدایا به هر کی که دل دادی تا عاشق شه به خاطر بنده ای که دوس داری به  خواستش برسون)

دیگه بریم سراغ داستان...

 

بازنده (قسمت دوم)

    

با ترديد يه نگاهي به دخترا انداختم متاسفانه جاي صندليم رو که عوض کردم از ديد اونا اومدم بيرون ديد خودم هم کور شده بود نمتونستم به چشماشون خيره شم ببينم چه غلطي بايد بکنم! آروم از جام پاشدم سيني غذا رو گرفتم رفتم سمتشون همه داشتن 6 چشمي بهم نگاه ميکردن کنارشون واسادم به فارسي گفتم عذر ميخوام يه ميشه چند لحظه اينجا بشينم؟ دخترا ديدن فارسي صحبت کردم يکمي جا خوردن با ترديد يه نگاهي از پايين تا بالام انداختن چيزي نگفتن منم با پر رويي بي نظيري که دارم سيني رو گذاشتم روي ميز صندلي رو آروم زدم کنار نشستم يه نگاهي به دو رو برم کردم واي همه داشتن بهم نگاه ميکردن يکي نبود بگه به شما ها چه؟! تا نشستم روي صندلي يهو اون دختره که لباش مشکي تنش بود با لحن تندي گفت کي گفت شما بشين؟ (خدا رو 100 هزار بار شکر کردم که کنارمون چند تا خارجي بودن ايراني نبود بفهمه چي ميگيم) آروم گفتم من جسارت نکردم فقط ديدم سرپا عرضم رو خدمتتون بگم يکمي نادرسته همه نگاه ميکنن واسه همين نشستم ماشالله انقدر جلب توجه دارين که همه يه چشمشون پيش شماهاست لباس مشکيه اخمي کرد اون لباس قرمزه آروم خنديد گفت ماشالله سرزبون! سرم رو انداختم پايين گفتم اختيار دارين عارضم خدمتتون که راستش من يه غلطي کردم يه مشکي پيش اومده که فقط به دست شما حل ميشه! بعد بهشون يکم خيره شدم خودم باورم نميشد اينا ديگه چي بودن؟ لباس قرمزه پوست صورتش هم کاملا برنزه بود چشماي آبي تيره داشت موهاش کاملا مشکي براق ابروهاي کماني خشگلي داشت بيني خوش فرم و کوچيک لباي گوشتي خيلي قشنگ گونه هاش هم سرخ و برجسته بودن نگام رفت روي لباس مشکيه که از اولش هم چشمم رو گرفته بود موهاش خرمايي بود که با همون سيخ سفيدها به ظرافت بسته بود ابروهاي نازک و ناز موژه هاش بلند و جدا بودن چشماي مشکي و خمار داشت بينش رو يه جوري عمل کرده بود خيلي نوک تيز و خيلي سر بالا! لباي کوچولوي قرمز خون با برق لبي که زده بود يجورايي مثل لامپ 100 نور داشت! گونه هاش هم مثل اون يکي برجسته و سرخ بودن ولي اين چون برنزه نبود خيلي سفيد بود لب و گونه هاش بيشتر نشون ميدادن يه لحظه ماتم برد بهشون! لباس مشکيه با تندي نگام کرد گفت پاشو برو مزاحم نشو اينجا سيرک نيست اشتباه گرفتي يهو گفتم من توضيح ميدم شما فرصت بدين اگه حرف بدي زدم خودم زودتر ميرم.لباس قرمزه که يکم مهربون تر و خندون تر بود گفت خب باشه بگو گوش ميديم.يه مکثي کردم گفتم ببينيد بحث حيثيتي سر نژاد پرستيه! لباس قرمزه آروم خنديد گفت ببخشيدا جنگ جهاني دوم تموم شد الان سوميش تو راهه نژاد پرستي چيه!؟ يکمي نگاش کردم گفتم بزارين از اول بگم ببينين.... بعد کل ماجرا رو براشون توضيح دادم اونا هاج و واج منو نگاه ميکردن تموم که شد همچنان با تعجب نگام ميکردن لباس مشکيه اخماش رو کشيد گفت خودت با زبون خوش ميري يا نه؟ يه لحظه تو دلم به خودم گفتم هر کاري ميتوني بکن که فرصت آخره اينبار نشه شرط رو باختي! گفتم ببخشيد حرف من هنوز تموم نشده بعد يکم نگاشون کردم ادامه دادم ببينين الان اگه من پاشم برم ميفهمن شرط رو باختم از هم نژاد خودم دفاع که نکردم هيچ تازه بايد يه دختر ايراني هم ........ آخه اين درسته؟ يه نگاه به اون خيکي بندازين؟ حق نداشتم بخاطر اين شرطي که با دوستاش بسته بود سر هم نژاد من نارحت شم؟ (دروغ پشت دروغ مياد!) يکمي نگام کردن لباس قرمزه گفت خب الان ما بايد چيکار کنيم؟ گفتم هيچي لباس مشکيه چشاش رو تنگ کرد گفت اگه دوست داري ميتونيم بريم وسط برقصيم ها؟ آروم خنديدم گفتم ببخشيد من رقص بلد نيستم بدتر ضايع ميشيم! چشاش گرد شد گفت واي اين ديگه کيه آروم گفتم شما هيچ کاري نميخواد بکنين فقط همينجوري اين 1 لقمه غذا رو با هم کوفت ميکنيم يعني کوفت ميکنم بعد پاشيم بريم کافيه اين خيکي ها شرط رو ميبازن ما نژاد پرستيمون ثابت ميشه! لباس قرمزه آروم خنديد گفت عجب سوجه اي هستي تو! لباس مشکيه يکمي چپ چپ نگام کرد گفت يه شب خواستيم بياييم بيرون ببين چيکارش کرد منم يه نگاهي به اون 3 تا پسر عرب کردم گفتم تو قبرم برم بازم آرامش ندارم! يکمي همديگه رو نگاه کرديم لبخندي زدم دستم رو بردم جلو گفتم ارا هستم لباس قرمزه که مهربون و خنده رو تر بود دستش رو آورد جلو دست داد گفت الناز بعد دستم رو بردم طرف اون لباس مشکيه با اکراه دست داد اخمي کرد گفت سانيا گفتم خيلي خوش بختم بعد به اون پسرا نگاه ديدم چشاشون شده 6 تا خيره شدن به ما! يکم خنديدم به دخترا گفتم مرسي از اينکه برتري نژادمون رو جلوي اين خيکي ها ثابت کردين! الناز خنديد زد رو شونه سانيا باهم نگاهشون رو چرخوندن روي اون پسر عربه که ران مرغ رو گرفته بود بلا نصبت آقاي گاو با حرص داشت گاز ميزد بعد به من نگاه کردن با سر تاييد کردن آروم زدن زير خنده!
همينطوري با الناز و سانيا مشغول صحبت بوديم ديگه يکمي صميمي تر شده بوديم منم باهاشون چند تا شوخي کردم خندوندمشون از غريبگي در اومده بوديم! هرچند سانيا همچنان با اخم و غيظ منو نگاه ميکرد.الناز گفت يکم از خودت بگو گفتم اي بابا نگم بهتره آروم گفت چرا؟ يه آهي کشيدم گفتم اي روزگار بعد سرم رو انداختم پايين ادامه دادم شما فکر کردين من کي ام؟ من 1 سال پيش وام کم سود گرفتم اين شلوار و پيرهن و کفش رو خريدم بعدم مشغول شدم به شغل شريف تکدي گري (گدايي) قبل از اينکه اين وام رو بگيرم ميدون ماهي و هتل کلاريج و بازار مرشد تکدي گري ميکردم بعد که خدا لطف کرد اون وام رو گرفتم اين لباس هاي گرون رو خريدم رفتم بالاشهر سمت هتل رويال ميراج و جميرا و از اين حرفا الانم شکر خدا در آمدم بد نيست قسط وام لباسام رو در ميارم يه چيزم ميمونه تهش جمع ميکنم ماهي 1 بار ميام اينجا گوشت مرغ بخورم! الناز هاج و واج نگام ميکرد سانيا پوزخندي زد گفت راست ميگي؟ سرم رو تکون دادم گفتم بله.همون موقع اون پسر عربه يکي از موبايل هاش رو از گردنش در آورد به دوربينش اشاره کرد 2 زاريم افتاد با سرم تاييد کردم به الناز گفتم شما ازين موبايلها دارين عکس ميگيره؟ خنديد گفت آره چطور؟ گفتم ميشه ببينمش؟ تا حالا از نزديک نديدم الناز و سانيا با وحشت منو نگام ميکردن مونده بودن حرفام راسته يا دروغ! ولي خودم کف کردم چطوري فيلم بازي ميکردم تو دلم گفتم سينماهاي هاليوود به اينجا نقل مکان کردن! الناز با ترديد موبايلش رو از کيفش در آورد يه نوکيا 9500 بود با يه حالت خاصي گفتم از کجاش عکس ميگيره؟ خنديد لنزش رو نشون داد گفت اينجا ولي باورم نميشه راست بگي يکم سرم رو تکون دادم گفتم مرسي بيشتر از اين اعتماد به نفس ندين بهم جنبه ندارم بايد با واقعيت هاي تلخ زندگي کنار بيام سانيا يه پوز خند ديگه زد گفت بهتم مياد يه نگاش کردم (تو دلم گفتم حيف که کارم پيشت گيره بچه پر روي از خود راضي) بعد به الناز نگاه کردم گفتم ببخشيد ميشه يه عکس ازم بگيري؟ تا حالا با موبايل عکس نگرفتم! با ترديد يکمي خنديد گفت آخي گناهي بزار با موبايل ساني (سانيا) بگيرم بهتر ميندازه بعد از کنار کيف سانيا يه موبايل سوني اريکسون برداشت ازم يه عکس گرفت به دو رو برم نگاه کردم ديدم همه دارن نگامون ميکنن خندم گرفته بود سريع به اون پسر عربه نگاه کردم خنديد يه بوس فرستاد منم از زير ميز يه بيلاخ دادم لبخندي زدم. الناز و سانيا يکم بهم نگاه کردن سانيا با اخم سکوت کرده بود الناز گفت پس چرا بينيت اين شکليه؟ ميخوايي بگي عمل نکردي؟ زدم زير خنده گفتم شوخي ميکني؟ به جون خودم فابريکه عمل چيه؟ من اگه انقدر پول داشتم که الان اينجا نبودم الناز خنديد گفت کجا بودي؟ يه آهي کشيدم گفتم اي بابا نگم بهتره ولش کن ولي اولين کاري که ميکردم اين بود که قسط وام لباس هام رو صفر ميکردم که اين همه تکدي گري ميکنم پولش تو جيب بانک نره الناز زد زير خنده خودم باورم نميشد اين همه دروغ از کجا در ميومد! واقعا که چوپان دروغ گو بايد اصلاح بشه اراي دروغ گو! يکمي سرم رو تکون دادم همون موقع يهو موبايلم زنگ خورد گفتم Oh Shit اين ديگه چيه! الناز با تعجب نگام کرد گفت صداي موبايل توئه؟ آروم گفتم آره يادم رفت بگم يکم از پولهايي که جمع کرده بودم رو باهاش به سيمکارت ارزون قيمت و يه گوشي دست 2 خريدم يه نگاهي کرد گفت آهان خب چرا جواب نميدي؟ لبخندي زدم گفتم ولش کن حوصله شو ندارم با ترديد نگام کرد گفت ميگم چرا صداش اينجوريه؟ يه جورايي پخشش مثل گوشي هاي مدل بالا ميمونه؟ آروم خنديدم گفتم نه بابا فکر ميکني هزار تا مامبول در آوردم اينجوري شده! سانيا به حالت مسخره کردن خنديد منم تو دلم حرص ميخوردم! الناز لبخندي زد گفت شمارت چنده؟ خنديدم گفتم اي بابا ازين ارزون هاست اونم با قسط از يه ايراني گرفتم گفت حالا بگو چنده؟ ميخوام ببينم شماره يه گدا چه جوريه! چشام گرد شد خنيديدم گفتم شماره مگه گدا و پولدار داره؟ يه شماره معموليه ديگه.خنديد گفت راست ميگيا ولي خب حالا که حرفش شد تو بگو؟ (تو دلم گفتم واي تيم بگا رفت شمارم رو بگم نميگه اين شماره عجيب غريب و رند خدا تومن پولشه؟) يه مکثي کردم گفتم باشه آخر ميگم الان روم نميشه يه جوري نگام کرد گفت باشه! سانيا با اخم و غيظ بهم يه نگاهي کرد گفت سيگار ميکشي؟ گفتم آره ميشه بهم بدين؟ با اکراه از کيفش يه سيگار در آورد يکمي چشام رو گرد کردم گفتم واي از اين سيگار خوشگلا! هميشه پشت شيشه مغازه ها ديده بودم ولي باورم نميشه يه سيگار گرون قيمت ميکشم! الناز خنديد سانيا يواش گفت ايش! الناز و سانيا هم يه سيگار گرفتن الناز گفت ساني فندکت رو بده؟ سانيا گفت ته کيفمه سختمه در بيارم خودت نداري؟ من احمق خل و چل هم جو گير شدم گفتم من دارم! دست کردم تو جيبم يهو برق 3 فاز گرفت منو! (توي دلم گفتم اي واي زيپو با بدنه طلا سفيد ميخوايي در بياري؟ خيلي خري خراب کردي رفت! زود جمش کن خاک بر سر) يه خنده کردم گفتم ببخشيد مثل اينکه جا گذاشتمش همرام نيست سانيا طبق معمول يه نگاه خشم ناک بهم کرد الناز گفت آخي عيبي نداره من دارم دست کرد از کيفش فندکش رو در آورد سيگارامون رو آتيش کرد.موقع سيگار کشيدن يه نگاه به اون 3 تا پسر عرب کردم خنديدن شصتشون رو آوردن بالا اشاره کردن منم دوباره از زير ميز يه بيلاخ نشون دادم! سيگارمون تموم شد سانيا گفت الناز پاشو بريم دير ميشه الناز خنديد بهم نگاهي کرد گفت خب ما بايد بريم گفتم واي مرسي چقدر لطف کردين احساس غرور ميکنم واقعا ممنون الناز خنديد گفت خواهش سانيا هم به زور يه لبخندي زد از جاشون پاشدن که برن به الناز گفتم ببخشيد ميتونم شماره شما رو داشته باشم؟ گفت چطور؟ سرم رو انداختم پايين گفتم گاهي اوقات گير بازار ميشه تکدي گري نميشه کرد گرسنه ميمونم ميشه يه کمکي بهم بکنيد؟ خنديد گفت باشه تو هم واسه ما دعا کن!!! (خودم باورم نميشد چي ميگفتم! فقط دروغ پشت دروغ ميومد و ميرفت) آروم گفتم چشم بعد شمارش رو نوشت داد بهم گفت هر موقع کمک خواستي به خودم زنگ بزن شماره رو گرفتم گفتم الهي خدا خيرتون بده الهي خوشبخت بشين ممنون از محبتتون خنديد گفت خواهش بعد دستش رو آورد جلو باهام دست داد سانيا هم باهام دست داد خداحافظي کرديم رفتن موقعي که ميرفتن همه پسرا هاج و واج منو نگاه ميکردن آخه ديدن شماره هم گرفتم ازشون ديگه آخرش بود! به اون 3تا پسر عرب نگاه کردم يه چشمک زدم خنديدن آروم دست زدن برام نگام رفت اونور سانيا و الناز سوار همون مرسدس بنز S کلاس شدن رفتن منم سريع رفتم پيش اون 3 تا گفتم خوب اينم از من حالا شرط رو باختين بايد بدين! پسره که باهاش شرط بسته بودم پاشد زد رو شونم گفت فکر نميکردم انقدر حرفه اي باشي خيلي خوب بود خنديدم گفتم بيخيال حالا شرط من رو کي ميدين؟ خنديد گفت عجله نکن فعلا باهميم زدم رو شونش گفتم من ارا تو؟ خنديد گفت جاسم باهاش دست دادم گفتم جاسم من شام که نخوردم بشين يه شام هم با هم بخوريم حال کنيم خنديد گفت 10 تا شام هم بخوايي ميخوريم همش هم به حساب من خنديدم گفتم بابا منم اين شکم رو داشتم تا صبح ميخوردم...

ادامه دارد ...

غروب زیباست نه در غربت

به امیده روزی که هممون خدا رو تو وجودمون حس کنیم تا دیگه کسی تو دنیا نباشه که بتونه دلی رو بشکنه...

منتظر نظرات پر بارتون هستم...منم دعا کنین

بای بای

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
  سلام دوستايه گلم
شکر خدا ديگه اروم اروم داريم را ميفتيم
اولا از اون دوستايي که زحمت کشيدنو واسم نظر دادن خيلي تشکر ميکنم دستشون درد نکنه
اخه نميدونين چه حالي داره وقتي ادم ميبينه دوستانه گلش با نظراتشون به ادم اميد ميدن که بازم ادامه بده
بگذريم...زياد نميخوام سر دردتون بدم فقط اميدورام با حرفا وداستانهايي که تو وبلاگ ميزارم بتونم نظرتونو جلب کنم...
فقط اگه تونستين واسم يه نظر کوچولو بزارين
امروز قسمت اول يه داستان غم انگيز واستون ميزارم که خودم وقتي خوندمش بارها دلم داغون ميشد
 بهر حال اميدوارم که خوشتون بياد اينم بگم که به خاطر اينکه نميخوام وبلاگمو مسدود يا فيلتر کنن بعضي جاهاشو خودم دسکاريش ميکنم اميدوارم داستان بتونه حداقلش يه کم سر گرمتون کنه

بازنـــــده(قسمت اول)

 


شب خيابون الرقته روي صندلي هاي بيروني KFC نشسته بودم با ولع خاصي سيگارم رو ميکشيدم و طبق معمول به جمعيت بي پايان خيره بودم. هميشه با ديدن اين همه جمعيت که توي هم ميلوليدن اولين سوالي که از خودم ميپرسم اينه که هدف ما از زندگي چيه؟ (و هرگز هم به جواب نرسيدم) اخمام توي هم بود با هر کامي که از سيگارم ميگرفتم لذت عجيبي ميبردم سيگارم تموم شد با تخصص خاص و تحصيلات عاليه که در پرتاب ته سيگار دارم زدم تهش يه قوس قشنگ و چرخش خوشگلي گرفت افتاد دقيقا جايي که ميخواستم بعد يه لبخند زدم آروم گفتم يه سيگار ديگه تموم شد پس يه قدم به مرگ نزديک تر! همون موقع 3 تا پسر عرب اومدن نشستن ميز بغلي جلوي ديد من بودن صداشون رو هم واضح ميشنيدم شايد حواسشون به من نبود شايدم فکر ميکردن من اروپايي ام عربي حاليم نميشه!.تو دلم گفتم ؟؟؟؟ پسر تو توي قبرم بري بازم آرامش نداري! همينطور که صحبت ميکردن يکي از پسرا زد روي شونه بغلي به پشت سر من خيره شدن چند ثانيه بعد اون يکي هم همين کارو کرد به خودم گفتم پشت سر من چه خبر شده اينا نگاه ميکنن؟ برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم ديدم بجز اين 3 تا خيلي از پسرايي که اونجا بودن هم دارن نگاه ميکنن سريع چشمم چرخيد اونور تر ديدم بابا حق دارن! 2 تا دختر از يه مرسدس بنز S کلاس پياده شدن داشتن ميرفتن داخل رستوران با هر قدمي هم که ميرفتن همه چشمها ميچرخيد البته بازم حق داشتن چون خودمم اونا رو ديدم يه جوري شدم يکي شون موهاي براق و بلندي داشت تا نزديک باسنش ميرسيد يه تاپ و دامن قرمز خوشرنگ تنش بود پوست خيلي برنزه شده با يه کفش پاشنه بلند مشکي که بندهاش رو دور صاق پاهاش بسته بود قدش نسبتا بلند بود بدنش فوق العاده بود فقط يکمي باسنش نسبت به بدنش فيت نبود يعني شايد 1سايز بزرگ تر بود صورتش هم که نگم بهتره! واقعا جذاب و بي نظير بود اما اون يکي که توي اون چند ثانيه نگاهم بيشتر روي اون چرخيده بود موهاش رو پشت سرش با ظرافت بسته بود يه دونه از اين سيخ هاي سفيد که زنا توي موهاشون ميزنن و نميدونم اسمش چيه توي موهاش بود يه لباس يکسره مشکي حرير تنش بود که روش گلهاي مشکي مخمل داشت لباسش که تا يه وجب زير زانوهاش بود يه چکمه مشکي هم پاش بود پوستش خيلي سفيد بود (براي همينم ست مشکي زده بود) بدنش کاملا فيت بود انگار همين الان از بازار مانکنها اومده! سفيدي بدنش از زير لباس حريرش معلوم بود و واقعا يه چيز عجيب و فوق العاده اي شده بود چهرش خيلي گيرا تر خوشگل تر از کناريش بود ولي چون توي اون چند ثانيه فقط محو بدنش بودم نتونستم به صورتش دقت کنم و ريزش رو ببينم. رفتن داخل رستوران ولي کله بيشتر پسرا همچنان به در بود! يه نيشخندي زدم و خودم رو جم و جور کردم برگشتم به صورت اون 3 تا نگاه کردم خندم گرفت! يکيشون گفت آي قلبم! يکم گذشت يهو يکيشون گفت بياين شرط بندي اون 2 تا گفتن چه شرطي؟ پسره خنديد گفت هرکي تونست با يکي از اون 2 تا سر صحبت رو باز کنه صميمي شه شرط رو برده جايزه اش هم بازنده ها بايد نفري 1000 درهم بزارن وسط اون 2تا يکمي فکر کردن خنديدن گفتن همه نفري 1000 درهم بزارين وسط شرط بندي شروع شد! خودم واسم قضيه جالب شده بود يه سيگار ديگه روشن کردم با دقت نگاه ميکردم ببينم چيکار ميکنن اون 2 تا دختر از در رستوران اومدن بيرون (شبا که گرماي هوا فروکش ميکنه هواي بيرون هوا خيلي خوب ميشه) رو يه ميز نشستن مشغول صحبت شدن منم پاشدم صندلي رو چرخوندم سعي کردم جوري بشينم که توي ديد اونا نباشم يه کام سينگين از سيگارم گرفتم چشام رو تنگ کردم با دقت نگاه ميکردم يکي از اون 3 تا پسرا پاشد رفت سمتشون مشغول صحبت شدن پسره همچين يکم ميخنديد ولي دخترا اخم کرده بودن! 5 دقيقه بعد پسره پاشد با اشاره عذر خواهي کرد اومد نشست سر جاش! يه پوزخند زدم به خودم گفتم اينا چه دل خوشي دارن! همين مونده دخترا با اون همه کلاس و تشکيلات به همين سادگي جلوي 1000 نفر ملت به تو خيکي راه بدن! پسره که رفته بود اونجا گفت اينا عرب نبودن عربي هم صحبت نميکردن! (تو دلم خنديدم گفتم اين چقدر دلش خوشه) پسره ادامه داد باهاشون انگليسي صحبت کردم فکر کنم ايراني بودن هر جوري هم خواستم صحبت کنم نشد آخرش گفتم ببخشيد شما شبيه يکي از دوست دخترهاي قبليم بودين اشتباه گرفتم بعدم عذر خواهي کردم اومدم.يه کام ديگه از سيگارم گرفتم بهش خيره شدم يه دشتاشه (همون لباس سفيد و گشاد که عربها تن ميکنن) تنش بود 2 تا موبايل از گردنش آويزون بود يکم هم فربه (چاق) بود سرم رو انداختم پايين به زمين خيره شدم.يکم گذشت نفر دوم هم رفت همين اتفاق افتاد برگشت زدم زير خنده به خودم گفتم بابا من اگه اين اعتماد به نفس رو داشتم الان حد اقل با تارا ريد رفيق بودم! يکمي به اون پسر اولي که بيشتر صحبت ميکرد شرط هم اون گذاشته بود خيره شدم نگاش افتاد روي من چشام رو تنگ کردم بهش اشاره کردم بيا پاشد اومد سمتم به عربي بهش گفتم اگه من رفتم باهاشون صحبت کردم چي؟ از تعجب چشماش شد 6 تا يکم مکث کرد گفت داشتي گوش ميکردي؟ خنديدم گفتم نه داشتم گوش ميکردم! صندلي رو زد کنار نشست کنارم گفت خب اگه اينکارو کردي شرط رو تو بردي نفري 1000 درهم به تو ميديم مکثي کردم گفتم من پول نميخوام شما ها چشمتون دنبال هم نژاد منه اگه من شرط رو بردم بايد يه دختر عرب با من اشنا کنين. دختره بايد عرب اصيل باشه (عربهاي اصيل همه غيرتي هستن با غير عرب دوست هم نميشن!) .خنديد زد رو دستم گفت با مزه بود! گفتم جدي ميگم شرط من همينه يکم با تعجب نگام کرد گفت اينا هم نژاد تو هستن معلومه شانست از ما بيشتره يکمي نگاش کردم گفتم شرط من همونه اگه ميتوني از پسش بر بيايي شرط بندي ميکنيم اخمي کرد با ترديد گفت اگه باختي چي؟ مکثي کردم گفتم نفري 1000 درهم بهتون ميدم خنديد گفت منم مثل تو پول لازم ندارم! اگه باختي بايد يه دختر ايراني روبا من اشنا کني يه لحظه اعصابم ريخت بهم رفتم بزنم تو اون کله کيريش خواهر مادرش پيوند بخوره باز بيخيال شدم اخمي کردم ديدم بحث حيثيتي و رو کم کني شده گفتم قبول! گفت شروع کن يکمي نگاش کردم گفتم پاشو برو سر ميز خودتون من حواسم رو جمع کنم خنديد گفت باشه پاشد رفت.اول پشيمون شدم از کاري که کردم ولي باز به خودم گفتم به درک غلطيه که کردم حالا به فکر بعدش باش!...

ادامه دارد
بقيشو بعدا واستون آپ ميکنم فعلا باي باي
با نظراتتون منو به ادامه اش اميدوار کنين

دردمو به کی بگم خدا

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
  سلام دوستان...خوبین؟مرسی ممنون منم خوبم

خوب دیگه اروم اروم داریم را میوفتیم...امشبم میخوام به امید خدا که خیلی دمش گرم یه داستان واستون بزارم که یه نمه عشقو ایثارو میشه توش دید

البته منتظر نظراتتون هستم ااا

عشقو ایثار

 

دختر با نا اميدي و عصبانيت به پسر که روبرويش ايستاده بود نگاه مي کرد.

کاملا از او نا اميد شده بود، از کسي که انقدر دوستش داشت..

و فکر مي کرد که او هم دوستش دارد .

ولي دقيقا موقعي که دختر به او نياز داشت دختر را تنها گذاشت...........

از بعد از پيوند کليه در تمام مدتي که در بيمارستان بستري بود،

همه به عيادتش امده بودن غير از پسر.

چشمهايش هميشه به دري بود که همه از آن وارد مي شدند،

غير از کسي که او منتظرش بود .

حتي بعد از مرخص شدن از بيمارستان به خودش گفته بود که شايد پسر،

 دليل قانع کننده اي داشته باشد .

ولي در برابر تمام پرسشهايش يا سکوت بود يا جوابهاي بي سر و ته،

که خود پسر هم به احمقانه بودن آنها اعتراف داشت.

 

.................

 

تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که ديگر نمي خواهد او را ببيند...

به او گفت که از زندگي اش خارج شود...

به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عيادتش امده بود،

با دسته گلهاي زيبا بيشتر از پسر لايق دوست داشتن بود.

دختر در حالت عصبي به پهلوي پسر ضربه اي زد ...

زانوهاي پسر لحظه اي سست شد و رنگش پريد...

چشمهايش مثل يخ بود ولي دختر متوجه نشد چون ديگر رفته بود...

و پسر را براي هميشه ترک کرده بود .
............

 

دختر با خود فکر مي کرد که چه دنياي عجيبي است...

در اين دنيا که ادمهايي مثل ان غريبه پيدا مي شوند که کليه اش را،

مجاني اهدا مي کند بدون اينکه حتي يک تومان پول بگيرد،

 و حتي قبول نکرده بود که دختر براي تشکر به پيشش برود،

 و يا پسر خا له اش با ان همه احساس و ابراز محبت.

و آنوقت او عاشق بي احساس ترين ادم دنيا شده بود .
................

در همين حال پسر از شدت ضعف روي زمين نشسته بود ،

و خونهايي را که از پهلويش مي امد پاک مي کرد...

پسر همچنان سر قولي که به خودش داده بود پا بر جا بود...

 او نمي خواست دختر تمام عمر خود را مديون او بماند.

 پایان....

خود تصویر از هر حرفی گویاتره

 بابا چرا میزنی...از اولش میگفتی دیگهمن چه میدونستم تکراریه

راستی اگه نظر ندین زود نا امید میشم هااا...منتظرم

 

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
   
  سلام خدا جون....هزاران بار شکرت

خدایا شکـــــرت
  که کمکم کردی تا این وبلاگ رو را بندازم


سلام به همگی...

 به همه ی دوستایی که قراره یه مدتی مهمون من باشن

 شایدم تا اخرش باهام موندن..........

راسش نمیدونستم واسه شروع بلاگم چی بزارم و هم اینکه نمیخوام

وبلاگم با اونایه دیگه یکی باشه

واسه شروع بد نیس چند تا موضوع رو بگم

اولش اینکه اینجا تا جایی که بتونم سعی میکنم دوستایه خوبی پیدا کنمو وو

همچنین بتونم دوسته خوبی واستون باشم

بعدشم تو این وبلاگ میتونین داستانهای تخیلی و واقعی رو بخونین

تمام سعی من اینه که بتونم حرفایه دل همه ی عاشقا رو بفهمم واینجا واستون بزارم

 هر چند که میدونم

 خیلیاتون عشقو با تمام وجود درک کردین ولی...............................

اشک
ولی ازتون عاجزانه تقاضا میکنم که کمکم کنین

 چون حالا میفهمم 

که بدون امید نمیشه همه ی کارارو انحام داد

از همتون ممنونم که تنهام نمیزارینو کمکم میکنین حتی اگه شده با نظراتتون.................

به امیده خدا میخوام اولین پستمو تو ۲۶ مهر بزارم

بازم میام بای بای

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط داود سعیدی کیا
 
 

pictofxt

Lonely Girl Template

template id : TBF_004 template name : Lonely Girl Template for Blog

dastaneeshgh

داود سعیدی کیا

http://dastaneeshgh.blogfa.com

داستانهای عاشقانه و دلتنگیهای عاشقانه

سلام...امیدوارم از اینکه به سایتم امدی پشیمون نشی
اسمم :دوستام بهم میگن دیوید
فامیلی:سعیدی کیا
وضعیت:دانشجو
محل اقامت:؟؟؟؟؟
رنگ دلخواه:هر رنگی که دلم بخواد
شهر مورد علاقه:نمی دونم
تیم مورد علاقه:قرمزته
آرزو:؟؟ ؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟
کار مورد علاقه:روانکاوی(یا بهتر بگم روحیه دادن به آدمای ناامید)
یه نصیحت کوچولو:هر کاری که میکنی بکن
ولی اونی رو که بالای سرت فراموش نکن اقتدار دل شکسته به اندوهي ست که سروده نمي شود Professional Web Site Design Center

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design Workshop design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

داود سعیدی کیا,dastaneeshgh,http://dastaneeshgh.blogfa.com, tbf_004, TBF_004, girl, Lonely Girl Template, template, black template, pictofxt, blog, blogging, dairy, note, يادداشت, زوزانه, خاطرات, وبلاگ, بلاگ, قالب سياه, دختر, سياه, دختر تنها, قالب تنهايي, قالب دخترانه Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World Site Design Studio Professional site design Template Design Studio قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ. Advanced Persian Blog Templates. pictofxt Farsi Blog
داستانهای عاشقانه و دلتنگیهای عاشقانه

داستانهای عاشقانه و دلتنگیهای عاشقانه



JavaScript Codes New Page 2

This free script provided by site asheghan

اين صفحه را صفحه ي خانگي خود کنيد منو به مسنجرت اضافه کن